Friday, May 19, 2006  

از اين به بعد اين‌جا می‌نويسم.


Friday, May 19, 2006 ..........


Saturday, May 13, 2006  

گاهی وقت‌ها خود آدم‌ هم می‌دونه هيچ کاريش نمی‌شه کرد ...

***

نمی‌دونم چرا يه دفعه ياد اين قسمت از «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نويسد» افتادم:

زن تکرار کرد:
ــ اگه نتونيم چيزی بفروشيم، چه کار می‌کنيم؟
سرهنگ که حالا کاملاً بيدار بود، گفت:
ــ تا اون وقت بيستم ژانويه رسيده و اون‌ها عصر همون روز بيست درصد رو می‌دن.
زن گفت:
ــ البته اگه خروس ببره. ولی اگه باخت چی؟ هيچ به خيالت نرسيده که ممکنه يه روز ببازه؟
ــ اين خروس نمی‌بازه.
ــ ولی فرض کن که ببازه.
ــ هنوز چهل و چهار روز برای فکر کردن درباره‌ی اين فرض فرصت داريم.
زن بردباری‌اش را از دست داد. يقه‌ی پيراهن‌خواب پشمی سرهنگ را چسبيد و پرسيد:
ــ و تو اين مدت چی بخوريم؟!
هفتاد و پنج سال طول کشيده بود؛ دقيقه به دقيقه‌ی عمر هفتاد و پنج ساله‌اش؛ تا سرهنگ به اين لحظه برسد. خود را پاک، رک و شکست‌ناپذير يافت و در آن دم، جواب داد:
ــ گه!



پی‌نوشت:
یک کامنت بسیار جالب داشتم از یک پسر اردنی:

A very nice blog indeed. I admire the Persian language a lot, and it's just nice to read the words out loud as if I'm reading Arabic ;-)

این هم وبلاگ ایشان. آدم جالبی است و یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌اش هم صد سال تنهايی! برای خودش نتایج جام‌جهانی را پیش‌بینی هم کرده. عکس‌هایش از اردن و بیروت را هم می‌توانید این‌جا ببينيد.

***
این یکی هم، وبلاگ دوست ایشان، که یک دختر ۱۹ ساله‌ی اردنی است که خودش را این‌گونه معرفی کرده:

Just an average Jordanian girl. Which implies that my parents suck, I am broke %80 of the time, and I really dont have a clue what's going on around me.

پست آخرش هم خیلی جالبه. به خوندنش می‌ارزه. یه جورايی به‌شدت باهاش موافقم.


Saturday, May 13, 2006 ..........


Wednesday, May 10, 2006  

ندانی، شادمان‌تری!

داشتم يه نگاهی به کتاب مقدس، عهد عتيق، می‌انداختم، رسيدم به بخشی که مربوطه به سقوط انسان به زمين و خوردن همان ميوه‌ی ممنوعه‌ی معروف:

مار از همه‌ی حيواناتی که خداوند به وجود آورد، زيرک‌تر بود. روزی نزد زن آمده به او گفت: «آيا حقيقت دارد خدا شما را از خوردن ميوه‌ی تمام درختان باغ منع کرده است؟»

زن در جواب گفت: «ما اجازه داريم از ميوه‌ی همه‌ی درختان باغ بخوريم،‌ به‌جز ميوه‌ی درختی که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از ميوه‌ی آن درخت نخوريم و حتی آن را لمس نکنيم وگرنه می‌ميريم.»

مار گفت: «مطمئن باش نخواهيد مرد! بلکه خدا خوب می‌داند زمانی که از ميوه‌ی آن درخت بخوريد، چشمان شما باز می شود و مانند خدا می‌شويد و می‌توانيد خوب را از بد تشخيص دهيد.»

آن درخت از نظر زن زيبا آمد و با خود انديشيد: «ميوه‌ی اين درخت دل‌پذير، می‌تواند خوش‌طعم باشد و به من دانايی بخشد.» پس از ميوه‌ی درخت چيد و خورد و به شوهرش هم داد و او نيز خورد. آن‌گاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند؛ پس با برگ‌های درخت انجير برای خود پوششی درست کردند.

عصر همان روز، آدم و زنش، صدای خداوند را که در باغ راه می‌رفت شنيدند و خود را لابه‌لای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد: «ای آدم، چرا خودت را پنهان می‌کنی؟»

آدم جواب داد: «صدای تو را در باغ شنيدم و ترسيدم، زيرا برهنه بودم؛ پس خود ذا پنهان کردم.»

خداوند فرمود: «چه کسی به تو گفت برهنه‌ای؟ آيا از ميوه‌ی آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری؟»

آدم جواب داد: «اين زن، که يار من ساختی، از آن ميوه به من داد و من هم خوردم.»

...

آن‌گاه خداوند به زن گفت: «درد زايمان تو را زياد می‌کنم و تو با درد فرزند خواهی زايید. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.»

سپس خداوند به آدم فرمود: «چون گفته‌ی زنت را پذيرفتی و از ميوه‌ی آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری، زمين زير لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ايام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد ... تا آخر عمر با عرق پیشانی‌ات نان خواهی خورد و سرانجام به همان خاکی بازخواهی‌گشت که از آن گرفته شدی؛ زيرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.»

***

جالب نيست؟ خدا به دروغ! به آدم و زنش می‌گه که اگه از اين ميوه بخورين يا حتی اگه لمسش کنين! می‌ميرين. (دقت کنين اين خدايی که تو همه‌ی دين‌ها يکی از برزگ‌ترين سفارش‌هاش اينه که دروغ نگين، خودش رسماً داره اين‌جا دروغ می‌گه!)

چرا؟ چون انگار خدا درواقع نمی‌خواسته انسان به دانايی دست پيدا کنه. حالا شايد بشه اينو دو جور تحليلش کرد:

اول اين‌که خدا نمی‌خواسته آدم هم به قدرتی مثل خودش دست پيدا کنه و باهاش يه جورايی شريک شه. ( داستان پرومته رو هم که می‌دونين: «پرومته، آتش رو که تا اون موقع موهبتی الهی بود، به انسان داد و به همين خاطر خدای خدايان، زئوس مجازاتش کرد و به يه کوه زنجيرش کرد و يه عقاب هم مامور کرد که هر روز بياد جگر مدام روينده‌ی پرومته رو بخوره.» اين‌جا هم درحقيقت خدای خدايان علاقه‌ای نداشته اصلاً که انسان در بخش از قدرت اون حتی شريک شه.)

و دوم اين‌که شايد خدا می‌دونسته که دانايی فقط باعث رنج انسان می‌شه (رنجی که اون‌قدر عميقه که به دونستنه نمی‌ارزه.) و چون انسان رو دوست داشته، نمی‌خواسته که اين رنجو ببره.

اما اگه دانايی باعث رنج می‌شده، يعنی خدا هم از دانايی خودش رنج می‌کشيده آیا؟ و حالا اگه برفرض انسان رو دوست داشته، چرا اومد و وقتی ديد به ميوه‌ی درخت دانايی دست پيدا کرده، پرونده‌ش رو برد شورای امنيت! و يه سری تنبیه‌ها و تحريم‌ها برای اون و زنش درنظر گرفت؟ نکنه چون می‌خواست بهشون بفهمونه که: ثمره‌ی هر نوع آگاهی يه جور رنجه و بهتره اينو از همين الان بفهمين و بدونين که از اين به یعد، هم به همون انداره که آگاهی‌تون بيشتر می‌شه، رنجتون هم افزايش پيدا می‌کنه؟

حالا به‌نظر شما، با وجود همه‌ی اين‌ها، بهتره آدم ندونه و در عوض راحت و سرخوش باشه يا اين‌که آگاهی رو با وجود همه‌ی رنج و عذابی که به هم‌راهش مياره، انتخاب کنه؟ کدوم واقعاً مهم‌تره؟


Wednesday, May 10, 2006 ..........


Friday, May 05, 2006  

کوتاه درباره‌ی ريچارد براتيگان و شعرهايش

به من فکر می‌کنی
همان‌قدر کم
که من فکر می‌کنم
به تو؟

هر جور که حساب کنيد، ريچارد براتيگان آدم جالبی بوده است. شاعری متفاوت و خلاق و نويسنده‌ای آوانگارد، پر هياهو و شايد تا حدی کله‌خر! از هم‌کاريش با پل‌مک‌کارتنی و جان لنون در آلبومی از بيتل‌ها بگير تا خودکشی همينگوی‌وارش در ۱۹۸۴: شليک گلوله‌ای به خود با يک تپانچه.

شعرهای براتيکان با وجود سادگی و کوتاهی گاهی به‌شدت غافل‌گيرکننده است و تاثيرگذار. يک‌جور طنز خيلی خوبی هم توی کارهای براتيگان می‌توان ديد، انگار که می‌خواهد بگويد: نگاه کنيد، دنيا به يک‌ور من هم نيست!

بنا به‌نظر برخی منتقدين: ‌«شعرهای براتيگان با وجود سادگی بسيار فريبنده‌اند. او با شناخت کامل از خواننده‌ی بی‌حوصله‌ی امروزی، شعرهايی سرود که خواندنشان بيش از چند ثانيه طول نمی‌کشد، با اين همه و در همان چند ثانيه، تلنگری شديد به باورها و احساسات شنونده می‌زنند که راز تاثيرگذاری‌شان همين است»

اين شعر براتيگان را بخوانيد:

در پژوهشکده‌ی فن‌آوری کاليفرنيا

مهم نيست چه نوابغ لعنت‌گرفته‌ای هستند
اين آقايان:
من حوصله‌ام سر رفت.

احتمالاً او بازديدی داشته است از يک دانشکده‌ی علمی يا يک همچين جاهايی و کلی دانشمند منظم و دقيق ديده است که با جديت مشغول کارند. اما اين چيزها با روحيه‌ی سرکش و ضدنظم براتيگان سازگار نبوده و بی‌چاره حوصله‌اش سر رفته! لابد می‌توانيد حدس بزنيد «لعنت گرفته» ترجمه‌ی چه کلمه‌ای بوده است!!!

يا اين يکی:

آمبولانس هايکو

يک تکه فلفل سبز
افتاد
بيرون از ظرف سالاد:
که چی؟

اگر با ساختار هايکو آشنايی داشته باشيد، می‌دانيد هايکو نوعی شعر قديمی ژاپنی است که سه سطر و هفده هجا دارد، مضامین بسیار ساده‌ای دارد و متاثر از آيين بودايی ذن است. براتيگان در اين شعر تصميم گرفته است که سربه‌سر هايکوها بگذارد. سه سطر اول شعر فرمی شبيه هايکوها دارد و سطر چهارم، قضاوت طنزآميز و اعتراض‌گونه‌ی براتيگان است نسبت به اين نوع شعر لطيف و آرام. انگار که می‌خواهد بگويد اين نوع شعر، کجا با خشونت و بی‌رحمی زمانه‌ی ما سازگار است؟

يا اين شعر:

رومئو و ژوليت

اگر برای من می‌ميری
من برای تو می‌ميرم
و گورهای‌مان مثل دو عاشق خواهد بود
که لباس‌های‌شان را با هم می‌شويند
اگر تو صابون می‌آوری
من پودر می‌آورم

که نگاه تمسخرآميز براتيگان است به عشق اسطوره‌ای. ترکيب رومئو و ژوليت با پودر و صابون، فوق‌العاده است، به‌خصوص که ما تا بند سوم شعر متوجه اين ريش‌خند نمی‌شويم و حس می‌کنيم با شعری عاشقانه روبه‌رو هستيم. اصولاً عشق، دوست‌داشتن و سکس از مضامين مورد علاقه‌‌ی براتيگان بوده است. مضمون‌هايی که گاه براتيکان چنان عريان و پوست‌کنده به آن می‌پردازد، که خواننده را می‌ترساند:

عاشقانه

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر

فقط چون‌که

فقط چون‌که
مردم فکرت را دوست دارند
معنايش اين نيست
که مجبور باشند
بدن‌ات را هم دوست بدارند.

و البته گاهی نيز واقعاً عاشقانه است:

رنگ به‌جای شروع

عشق را فراموش کن
می‌خواهم هلاک شوم
در گيسوان طلايی‌ات

ردپای آهو

زيبا، ناله‌کنان
عشق‌ورزيدن با دور تند
و بعد آرام‌گرفتن
مثل ردپای آهو
روی برف نو
کنار آن‌که دوستش داری
اين همه چيز است

گزينه‌ای از اشعار براتيگان را نشر مشکی به تازگی به چاپ رسانده است. نام مجموعه «کلاه کافکا» است و مترجم اثر علی‌رضا بهنام است. از براتيگان يک مجموعه داستان هم به زبان فارسی برگردانده شده است: «در قند هندوانه» ترجمه‌ی مهدی نويد، نشر چشمه.

توضيح تکميلی (بعداً اضافه شد):
دو کتاب ديگه از براتيگان ‌به تازگی ترجمه شده: ۱ـ صيد ماهی قزل‌آلا، نشر نی و ۲ـ اتوبوس پير، نشر مرکز


Friday, May 05, 2006 ..........


Thursday, May 04, 2006  

کاش خورشيد خانوم دوباره بنويسد. وبلاگش را هميشه دوست داشته‌ام و دارم. نبودنش حس می‌شود. انگار که يکی را گم کرده باشی. کاش دوباره بنويسد، به خاطر همه‌ی ما، که دوستش داريم ...

پی‌نوشت:
اين آهنگ فوق‌العاده را حتماً بشنويد.
نوشته‌ای از مريم‌گلی که بسيار به دلم نشست.
تست‌های سينمايی، ويژه‌ی تيزهوشان!
دردسرهای آموزش زبان فارسی!


Thursday, May 04, 2006 ..........


Sunday, April 30, 2006  

عروسی خون

دوباره خوانی‌ها بعضی اوقات فوق‌العاده است. تازگی‌ها به خاطر يک پروژه‌ی درسی، نمايش‌نامه‌ی عروسی خون لورکا را دوباره خواندم. به معنای واقعی کلمه لذت‌بخش بود. نثر شاعرانه‌‌ی لورکا به هم‌راه ترجمه‌ی عالی شاملو گاهی اوقات ديوانه می‌کند آدم را ...

***

لئوناردو: عروس تاج گنده‌ای به سرش می‌زنه. نه؟
اما نباس اين کارو می‌کرد. تاج کوچولو بهش بيشتر مياد.
دوماد چی؟ باهار نارنج به عروس نداده که بزنه به سينه‌ش؟

عروس همان‌جور با زيردامن و تاج بهارنارنجی که روی سرش است وارد می‌شود.

عروس: چرا نداده باشه؟ داده!
خدمت‌کار: (با خشم) اوا، لباس نپوشيده بيرون نيا بی‌حيا!
عروس: چی‌ می‌شه مگه؟ (با خشونت به لئوناردو) واسه چی پرسيدی باهار نارنج آورده يا نه؟
اصلاً تو کله‌ت چه فکرايی داری؟
لئوناردو: هيچی. چه فکرايی می‌خوای داشته باشم؟

می‌آيد نزديک‌تر.

تو که خوب منو می‌شناسی. لابد می‌دونی که فکری تو کله‌م نيس.
بگو ببينم: من واسه تو چی بودم؟
خاطراتتو بريز بيرون ورق بزن!
گيرم يه جفت ورزا و يه کلبه‌ی ناقابل چندان قيمتی نداشته باشه ... هان؟ اين بود چيزی که ترسوندت؟
عروس: اين‌جا اومدی چی‌کار؟
لئوناردو: اومدم عروسيت.
عروس: منم عروسی تو اومده بودم!
لئوناردو: عروسی‌ای که خودت ترتيبشو دادی! ... که خودت با جفت دستای قشنگت اسبابشو چيدی! ...
می دونی؟ ... منو می‌شه کشت اما تو روم نمی‌شه تف کرد. پول هم با تموم زرق و برقش شايد يه تف بيشتر نباشه.
عروس: دروع‌گو!
لئوناردو: دم در کشيدنو ترجيح می‌دم ... خون به سرم می‌زنه اما دلم نمی‌خواد کوه‌ها فريادمو بشنون!
عروس: من خيلی بلن‌تر از تو فرياد می‌کشم.
خدمت‌کار: ساکت باشين! با هردوتونم. راجع به‌گذشته چه حرفی دارين به هم بزنين؟

نگران به طرف در نگاه می‌کند.

عروس: حق با اونه. من اصلاً ديگه با تو حرف هم نباس بزنم. اما وقتی می‌بينم اومدی اين‌جا و دزدکی کشيک عروسيمو می‌کشی و از باهار نارنجام با گوشه و کنايه حرف می‌زنی ته دلم آتيش می‌گيره ... از اين‌جا برو بيرون و وايسا دم در تا زنت بياد.
لئوناردو: خب! که ما دو تا ديگه حتا اختلاطم نمی‌تونيم بکنيم. نه؟
خدمت‌کار: (غضب‌ناک) نه شما دو تا ديگه با هم اختلاطم نباس بکنين!
لئوناردو: بعد از عروسيم روزها و شب‌های فراوونی شد که من از خودم پرسيدم گناه با کدوممون بود.
اما هر بار که به اين موضوع فکر کردم گناه تازه‌يی به نظرم رسيد که روی همه‌ی گناه‌های ديگه رو سفيد کرد!
عروس: يه مرد با اسبش دوتايی خيلی چيزا می‌دونن.
بازی قشنگيه اين که يه دختر تک و تنها رو وسط يه صحرای برهوت تو هچل بندازن و به ستوه بيارن، من هم واسه خودم غرور دارم برای همينم عروسی می‌کنم تا با شوورم که بايد بيشتر از همه‌ی عالم دوسش داشته باشم در خونه‌مو به روی همه‌ی دنيا ببندم.
لئوناردو: غرور تو ... می‌دونی؟ ... يه ذره هم کمکت نمی‌کنه.

به او نزديک می‌شود.

عروس: نيا جلو!
لئوناردو: اين که آدم از حسرت بسوزه و جيکش هم در نياد از لعنت خدا هم بدتره.
غرور چه دردی از من دوا می‌کنه؟
اين که تو رو نديدم و گذاشتم شب‌های دراز عذاب تلخ بی‌خوابی رو تحمل کنی به چه کار من می‌خورد و جز اين‌که خود منم زنده زنده خاکستر کرد چه فايده‌يی به حالم داشت؟
تو خيال می‌کنی گذشت زمون درد آدمو شفا می‌ده؟
خيال می‌کنی ديوارها چيزی رو قايم می‌کنن؟
اشتباه می‌کنی: وقتی چيزی تا اين حد تو وجود آدم ريشه بدوونه، هیچی نمی‌تونه جلوشو بگيره!
عروس: (مرتعش) نمی‌تونم بهت گوش بدم!
نمی‌تونم صداتو بشنوم!
انگار عرق رازيونه می‌چشم يا رو دشکی که از گل سرخ پرش کرده باشن به خواب می‌رم.
صدات منو می‌کِشه و من، با اين که می‌دونم دارم خودمو با جفت دستای خودم به غرق می‌دم، دمبالش می‌رم ...
خدمت‌کار: (نيم‌تنه‌ی لئوناردو را از پشت سر می‌کشد) برو ديگه!
لئوناردو: نترس، آخرين باره که دارم باهاش حرف می‌زنم.
عروس: می‌دونم که ديوونه‌م. می‌دونم بس که تحمل کردم از تو گنديدم. اما باز به خودم فشار ميارم که اين‌جا بمونم، آروم بهش گوش بدم و نگاش کنم که دستاشو چه جوری تکوت می‌ده ...


Sunday, April 30, 2006 ..........


Friday, April 28, 2006  

پيش‌نوشت:

بعد از نوشتن مطلب: «نام عروسک من ولاديمير است!»، دوست عزيزی که احتمالاً پارسال از شاگردهای من بوده، اين دو کامنت را برای من گذاشته است:

ــ سلام آقا معلم. این بار که پست شما رو خوندم بدجوری دلم گرفت. یعنی شما موضوع مهم‌تر از عروسک بازیت نداشتی!! چه‌طور دلت اومد از رفتن پوپک چیزی نگی؟ همه‌ی ما ادعاهای بزرگ داریم ولی پای عمل که می‌رسه این‌طوری کم میاریم.

ــ آقا معلم خیلی چیزها می‌خواستم این‌جا بنویسم و یادتون بندازم چیزایی رو که امروز سعی در فراموش کردنش می‌کنی. ولی دیدم بهتره بی‌خیال شم. فقط به شاگردهای پارسالتون می‌گم. بیاین حالا معلم با مرامتونو ببینین. این همونیه که پارسال هممون به معرفت و قلب مهربونش قسم می‌خوردیم. شاید هم ما خیلی ساده بودیم ...

نرگس عزیز، نويسنده‌ی وبلاگ شراب نور، هم برايم کامنت گذاشته است که:

ــ منم فکر می‌کردم وقتی در مورد کماش نوشتی، در مورد فوتش هم می‌نویسی. تعجب کردم از دو پست آخرت.

اين نوشته، الزاماً پاسخی به اين دو دوست خوبم نيست، هرچند فکر می‌کنم چندان هم بی‌ربط نباشد.



قضاوت کن، اما نه به اين سادگی!

لابد تا حالا شده به اين فکر کنين که شما از نظر ديگران آدم خوبی هستين يا نه؟ اگه به مجموعه‌ی همه‌ی آدم‌هايی که شما رو می‌شناسن، يا به نوعی با شما برخورد داشتن فکر کنين، احتمال داره آدم‌هايی رو به ياد بيارين که حدس بزنين ممکنه از شما خوششون نيومده باشه يا اين که اصولاً به نظرشون شما آدم خوبی نبوده باشين.

از طرف ديگه لابد آدم‌هايی هم دوروبرتون ديدن که شما رو خيلی آدم خوب و مثبتی می‌دونن، در حالی که خودتون هم می‌دونين تصورشون از شما غيرواقعيه و شما ديگه اون‌جوری هم که اون‌ها فکر می‌کنن، نيستين.

اين مسئله در مورد خود شما هم يه جورايی صدق می‌کنه. يعنی شما هم قضاوت خودتون رو نسبت به آدم‌های ديگه دارين قطعاً و خيلی موقع‌ها هم اين قضاوت رو رسماً اعلام می‌کنين: « فلانی خيلی آدم خوبيه ها»، يا « يارو آشغال، خيلی آدم کثافتيه» و قضاوت‌هايی از اين دست.

چرا؟ اين قضاوت چه‌طور شکل می‌گيره؟ چرا ما فکر می‌کنيم يه نفر آدم خوبيه و يه نفر ديگه آدم خوبی نيست؟ و چه جور می‌شه که از نظر يه عده‌ای ما آدم خوبی هستيم و عده‌ی ديگه‌ای برخلاف اون‌ها، درباره‌ی ما نظر مثبتی ندارن و ما رو آدم بدی می‌دونن؟ ما که دو تا آدم مختلف نيستيم. يا شايد هستيم و خودمون خبر نداريم؟

مسئله اين‌جا است که قضاوت‌های مردم درباره‌ی ما و همين‌طور قضاوت‌هايی که ما از آدم‌های ديگه داريم، به واسطه‌ی برخوردهايی که بين‌مون اتفاق افتاده، به‌وجود اومده. به عبارت ديگه قضاوتی که ما درباره‌ی هر آدمی داريم، از چهره‌ای که اون فرد تو يه برخورد يا تو برخوردهای مختلفش در مقابل ما نشون ‌داده، به‌وجود مياد و همين‌جور، رفتار ما و شخصيت و مَنِشی که از خودمون ارائه می‌ديم، باعث می‌شه قضاوت مردم نسبت به ما شکل بگيره.

حالا همون‌جور که ما معمولاً تو برخوردهامون با آدم‌های مختلف، به فراخور شخصيت اون آدم، حس و حال لحظه‌مون و موقعيت زمانی و مکانی‌ای که توش قرار داريم، رفتار متفاوتی داريم و نقشی که تو اون شرايط لازمه بازی می‌کنيم، آدم‌های ديگه هم طبيعتاً همين کار رو انجام می‌دن.

مثلاً ما با اين‌که علاقه‌ای به دورويی نداريم، اما طبيعتاً در برخورد با يه راننده تاکسی‌ای که يه دفعه می‌پيچه جلومون و چپ چپ‌ هم نگاه‌مون می‌کنه و يه استاد دانشگاهی که قراره تو يه پروژه باهاش هم‌کاری کنيم، يکسان عمل نمی‌کنيم. حتی ادبياتی هم که ازش تو اين دو تا موقعيت استفاده می‌کنيم، ممکنه فرق داشته باشه.

يا اين‌که ما ممکنه تو جمع دوستای خيلی نزديک‌مون کارهايی بکنيم يا از نوعی خاص از ادبيات (نه لزوماً غيرمودبانه) استفاده کنيم که احتمالاً اگر اون نوع حرکات و يا ادبيات رو تو يه جمع رسمی‌تر به کار بگيريم، به‌شدت تعجب‌برانگيز باشه. و برعکس، اگه توی خونه و يا پيش دوستای نزديک‌مون خيلی رسمی و مودبانه حرف بزنيم، احتمالاً خنده‌دار خواهد شد!

حالا فکر کنين بعد از برخوردی که شما با اون راننده تاکسی موردنظر! داشتين و حرف‌هايی که بين‌تون ردوبدل شده، يکی بياد نظرتون رو درباره‌ی ايشون از شما بپرسه. طبيعيه که خيلی نظر مثبتی نداشته باشين. در صورتی که به سادگی اين احتمال وجود داره که اون راننده تاکسی واقعاً در کل آدم خوبی باشه و صرفاً اون لحظه به‌خاطر عصبانيت يا هر چيز ديگه، با ما خوب برخورد نکرده. حالا به‌نظر شما درسته به واسطه‌ی همون يه برخورد، ما کلاً شخصيت طرف رو زير سوال ببريم و و درباره‌ش قضاوت قطعی کنيم؟

يا در مورد همون استاد دانشگاه، آيا اين احتمال، هر چند خيلی ضعيف، وجود نداره که ايشون در کل آدم خيلی خوبی نباشه، اما تونسته باشه تو اون يه برخوردش طوری عمل کنه که ما متقاعد بشيم، شخصيت فوق‌العاده‌ايه؟ حالا به‌نظر شما قضاوتی که ما درباره‌ی اون استاد دانشگاه داريم، کاملاً واقعيه؟

به همين ترتيب قضاوت مردم هم نسبت به شما شکل می‌گيره. قضاوتی که چه مثبت، چه منفی، ممکنه لزوماً منطبق با واقعيت نباشه؛به‌خصوص اگر شما خيلی موقع‌ها ناچار باشين به‌‌خاطر نوع کارتون يا محيط‌هايی که توش قرار می‌گيرين، شخصيت خيلی استريلیزه‌ای از خودتون نشون بدين. تو اين‌جور مواقع، احتمال اين‌که قضاوت‌های غيرواقعی در مورد شما به جود بياد، خيلی زياد می‌شه.

من خيلی وقت‌ها در مورد خودم، نگران اين نوع مورد قضاوت قرار گرفتن، می‌شم. به‌خصوص اگه اين قضاوته به نوعی مثبت باشه. البته قطعاً منظورم اين نيست که از مثبت بودن حس مردم نسبت به خودم بدم بياد، نه، اتفاقاً خيلی هم خوش‌حال می‌شم، اما بيشتر، از اون نگرانم که قضاوت‌شون در مورد من ممکنه واقعی نباشه و به سادگی اين احتمال وجود داره بعداً که شخصيت واقعی منو شناختن، بخوره تو حال‌شون.

آدم سر کلاس، توی محيط کاری و يا حتی این‌جا توی وبلاگ، يه قسمتی از خودش رو که از صافی گذرونده مياد نشون می‌ده. يعنی درواقع مثلاً شمايی که مياین اين‌جا رو می‌خونين، و من رو نمی‌شناسين، قطعاً تصورتون از من به واسطه‌ی قسمت‌هايی از شخصيت منه که من آگاهانه يا حتی غيرآگاهانه انتخاب کردم و از طريق اين وبلاگ نشون‌تون دادم. همين‌جوره در مورد وضعيتم سر کلاس به عنوان يک معلم. طبيعتاً اون‌جا هم فقط يه قسمت‌هايی از شخصيت من نمود پيدا کرده و يه بخش‌هاييش حتماً نشون داده نشده.

حالا شمايی که من رو صرفاً تو اين‌جور موقعيت‌ها ديدین، می‌تونين قضاوت خودتون رو داشته باشين که من چه آدم خوب، يا چه آدم بدی هستم يا هر قضاوت ديگه‌ای. اما اين احتمال هم بدين که ممکنه قضاوت‌تون صدردصد درست نباشه ...


Friday, April 28, 2006 ..........




يک پنجرهa


صفحه‌ی اصلی
نوشته‌های پیشین
تماس با من

 


موسيقیa



Boat on The River
Styx
Lyrics


تبليغاتa




سايت‌های خبریa

اخبار گويا
صبحانه
بی‌بی‌سی فارسی
روز
امروز
ايران امروز
شرق آن‌لاين
ايسنا
هفتان
بلاگ نيوز
ايران تئاتر
بازتاب
Live Score


پيوندهاa




پشتيبانیa




Comments by: YACCS