Wednesday، May 23، 2012

استقلال در ادامه‌ی راه

با بازی دیشب استقلال و سپاهان، پرونده‌ی این فصل بازی‌های استقلال بسته شد. نتیجه: قهرمانی جام حذفی، مقام سومی لیگ برتر و صعود از مرحله‌ی گروهی جام باش‌گاه‌های آسیا به عنوان تیم دوم و حذف در مرحله‌ی یک هشتم نهایی. روی کاغذ نتیجه‌ی بدی به نظر نمی‌رسد، اما آن‌هایی که فوتبال را می‌شناسند، بر این باورند که با توجه به پتانسیل بالای بازیکن‌های سرشناس و توانای استقلال در این فصل ـ که به خاطر آن‌ها رسانه‌ها به تیم استقلال لقب «کهکشانی‌ها» را داده بودند. ـ استقلال می‌توانست نتیجه‌ی بسیار به‌تری بگیرد. در میزان توانایی بازیکن‌های استقلال همین بس که مربی بزرگی مثل کیروش از تیم سپاهان که قهرمان لیگ است، تنها یک بازیکن را به اردوی تیم ملی دعوت کرده است، اما از استقلال شش نفر.

اما با توجه به نزدیک‌شدن به شروع زمان نقل و انتقالات و بستن تیم برای فصل آینده سناریوهایی که برای ادامه‌ی کار پیش روی استقلال وجود دارد چیست و کدام برای این تیم به‌تر است؟

هیئت مدیره و مدیرعامل

فتح‌الله‌زاده با وجود همه‌ی جنجال‌هایی که دور و بر خودش ایجاد می‌کند و خریدهای بعضن اشتباه‌ش، کار خودش را بلد است و از نظر بیش‌تر هواداران نیز مدیر محبوبی است. در دنیای امروزی همه می‌دانند ثبات در مدیریت یک اصل است. به همین خاطر به‌تر است حاجی! باز هم با استقلال بماند و آن دسته از اعضای هیئت مدیره (شما بخوانید رسولی‌نژاد) که با فتح‌الله‌زاده مخالفند، یا نظر خود را تعدیل کنند یا از استقلال بروند. آمدن افرادی مثل اولیایی به عنوان مدیرعامل در حکم فاجعه است. در صورت وقوع چنین امری، استقلال همانند پاس همدان کاندیدای سقوط به لیگ یک است!

بازیکن

حفظ بازیکن‌های فعلی در دروازه، خط دفاعی و میانی، هم‌چنین جای‌گرین‌کردن بازیکن‌های مناسب در خط حمله به جای بازیکن‌های فعلی باید اولویت کاری استقلال باشد. استقلال در درون دروازه خط دفاعی و هافبک بازیکنان بسیار خوبی دارد که اگر همان‌ها حفظ شوند، استقلال مشکلی برای فصل آینده نخواهد داشت. سال گذشته حمودی با کلی سروصدا به استقلال آمد، اما آن‌قدرها موثر نبود، در عوض میثم حسینی بی‌ادعا با بازی‌های بسیار خوب‌ش به‌نظرم پدیده‌ی لیگ سال گذشته بود. بدیهی است هیچ‌کس با اضافه‌شدن یک دفاع وسط تمام عیار (سید جالال یا بنگر به خصوص که قرارداهای‌شان با سپاهان تمام شده) یک دفاع -بال چپ هجومی که همان‌طور بازی می‌کند که خسرو در راست (حاج صفی) و هم‌چنین یک هافبک وسط بازی‌ساز و خلاق (جان‌واریو؟) مخالفتی نخواهد کرد.

بیش‌ترین مشکل استقلال و درحقیقت پاشنه‌ی آشیل این تیم در فصل گذشته خط حمله‌اش بود. به‌نظرم استقلال باید با همه‌ی مهاجمان‌ش به جز یرکویچ (به عنوان ذخیره‌ی طلایی) خداحافظی کند. برهانی، شریفات و میداوودی به اندازه‌ی کافی امسال به تماشاگران حرص داده‌اند. مجیدی اسطوره‌ی استقلال است و همه از بازگشت دوباره‌اش به تیم آبی خوش‌حال می‌شوند. عنایتی دل‌ش با استقلال است، اما با حضور او و مجیدی خط حمله‌ی تیم تبدیل به فراکسیون پیرمردها می‌شود. اگر عنایتی همان‌طور که امسال مهدوی‌کیا توجیه شده بود، درک کند که باید در بیش‌تر بازی‌ها ذخیره باشد، گزینه‌ی مناسبی برای استقلال خواهد بود، چون ذاتن بازیکن گل‌زنی است. اما به جز این‌ها استقلال نیاز به دست‌کم دو فوروارد روپا و تمام‌عیار دارد. انصاری‌فرد و قاضی گزینه‌های خوبی هستند، در غیر این‌صورت باید دنبال مهاجمینی از خارج از کشور گشت. بازیکن‌هایی مثل سوکای، سزار، ادینیهو یا دست‌کم فونیکه سی. نه از آن دسته لژیونرهای عجیبی که فتح‌الله‌زاده معلوم نیست از کجا پیدا می‌کند.

سرمربی 

ماندن مظلومی اشتباه‌ترین کار ممکن است. مظلومی این فصل عیارش را به روشنی به همگان نشان داد. قهرمان نکردن تیمی با آن همه ستاره هنر می‌خواست و مظلومی این هنر را داشت. مظلومی محافظه‌کار، ترسو و در زمینه‌ی کوچینگ کم‌دانش است. کل افتخارات او بردن چند دربی است. ـ که البته همه‌ش را با شاه‌کار مربی‌گری‌اش در دربی آخر و خوردن سه گل در ده دقیقه از تیم ده نفره به باد داد. ـ و البته یک قهرمانی در جام حذفی آن هم در شرایطی که در همه‌ی بازی‌ها به جز فینال، استقلال میزبان بود و بازی پایانی را هم از تیم حالا سقوط‌کرده‌ی شاهین بوشهر به لطف ضربه‌های پنالتی و درخشش رحمتی برد. مظلومی اصلن در حد و اندازه‌های استقلال نیست و باید هر چه سریع‌تر از این تیم خداحافظی کند.

به‌ترین انتخاب برای استقلال یک مربی خارجی صاحب‌نام و کاربلد است. منظورم البته آدم‌هایی مثل کاپلو نیستند، طبعن باید شرایط ایران را هم در نظر گرفت. اگر به حاجی فتح‌االه زاده باشد، آخر آخرش آدمی مثل کریستف دام سرمربی خواهد شد که به‌نظر من نصف دنیزلی یا کرانچار در ایران کارایی ندارد. استقلال باید یک مربی بزرگ و باشخصیت داشته باشد که هم بازیکن‌ها او را بپذیرند و قبول داشته باشند و هم نظم تاکتیک و روح جنگندگی به تیم تزریق کند. در بدترین شرایط حتا می‌شود عنان کار را به دست هنکه سپرد چون یک فصل با تیم بوده و بازیکن‌ها را می‌شناسد.

اما اگر آمدن سرمربی خارجی خوب به هر دلیلی منتفی شد و گزینه‌ی «انتخاب سرمربی ایرانی» روی میز آمد، قلعه‌نوعی به‌ترین و تنها گزینه است. من نه تنها از قلعه‌نوعی خوش‌م نمی‌آید، بلکه حتا از کیش شخصیتی وی بیزارم. ولی از حق نیز نباید گذشت. فاصله‌ی قلعه‌نوعی با سایر مربی‌های ایرانی بسیار است. سابقه‌ی کاری قلعه‌نوعی انکارناشدنی است. تیم قلعه‌نوعی به هر حال نتیجه می‌گیرند و بد هم بازی نمی‌کنند. هم‌چنین همه می‌دانند که او در لابی‌کردن در سیستم فوتبال ایران «نامبر وان» است. امیدوارم یک سرمربی  بزرگ خارجی به استقلال بیاید وگرنه متاسفانه قلعه‌نوعی تنها انتخاب است. سپردن استقلال به افرادی مثل منصوریان، مرفاوی، زرینچه و امثال هم (در میان این‌ها البته نام‌جو مطلق از بقیه به‌تر است.) نیز تلف‌کردن وقت است. استثقلال تیم بزرگی است که مربی بزرگ می‌خواهد.

Sunday، January 15، 2012

شما فکر هم می‌کنید؟ نه، جدی؟

خبر خیلی ساده است: « معاون نظارتی بانک مرکزی اعلام کرد از فردا یک‌شنبه بیست و پنجم دی ماه نیروی انتظامی با هر کسی که ارز بدون فاکتور و سند خرید و فروش کند برخورد می‌کند و دست هر کسی ارز دیده شود، آن فرد دست‌گیر خواهد شد و فرد متخلف دو برابر ارزی که هم راه دارد جریمه خواهد شد و هم‌چنین این جرم زندان هم دارد.»

فرض کنیم اصلن کاری به این‌که این تصمیم عاقلانه است یا احمقانه نداشته باشیم و هم‌چنین به این فکر نکنیم که آیا چنین قوانین یک‌شبه‌ای می‌تواند بازار آشفته‌ی ارز را  که در آن قیمت دلار در کم‌تر از یک سال تقریبن هفت‌صد تومان بیش‌تر شده ، سامان دهد یا نه، این‌ها اصلن به کنار، من خیلی دوست دارم معاون نظارتی محترم  بانک مرکزی جمهوری اسلامی به بنده بفرمایند منی که مثلن هفته‌ی آینده می‌خواهم بروم مسافرت خارج کشور و در سفر پیشین‌م ارز مسافرتی‌ام را گرفته‌ام، الان از کجا باید دلار بخرم؟ صرافی‌ها را که خودتان هم می‌دانید که دلار را با قیمت هزار و چهارصد تومانی که شما مصوب کرده‌اید، نمی‌فروشند. مغز خر نخورده‌اند که دلاری که خودشان خیلی گران‌تر خریده‌اند، الان بفروشند هزار و چهارصد! جای رسمی دیگری هم که وجود ندارد دلار بفروشد،  پس بنده و امثال بنده چه کنیم؟ به ناچار کار غیرقانونی انجام دهیم یا این‌که ریال با خودمان ببریم خارج از کشور؟

جدن قبل از این‌که حرفی بزنید پنج دقیقه هم فکر کنید بد نیست ها!

Sunday، December 11، 2011

استراتژی بیضوی!

واقعن خنده‌دار است! صدا و سیمای جمهوری اسلامی بعد از ماجرای سفارت انگلیس، دیگر در بخش‌های مختلف خبر ورزشی، اخبار مربوط به مسابقه‌های لیگ برتر را پخش نمی‌کند! چند روز قبل که درستون پیام خوانندگان روزنامه‌ی کیهان چنین چیزی را خواندم و بعد، از دوستی شنیدم که چنین اتفاقی افتاده، باورم نشد تا این‌که امروز خودم دو بخش خبری ساعت سیزده و هجده و چهل و پنج دقیقه را از عمد نگاه کردم و فهمیدم موضوع صحت دارد! گزارش ال کلاسیکو، خبرهای مربوط به مسابقه‌های سری آ و بوندس لیگا کامل پخش شد اما کوچک‌ترین اشاره‌ای به نتیجه‌های بازی‌های لیگ برتر نشد آن هم در حالی که تیم‌های لیورپول، من یونایتد و آرسنال هر سه دیروز بازی داشتند.

نمی‌دانم اسم این‌ کار را چه باید گذاشت؟ مقابله به مثل؟ لج بازی؟ بچه‌بازی؟ بلاهت؟ یا چه چیز دیگر؟ الان مثلن با این اتفاق، مدیر‌عامل‌های لیگ برتر به هم‌راه رییس فدراسیون فوتبال بریتانیا جلسه‌ی اضطراری می‌گذارند و از وزارت امور خارجه‌ی انگلیس می‌خواهند که از دولت ایران درخواست کند که: «شما را به خدا اخبار بازی‌های ما را پخش کنید؟» یا نکند جناب ضرغامی و هم‌فکرهای نابغه‌اش بر این گمان‌اند که با این حرکت‌شان ضربه‌ای کاری به استعمار پیر زده‌اند و حالا در انگلیس عزای عمومی اعلام می‌کنند؟

واقعن صدا و سیما با این حرکت‌ش چه کسانی را تنبیه می‌کند؟ مخاطبینی به جز بینندگان وفادار خودش را؟ تکلیف ما و امثال ما که معلوم است، حتا با فرض نداشتن ماه‌واره، آن‌قدر سایت‌های خبری و ورزشی جورواجور در اینترنت وجود دارد که اگر بخواهیم، بتوانیم گزارش ثانیه به ثانیه‌ی تک تک مسابقه‌ها را بگیریم که اصولن تا به حال هم همین کار را می‌کردیم. اما ایا واقعن مسئولان و سیاست‌گذارهای سوپر انقلابی و ارزشی سازمان به این فکر کرده‌اند که با این حرکت هوشمندانه‌شان، بخشی از مخاطبین فعلی‌شان که به فوتبال علاقه‌مند هستند، ناگزیر می‌شوند از روش‌های دیگری نیاز خبری خود را برطرف کنند؟ یا فکر می‌کنند که مثلن فلان آدمی که منچستر یونایتد تیم محبوب‌ش است، چون صدا و سیما خبرش را پخش نمی‌کند، دست از علاقه‌اش به این تیم برمی‌دارد و دیگر پی‌گیر بازی‌های‌ش نمی‌شود؟ 

به‌نظر شما، جدن استراتژیست‌های محترم سازمان از کدام قسمت بدن‌شان برای فکر کردن استفاده می‌کنند؟

Friday، December 02، 2011

چه‌قدر غرورم جریحه‌دار شده ...

گوش بده رفیق، من نمی‌خوام بشینم برات تعریف کنم چه جور آدمی هستم. آدم خوبی هستم یا یه بی‌شرف به تمام معنا. آدم سالمی‌ام یا یه مریض روانی. تو چه می‌دونی. من یه جوون پر شر و شور، خون‌گرم و باهوش بودم. گاهی عاشق می‌شدم، گاهی از یکی متنفر می‌شدم، برای خودم اصولی داشتم. اندازه‌ی ده تا آدم کار می‌کردم و به همون اندازه امیدوار بودم ... مست می‌کردم، به هیجان می‌اومدم، دیونه‌وار کار می‌کردم ... چه کار دیگه‌ای می‌تونستم بکنم؟

حالا زندگی داره با بی‌رحمی تمام ازم انتقام می‌گیره. از نفس افتادم. توی سی و پنج سالگی حالی دارم مثل حالت بعد از مستی. با کله‌ی منگ، با روح کرخت، خسته و شکسته. بدون ایمان، بدون عشق، بی‌هدف؛ مثل یه سایه میان دوست‌هام ول می‌گردم و نمی‌دونم کی هستم  یا چرا زندگی می‌کنم یا چی می‌خوام ...

روبه‌روت آدمی وایساده که تو سی و پنج سالگی خسته شده، دیگه هیچ شور و شوقی نداره، هر کجا که می‌ره فلاکت، ملال محض، ناخوشنودی و بی‌زاری از زندگی رو هم‌راه خودش می‌بره. تباه شده، ناامیدانه تباه شده. از این‌که بیهوده دنبال چیزیه که می‌دونه اتفاق نمی‌افته خسته شده، از این تقلاها خسته شده ... وای چه‌قدر غرورم جریحه‌دار شده. از زور خشم احساس خفگی می‌کنم. شرم‌آوره.

ایوانف/ چخوف

Saturday، November 12، 2011

یک پرسش

در جنایت‌کاران بودن دولت اسراییل، در پای‌بند نبودن‌ش به هیچ چیز، در تندروی‌ش و در رفتارهای خودسرانه‌اش که در آن مطلقن جامعه‌ی جهانی و افکار عمومی را در نظر نمی‌گیرد و صرفن بنا به منافع خودش عمل می‌کند، جای هیچ شکی نیست. سابقه‌ی تاریخی که از اسراییل وجود دارد دلیلی بر این ادعا است. حمله‌ی سی و سه روزه به غزه و کشتن بسیاری از آدم‌های بی‌گناه به بهانه‌ی چند موشک‌پرانی، حمله به کشتی ترکیه و کشتن سرنشین‌های آن و بسیاری اعمال دیگر. هم‌چنین بر همگان روشن است که اسراییل سلاح اتمی دارد. 


سوالی که این روزها ذهن من را درگیر کرده و به خصوص امروز بعد از این انفجاری که رخ داد، مرا حتا ترسانده است، این است که فرماندهان محترم سپاه که در صحبت‌های‌شان برای اسراییل شاخ و شانه می‌کشند و از پاسخ شدید به اسراییل در صورت حمله به ایران سخن می‌گویند، یک لحظه به این فکر کرده‌اند که اگر به احتمال یک در هزار، اسراییلی که تندروها آن را هدایت می‌کنند و همواره رفتاری غیرمعقول داشته، بزرگ‌ترین حماقت خود را انجام دهد و بر سر ایران بمب اتمی بیندازد چه می‌کنند؟ فکرش حتا من را می‌ترساند چون به این گفته‌ی انشتین باور دارم که آن‌چه در جهان هستی پایان ناپذیر است حماقت بشر است.

Saturday، October 08، 2011

قصه‌ی آدم‌هایی كه نیستند...

توضیح: این یادداشت من، سال هشتاد و هفت در روزنامه‌ی کارگزاران و مجله‌ای که درباره‌ی تئاتر بود اما نام‌ش را یادم نمی‌آید، چاپ شد. فکر کردم بد نباشد به بهانه‌ی اجرای دوباره‌ی زمستان 66  دوباره این‌جا منتشرش کنم.


اجازه دهید همه چیز را از آخر شروع كنیم. صحنه پایانی هر دو نمایش‌نامه به طرز شگفت‌‌آوری به هم شباهت دارد: همه‌ی آدم‌های نمایش به جز یك نفر مرده‌اند. آن یك نفر هم شاید فقط برای این زنده مانده است كه قصه را برای ما روایت كند. قصه‌ی آدم‌هایی كه دیگر نیستند؛ آدم‌های بی‌‌گناهی كه در جنگ یا به‌خاطر جنگ كشته شده‌اند.

تئاتر جنگ را اگرچه شاید نتوان به عنوان یك گونه‌ی نمایشی بسیار برجسته در نظر گرفت، اما تاثیر همیشگی ذات جنگ بر ادبیات نمایشی در دنیا انكارناپذیر است. از آثار كلاسیك تئاتر یونان و آثار اشیل و سوفكل گرفته تا بعضی از نمایشنامه‌های بزرگ و درخشان متأخر همانند «ننه دلاور و فرزندانش» نوشته برتولت برشت، «مرده‌های بی‌كفن و دفن» و «گوشه‌نشینان آلتونا» نوشته ژان پل سارتر، «همه پسران من» نوشته آرتور میلر و بسیاری نمایشنامه‌های دیگر، همه و همه به نوعی به مقوله‌ی جنگ پرداخته‌اند.

درباره‌ی جنگ میان ایران و عراق نیز، نمایش‌نامه‌های زیادی نوشته و اجرا شده است. جشنواره‌ای نیز به همین نام وجود دارد كه هر ساله میزبان نمایش‌های زیادی است. اما بین همه آثاری كه درباره جنگ نوشته شده‌اند و یا به نوعی موضوع اصلی‌شان جنگ است، دو نمایش‌نامه به ‌نظر من شاخص‌اند: «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد» نوشته‌ی علی‌رضا نادری و «زمستان 66» نوشته‌ی محمد یعقوبی.

اگرچه یعقوبی فقط در «زمستان 66» به سراغ جنگ رفته است، آن هم به‌طور غیرمستقیم و بیشتر آثار دیگر وی تم پررنگ اجتماعی دارد، اما نادری استاد نمایش‌نامه‌های جنگ است. به جز «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد»، نادری در نمایش‌نامه‌های «عطا، سردار مغلوب»، «چهار حكایت از چندین حكایت رحمان» و «31/6/77» نیز به سراغ جنگ رفته است. گاهی به دل ماجرا و خط مقدم رفته است، مثل «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد» و گاهی هم به آدم‌های جنگ در سال‌های بعد پرداخته است، مثل «31/6/77».

زمستان 66 كجا بودی؟
جمله‌ی اول نمایش‌نامه‌ی «زمستان 66» همین جمله است: «تو زمستون 1366 كجا بودی؟» اما مگر زمستان 66 چه اتفاقی افتاده است؟ و چرا این زمستان متمایز از بقیه‌ی زمستان‌ها شده است؟ نمی‌دانم سن‌تان به اندازه‌ای هست كه به یاد بیاورید یا نه، اما اگر زمستان 66 را در تهران گذرانده باشید، به‌خصوص اسفندماه 66 را، می‌دانید كه زمستان آن سال معادل بود با مفهوم اضطراب، تشویش، دل‌شوره و وحشت از مرگ. زمستان 66، زمان موشك‌باران تهران. 

یعقوبی در «زمستان 66» به بخشی از تاریخ جنگ اشاره كرده است كه خاطره‌های تلخی را در ذهن ما بیدار می‌كند. موشك‌باران خانه‌های مسكونی، انتظاركشیدن برای این‌كه بفهمی تا چند دقیقه‌ی دیگر تو می‌میری یا همسایه‌ات، یا دیگری كه در گوشه‌ی دیگری از شهر خانه دارد. بی‌رحمانه‌ترین روی جنگ. كشتن آدم‌های بی‌گناه كه بیش‌ترشان جنگ را انتخاب نكرده بودند و حالا به اجبار باید قربانی می‌شدند، با این سوال در ذهن كه به كدامین گناه كشته می‌شویم:

ما هر بار كه صدای انفجار می‌شنیدیم، خوش‌حال می‌شدیم. خوش‌حال از این‌كه روی سر ما نیفتاد. دیگرونو نمی‌دونم، اما من كمی بعد از خوش حالی، به‌شدت افسرده می‌شدم. وقتی فكر می‌كردم كسای دیگه‌ای زیر آوار مرده‌ن...

مادر، و فرزندانش ناهید و ناصر، تازه به خانه‌ی اجاره‌ای جدیدشان نقل مكان كرده‌اند. ناهید كه به وضوح عصبی است، مدتی است كه با هم‌سرش علی بگومگویش شده و حالا علی یك هفته‌ای است كه قهر كرده است. در شروع نمایش، ناهید و ناصر بر سر این‌كه اتاقی كه بالكن دارد، مال كدام‌شان باشد، جر و بحث می‌كنند و دست‌آخر ناصر با حالت قهر خانه را ترك می‌كند. مادر ناهید را شماتت می‌كند كه همه‌ی مردهای خانه را رنجانده و از خانه رانده است و ناهید هم معترض می‌شود كه هر دوی آن‌ها تنبل و لوس هستند. در همین حال صدای انفجار اولین موشك به گوش می‌رسد.

فضاسازی یعقوبی در «زمستان 66» و باز‌سازی استادانه فضای ترس و دل‌هُره‌ای كه در آن زمان حاكم بوده، بسیار حساب‌شده است. ایجاد تعلیق‌های مناسب (مثلن اضطراب مادر كه نكند ناصر در انفجار طوری شده باشد، یا آن‌جا كه مادر به خانه‌ی برادرش زنگ می‌زند و كسی گوشی را برنمی‌دارد و یا وقتی پروانه، همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی، به محل كار هم‌سرش تلفن می‌زند و باز كسی نیست كه پاسخ بگوید، این نگرانی به دل خواننده می‌افتد كه نكند آن‌ها در انفجار كشته شده‌اند.) و به نمایش‌كشیدن تلخی و سختی آن شرایط دشوار و وحشت‌زا از مشخصه‌های كار یعقوبی در «زمستان 66» است.
شخصیت‌‌های نمایش‌نامه نیز به خوبی پرداخت شده‌اند. مادر كه نمونه‌ی یك زن كاملن معمولی و تا حدی سنتی با اعتقادات مذهبی است. ناهید كه زبان تلخی دارد، با وسایل خانه حرف می‌زند، به همه می‌پرد و سعی می‌كند شخصیتی قوی از خود نشان دهد، اما در نهایت با وجود این‌كه در صحبت‌هایش با مهتاب اذعان می‌كند كه دیگر خسته شده و طلاق می‌خواهد، پای تلفن از علی خواهش می‌كند كه به خانه برگردد و اعتراف می‌كند او و مادر در این شرایط به علی نیاز دارند. ناصر كه شخصیت تیپیك یك جوان 19، 20 ساله كله‌شق، لج‌باز و مغرور را دارد و همان صحنه‌ی اول قهر می‌كند و از خانه بیرون می‌زند. علی كه دچار روزمره‌گی پس از ازدواج شده و دیگر توجه كافی را به ناهید ندارد، اما هنوز آن‌قدر مسوولیت‌پذیر هست كه زن و مادرزن‌ش را در آن شرایط تنها نگذارد، پروانه و سهیل كه حضوری كم‌رنگ اما موثر در صحنه‌ی آخر دارند و حس اضطراب و تشویش را در خواننده تشدید می‌كنند و بالاخره خروسی كه از همان ابتدای داستان سر و كله‌اش پیدا می‌شود و تا انتهای ماجرا حضور دارد. 

اما پایان «زمستان 66» به‌شدت تلخ و گزنده است. در پایان صحنه‌ی پنجم و در تاریكی، صدای نویسنده و زن‌ش را می‌شنویم كه درباره‌ی چه‌گونه‌گی پایان‌یافتن نمایش‌نامه حرف می‌زنند: 

صدای زن: هنوز تمومش نكردی؟
صدای مرد: نه، اما خب، كمی بعد، مثلا 20 دقیقه دیگه همه اینا می‌میرن.
صدای زن: اینا می‌میرن؟
صدای مرد: آره.
صدای زن: پایان خوبی نیست.
صدای مرد: خیلی‌ها مردن.
صدای زن: تو زنده موندی. خیلی‌ها زنده موندن.
صدای مرد: ناصر زنده می‌مونه. به خونه نزدیك می‌شه. دیگه خونه كه نیست. به خرابه‌ای كه تا كمی پیش‌تر خونه بود، نزدیك می‌شه. بغض راه گلوشو می‌بنده. متوجه خروسی می‌شه كه روی خرابه ایستاده و به‌ش زل زده. اون وقت همون‌جا خم می‌شه و گریه می‌كنه. آره، توی كوچه، جلوی خرابه گریه می‌كنه. این تنها كاریه كه می‌كنه.
و فقط تصویری بر جای مانده است... 

صحنه‌ی دوم «پچپچه‌های پشت خط نبرد» این‌گونه تمام می‌شود: پرویز از جناب سروان می‌خواهد حالا كه همه هستند، یك عكس دسته‌جمعی با هم بگیرند. همه جز علی‌رضا كه سخت در فكر و خراب است، با سروصدا آماده عكس‌گرفتن می‌شوند... شهریار آفتابه به دست وارد می‌شود. علی ‌رضا نمی‌آید تا این‌كه بالاخره باقر می‌رود و كشان‌كشان او را می‌آورد. دوست‌علی سرگروهبان را می‌آورد و یوسف را صدا می‌زند. همه به جز پرویز كه می‌خواهد عكس بگیرد، به خط می‌شوند. پرویز دوربین را تنظیم می‌كند و عكس می‌گیرد.

اما این صحنه در انتهای نمایش است كه معنی می‌دهد. جایی كه پرویز از مرخصی برگشته، همه را صدا می‌زند: علی‌رضا! [مكث] باقر! [مكث] آقا دوست‌علی! [مكث] شهریار! [مكث] سرگروهبان! [مكث] حناب سروان! [مكث] كجایین شما بی‌معرفتا؟ و دیگر كسی نیست، كسی نمانده است. گوشه‌ای از صحنه ـ انگار در جواب پرویز ـ با نور موضعی روشن می‌شود و دوباره همان عكس انتهای تابلوی دوم. آدم‌هایی كه حالا فقط تصویری از آنها مانده است. 

«پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد» قصه‌ی آدم‌هایی است كه در رمضان سال 61 و به هنگام آتش‌بس چندروزه بین ایران و عراق در سنگری در خط مقدم جبهه دور هم جمع شده‌اند. آدم‌هایی نه از جنس آدم‌های همیشگی كه در بسیاری از آٰثار موسوم به دفاع مقدس می‌بینیم: آدم‌هایی یكسره پاك و مقدس، آدم‌هایی كه گویی همه از بهشت آمده‌اند. آدم‌هایی كه برای ما باورشان سخت است؛ بلكه شخصیت‌های نمایش‌نامه نادری، همه آشنا به‌نظر می‌رسند، از جنس همین آدم‌هایی كه دوروبرمان زیاد می‌بینیم، آدم‌هایی با همه بدی‌ها و خوبی‌های‌شان و نقاط ضعف و قوت‌شان. آدم‌هایی كه می‌شناسیم‌شان و باورشان می‌كنیم.

سروان، كه حضوری تقریبن نامرئی در صحنه دارد، سرگروهبان فرخنده كه مشهدی است، مثل ناظم‌های مدارس می‌ماند و سربازها از او در ظاهر حساب می‌برند، اما پشت سرش صفحه می‌گذارند. سرگروهبان ساده‌دل است و فكر می‌كند حق‌ش را خورده‌اند و جای‌ش آن‌جا نیست. شهریار كه یزدی است، بسیار خجالتی و مظلوم، طوری كه همه و به‌خصوص علی‌رضا دست‌ش می‌اندازند و به‌خاطر یك اشتباه به جبهه تبعید شده است. پرویز، كه تهرانی است، شارلاتان و به خیال خودش بچه‌زرنگ. و در آخر، هم اوست كه زنده می‌ماند. دوست‌علی كه شمالی است و مذهبی، با همه‌ی آرمان‌ها و اعتقادات‌ش، خودش جبهه را انتخاب كرده و مدام با باقر كه او نیز داوطلبانه به جبهه آمده، اما به‌وضوح عقاید چپ‌گرایانه دارد، مشغول بحث است؛ بحث بر سر ایدئولوژی، انقلاب، فلسطین، اسرائیل و همه چیز. در این میان، گاهی یوسف نیز به جمع آن‌ها می‌پیوندد؛ یوسف كه یك یهودی تر و تمیز و كتاب‌خوان است و سربازی‌اش را در جبهه می‌گذراند. و بالاخره علی‌رضا، كه بچه‌ی جنوب تهران است، رند و زبر و زرنگ استاد سربه‌سر‌گذاشتن و سر ِ‌كار گذاشتن دیگران، همه را به سخره می‌گیرد، ادای همه را درمی‌آورد، اما همه دوست‌ش دارند و با وجود همه‌ی لودگی‌های‌ش، شخصیت عمیقی دارد.

نادری با تسلط بی‌نظیرش روی درام و فراز و فرودهای خلق و بیان روایت، همچنین دیالوگ‌نویسی استادانه و مهم‌تر از همه فضاسازی فوق‌العاده در «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد»، تركیبی بدیع را مقابل خواننده و بیننده قرار می‌دهد.

به یاد بیاورید تك‌گویی هم‌راه با بغض و گریه‌ی علی‌رضا را در صحنه‌ی ماقبل نهایی یا درد‌دل‌های سرگروهبان فرخنده را كه وجهی دیگر از شخصیت‌ش را آشكار می‌كند و یا رابطه‌ی آدم‌های ناهمگون ولی آشنایی كه همگی به جبر یا اختیار در یك سنگر جمع شده‌اند. آدم‌هایی كه تك‌تك‌شان را می‌فهمیم و باور می‌كنیم و از مرگ‌شان بسیار متاثر می‌شویم. آدم‌هایی كه با وجود بعضی بدجنسی‌های‌شان، دوست‌شان داریم، چرا كه انسان‌اند و جایزالخطا.
نادری اگرچه در «پچپچه‌های پشت خط نبرد» از آدم‌های آرمان‌گرا و اعتقادات‌شان می‌گوید و از زبان آن‌ها حتی گاهی شعار می‌دهد، اما به جای خود، به نقدشان نیز می‌نشیند و باورهای‌شان را حتی گاهی با ابزار طنز به چالش می‌كشد. نادری، با مهارتی بسیار، از پوسته می‌گذرد و عمق درون شخصیت‌های نمایشنامه‌اش را روان‌كاوانه به ما نشان می‌دهد. طوری كه همان‌جور دوست‌علی بسیجی را باور می‌كنیم، كه شهریار ساده و دست و پا چلفتی را، كه پرویز بچه‌زرنگ ناتو را. 

«پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد» اگر به‌ترین اثر نمایشی ایرانی درباره جنگ نباشد، بی‌شك جزء بهترین‌های این عرصه است؛ اثری كه حقیقت جبهه را، با تمام مشخصات‌ش نشان می‌دهد، نمایش‌نامه‌ای كه چهره‌ی واقعی جنگ را نشان می‌دهد و مهم‌تر از همه سوال‌هایی در ذهن برمی‌انگیزد كه برای یافتن پاسخ‌ش باید به خودمان رجوع كنیم و به فكر فرو رویم!

شمعی كه دیر خاموش شد!
تك‌گویی پایانی هم‌راه با بغض علی‌رضا در «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد»، حس گریه و خنده‌ی هم‌زمانی را در خواننده ایجاد می‌كند. شیوه‌ي تعریف‌كردن بامزه‌ی لطیفه‌ای قدیمی به سبك علی‌رضا ـ كه همیشه آدم شوخ‌طبعی بوده است. ـ آن هم هم‌راه با گریه، خواننده یا تماشاچی را بین گریستن و خندیدن مردد می‌گذارد. لطیفه‌ای كه به شدت استعاری است: فردی برای خواب وارد مسافرخانه‌ای می‌شود، شمعی در اتاق روشن است. فوت‌ش می‌كند، اما شمع خاموش نمی‌شود. دومین نفر وارد اتاق می‌شود، اولی از او می‌پرسد كه آیا او می‌تواند شمع را خاموش كند. دومی هم شمع را فوت می‌كند، اما شمع خاموش نمی‌شود. سومی و چهارمی هم وارد اتاق می‌شوند، اما داستان دوباره تكرار می‌شود. با ورود پنجمی، هر چهار نفر دیگر سوال را تكرار می‌كنند: «می‌تونی شمع رو خاموش كنی؟» و پنجمی پاسخ می‌دهد: «آره، كاری نداره كه...» و دو انگشت خود را با دهان تر كرده و به آرامی شمع را خاموش می‌كند. حكایتی كه برای ما آشناست. حكایت خاموش شدن آتشی كه زودتر می‌توانست خاموش شود. 

یعقوبی و نادری در نمایش‌نامه‌های‌شان، هر كدام از زاویه‌ای با مهارت تمام و با پرهیز از شعاردادن و حتی احساسات‌گرایی، جنگ و تبعات آن را به نمایش گذاشته‌اند. «زمستان 66» و «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد» هر دو چهره‌هایی متفاوت از جنگ را به ما نشان می‌دهند؛ چهره‌هایی كه البته زیبا نیستند. اگر چه شاید نتوان این دو اثر را تمام و كمال نمایش‌نامه‌هایی ضد جنگ دانست، اما بدون شك «زمستان 66» و «پچ‌پچه‌های پشت خط نبرد» هیچ‌كدام در ستایش جنگ نیستند و اصولن چه جنگی شایسته ستایش‌كردن و ستایش‌شدن است؟ 

ترس از مرگ، وحشت از تمام‌شدن یك‌باره زندگی، آن هم بدون این‌كه انتخاب‌ش كرده باشی یا دلیل‌ش را بدانی، موضوع مشترك هر دو نمایش‌نامه است. علی‌رضا چون می‌بیند آتش‌بس در جبهه برقرار شده، مرخصی‌اش را به تعویق می‌اندازد، اما آتش‌بس چندروزه به هم می‌خورد و آماده‌باش اعلام می‌شود. علی‌رضا انگار فهمیده است كه این‌بار، بار آخر است. او ترس‌ش را انكار نمی‌كند:

قدم آخرش چیه؟ مردن؟ من تا ته‌ش هستم! فقط... فقط دل‌م داره مثل سیر و سركه می‌جوشه. می‌ترسم مسخره‌م كنین ولی... ولی دارم می‌ترسم... ترس من از روزیه كه بچه‌مدرسه‌ای‌ها رو عكسم سیبیل چنگیزی بكشن، هیچ‌كی هم نفهمه علی‌رضا كی بود، چی بود، كجا بود...
در «زمستان 66» هم از زبان راوی داستان می‌خوانیم: خیلی می‌ترسیدم؛ اما خجالت می‌كشیدم كسی بفهمه من می‌ترسم. سعی می‌كردم خودمو دل‌داری بدم. با خودم می‌گفتم مرگ حقه. آره، همه آدما یه روز می‌میرن. من هم اگه قرار باشه بمیرم، می‌میرم حالا هر جا كه باشم. اما بعد فكر می‌كردم آخه این‌جور الكی مردن. این‌جور اتفاقی مردن. زیر لب می‌گفتم خدایا، من هنوز زندگی نكردم. من هنوز اون‌طور كه می‌خوام زندگی نكردم. فكر می‌كردم اگه بمیرم آب از آب تكون نمی‌خوره. نبودنم اصلن توی دنیا حس نمی‌شه، انگار كه اصلن وجود نداشته‌م...

و دوباره به ابتدای مطلب برمی‌گردیم، جایی كه هر دو نمایش‌نامه با مرگ همه‌ی شخصیت‌ها به جز یك نفر تمام می‌شوند. از ژان پل سارتر نقل است كه حزن و اندوه همیشه تاثیر عمیق‌تری از شادی دارد. در مورد آثار ادبی هم همین‌گونه است. در ذهن‌تان آثار برتر تاثیرگذاری را كه می‌شناسید، مرور كنید. چندتای‌شان پایانی شاد داشته‌اند و چندتای‌شان نه؟ و مگر می‌شود از شادی سخن گفت وقتی با جنگ سر و كار داری؟

Sunday، October 02، 2011

خب نداشتیم!


کم‌تر شده شنیدن یک ترانه آن‌قدر ذوق زده‌ام کند که بدو بیایم توی وبلاگم و درباره‌اش بنویسم. اما الان آمده‌ام بگویم دو تا از آهنگ‌های سینا حجازی این کار را با من کرده است. ترانه‌هایی که هنوز یک روز هم از زمانی که برای اولین بار شنیده‌ام‌شان، نگذشته است.


البته به احتمال زیاد، من از مرحله پرت بوده‌ام که تازه سینا حجازی را شناخته‌ام وگرنه این جور که فهمیده‌ام، این خواننده‌ی متفاوت، یکی دو سالی هست که کارش را شروع کرده و آرام آرام هم دارد به چهره‌ی شناخته‌شده‌ای در عرصه‌ی موسیقی پاپ ایرانی تبدیل می‌شود.

آهنگ اول (از این‌جا دانلود کنید.) ترانه‌ای است به نام «دیدی داری» که با دکلمه‌ی زیر شروع می‌شود:

چیه رفیق، تیپ‌هامون نمی‌خوره به هم نه؟ انگار که یه جورایی شما ... اشراف‌زاده‌ای، ما گدازاده؟ نه عزیزم، یه سری چیزها رو شماها داشتین، ما نداشتیم.

و بعد یک جور نوستالژیکی می‌برد شما را به گذشته و به‌نظر من مشخصن به دهه‌ی شصت و مقایسه‌ای می‌کند بین دو طبقه‌ی اجتماعی پول‌دار امروزی و طبقه‌ی متوسط و پایین شهری آن زمان:

ما وام داشتیم، شما نداشتین 
شما وان داشتین، ما نداشتیم
ما با دست تو مدرسه آب می‌خوردیم 
لیوان داشتین ما نداشتیم

بازی‌مون تیله و تشتک بود 
مال شما اسکی تو شمشک بود
ما رو کهنه به‌مون می‌بستن 
مال شما خوشگل پوشک بود

و چیزی که مهم است این است که خواننده حس متن را خیلی خوب گرفته و با لحن طنزآمیز، البته تلخ و بسیار درستی آن را می‌خواند (دقت کنید به آن‌جایی که می‌گوید: شما ناز بودی، الهی و بعد مقایسه‌اش کنید با غمی که در صدای خواننده در بندهای بعدی وجود دارد و هم‌چنین با حرصی که هنگام گفتن ما "جنگیدیم و باختیم." در صدای خواننده وجود دارد.):

حرف ما دری‌وری، بعد حرف 
بی‌خودی یه دست کتک بود
شما ناااااز بودی، الهی 
فحش‌تون "گوله‌ی نمک" بود

آرزوم توپ هفت سنگی بود 
عشق‌ت تلوزیون رنگی بود
خواب من، شب‌ها مداد سیاه 
خواب تو، مداد رنگی بود

ما تو رویا خونه ساخیتم 
حقیقت‌و دور انداختیم
شما نجنگیدین‌ و بردین 
ما جنگیدیم‌ و باختیم

ما غم داشتیم، شما نداشتین 
پول کم داشتیم، شما نداشتین
شما آهی نداشتین
ما جز آه، راهی نداشتیم

و البته سینا حجازی در این میان جزئیات را فراموش نمی‌کند و خلاقیت خوبی هم دارد. مثلن وقتی می‌خواهد اشاره کند به تفاوت دو طبقه در زمینه‌ی رابطه‌‌داشتن با جنس مخالف، می‌گوید:

شما [سکوت، بعد با لحنی کمی اروتیک] آآآه ...  ما نداشتیم [خنده] خب نداشتیم!
شما زنده حالش‌و می‌بردین، ما فیلم‌ش‌ هم حتا نداشتیم

و قسمت آخر ترانه هم که عالی است. آن‌جا که می‌گوید:

رفیق اینا همه اجباری بود 
از اونا که توش دست نداری بود
خوب و بدش به من گذشت و رفت 
برام شکل یادگاری بود

ولی امروز دست خودمه 
حال منو تو فرق داره یه نمه
یه چیزی تو زندگی ما بود 
فک نکنم پیش شما بود

شور و حال داشتیم 
شما نداشتین 
انگار بال داشتیم 
شما نداشتین
این بار ما داشتیم 
شما نداشتین 
دااااشتین؟ نداشتین!


اما ترانه‌ی دوم (از این‌جا دانلود کنید.) که کمی قدیمی‌تر است، آهنگی است به نام «لیلی» که همانند ترانه‌ی پیشین، هم متن طنزآمیز خوبی دارد و هم سینا حجازی سبک خوبی برای اجرای‌ش انتخاب کرده است:

یه روزی دنیا خوب بود و آروم بود
واسه زندگی همه چی آسون بود
هر کی کارش‌و می‌کرد، حالش‌و می‌برد
تکلیف روزهاش معلوم بود

یکی اومد گفت، حال‌ش بده
قلب‌ش‌و انگاری طوفان زده
یکی‌و می‌خواد اسم‌ش لیلیه
آره درسته، مجنون بود

داد می‌زد، می‌گفت وعضش! بده
آخه اگه لیلی جواب‌ش رو نده
می‌میره و داغون می‌شه، همه گفتن 
پاشو! واسه مرد، این کارها بده

زیر لب، هی می‌گفت لیلی
اگه نداشت به من هیچ میلی
ظرفم‌و شیکوند، چرا ظرف من‌و؟
ای وای لیلی، آخ لیلی

در بخش دوم آهنگ، ناگهان روایت با یک فلش‌فوروارد به امروز می‌رسد و آهنگ به سبک همه‌ی ترانه‌‌هایی که در آن راوی دچار شکست عشقی شده و دل خونی دارد، مخالف هرگونه عاشقی‌کردن است و مجنون‌بودن را ابلهانه می‌داند:



از اون روزا گذشت و مجنون غم کشید
از اون گذشت و نوبت، به من رسید
هی ترسیدم و آخرم اومد
بلای لیلی سرم اومد!

با خودم می‌گفتم مجنون کجا، من کجا
عشق، بازیه بابا، من کجا، زن کجا!
هی منع کردم، سرم اومدم
ریــغ رحمت آخرم اومد

این سری لیلی با گونه‌های پروتزی
بوی عطر و کلمات فانتزی
من احمق هم، مجنون و شیدا
واسه عشق‌ش مورمور گزگزی

هر چی می‌گفت، می‌گفتم: هی جون‌م بشی
با خودش می‌گفت، بذار دیوونه‌م بشی
یه کاری کنم رَبت‌و یاد کنی
بفهمی لیلی کیه بری فریاد کنی

تا دنیا دنیاست، لیلی همینه
مجنون، بزرگ‌ترین احمق زمینه
لیلی من هم رفت، این قصه تکرار شد
الهی این لیلی خیر نبینه

آهنگ‌های دیگر سینا حجازی، که پسر صدرالدین حجازی بازیگر است، را می‌توانید از این سایت دانلود کنید. به گمان‌م اگر وی بتواند با وسواس بیش‌تری کارش را ادامه دهد و سبک کم‌تر شنیده‌شده‌اش را حفظ کند، از او بیش‌تر خواهیم شنید.