Tuesday, August 19, 2003
بی سلول هايم
نمی توانم
عاشق باشم
اما می توانم
چون بهتی طولانی
از کنار تو بگذرم
از لبه ی هزاران نفس
که به نيستی می روند
ندا آبکاری
Monday, August 18, 2003
از يه پنکه عذرخواهی کردم. باور می کنين؟ قشنگ برگشتم بهش گفتم می بخشی که پاهاتون رو له کردم. خوابم مياد اين روزا همه ش. توی وان حموم ديروز صبح خوابم برد. چرا زودتر نميای؟ حالا چه فرقی می کنه پلاک 12 اين باشه يا اون يکی؟ مهم اينه که تو نيستی. اين آهنگه صداش بلنده. خوشم مياد. خوشم مياد پام رو تا ته رو گاز فشار بدم. چته بابا؟
پيکولو يا هر کوفتی که هست با سالاد شويد. نوشابه ی من سفيد باشه لطفا. قاطی نکردم. نترسين. چه طور گلشيری اگه اين طوری بنويسه می شه سيال ذهن، من بنويسم می گن يارو زده به سرش؟ آيدين کوچولو تر از خودش بود. با يه صدای آروم. گلی می گه برو ببين پيمان هوشمندزاده تو کافه شوکا نيست؟ چه جوری می شه يه نفرو آدم از ياهو مسنجرش حذف کنه؟ چه جوری می شه آدم يکی رو از زندگيش حذف کنه؟
می گه بهم نگو دهقون، اسم به اين قشنگی دارم. اين کافی شاپه چرا اين قدر خفنه؟ چه جوری شد که اين جوری شد؟ تو از کجا پيدات شد يوهو؟ الو؟ هستی؟ الو؟ الو؟
آب سيبش حسابی خوش رنگه. ويسکی هم. ولی اگه آدم اين همه ويسکی بخوره حتما شکوفه می زنه. راستی يه چيز جالب براتون بگم. اين بار که ماشينم رو بردم کارواش ديگه بارون نيومد، آقا کلاغه لطف کردن ريدن به ماشينم. حالا فرض کن ژو نو مو سبيه پا رو هم صرف کردم. حالم بهتر می شه اون وقت؟
می گه من دارم می پيچم تو گاندی، می گم من پشت چراغ قرمز جردنم. تو هميشه به من حس اضطراب انتقال می دی. چه منظره ای. من می خواستم بگم. می گه من رسيدم. می گم من هنوز پشت چراغ قرمزم. همه ی عمرم پشت چراغ بودم. حالا چه فرقی می کنه قرمز، زرد، سبز، آبی؟ چرا با هر کس و ناکسی شوخی می کنی؟
بالاخره اولين قرار وبلاگی زندگيم هم رفتم. آيدين اين آهنگ ها خيلی قشنگه. با بوی ادوکلن خودم قاطی شده. من چرا اين روزا دلم همش تنگ می شه؟ کاش بيشتر تو ترافيک بمونم، بيشتر گوش بدم. مرسی. فکر می کنی نفهميدم همون ادوکلنه؟ اين چه قراريه که من همه رو می شناسم؟ تو چرا نيستی؟ من سرم درد می کنه.
سياوش هم اومده؟ کدوم سياوش؟ قميشی؟ نه اون يکی. سايه می گه آيدين ديگه برنمی گرده. شرط می بندی؟ دهقون تو فکر می کنی آيدين برمی گرده؟ چرا می خندی؟ گلی چشماش برق می زنه وقتی می خواد بدجنسی کنه. برداشته يه ميل داده خطاب به آيدين، اون وقت فرستادش برای همه به جز آيدين. می گم از اخبار خاله زنکی وبلاگی چه خبر؟ سايه می گه خورشيد خانوم می خواد شوهر کنه. اين تقويمه حالا چی بود اين وسط؟ بايد چی بنويسم؟ چهارشنبه ميای تئاتر؟ پنج شنبه؟ الان نمی دونم.
Sunday, August 17, 2003
آقايون! مژده بدم که وقتش شده يه خورده برای اين خانوما کلاس بگذاريد!!!
بحران شوهر در ايران:))
Friday, August 15, 2003
آقا من سريع چند تا چيز بگم برم:
اول اين که بازی چهارمم هم تو مسابقات شطرنج بردم! الان با 4 امتیاز همراه با يه نفر ديگه صدر جدولم و دور بعد با همون يه نفر بازی دارم. به هر حال فکر می کنم تکليف قهرمان مسابقات رو اين بازی تعيين می کنه.(راستی من واسه چی نتايج مسابقه های شطرنجم رو اين جا می نويسم؟)
دوم اين که نمرديم و اين حُدر بالاخره يه مطلب خوشگل نوشت!!! حُدر جان توصيه مرجان رو جدی بگير ها! اوضاع خيلی خراب شده! يکی از اين بلاگر ها چند وقت پيش تعريف می کرد يه مهمونی رفته بوده و اون جا ديده سه تا از پسرای اکيپ شون رسما اومدن اعلام کردن که گی شدن!تو همين ايران خودمون ها!!!
سوم اين که يه نگاهی به اين جا بندازين. يه جورايی جالبه. فقط اگه من بودم يه جوری می رفتم جلو تا تصوير اول و آخر يکی دربياد که کف همه ببره!
وقتی اسم يه آهنگ سايه باشه خُب معلومه به کسی نمی شه تقديمش کرد به جز دوست بسيار خوبم سايه خانم عزيز که امروز تولدشون هم هست. سايه جان اميدوارم هميشه خوب و خوش و خرم باشی و صد سال ديگر لااقل عمر کنی.
مرسی به خاطر دوستی خوبت ...
Wednesday, August 13, 2003
اسم آهنگ رو پيدا کن!
(يک نمايش نامه ی واقعی کوتاه در شش صحنه!)
صحنه ی اول : توی دپارتمان رياضی.
من: ببين وقت داری بری تئاتر ببينی؟
کوروش: چه تئاتری؟
من: روی زمينه اسمش. کار بدی نيست.
کوروش: حالا چه طور مگه؟
من: هيچ چی! من دو تا بليط دارم، گفتم اگه شما و الهام خانوم وقت دارين برين، بدمش شما.
کوروش: خودت چرا نمی ری؟
من: درگيرم من خيلی اين روزا.
صحنه ی دوم: من توی ماشين مشغول رانندگی. صدای زنگ موبايلم شنيده می شود.
من: الو
کوروش: سلام.
من: سلام ... چه خبرا؟
کوروش: ما همين الان از سالن تئاتر اومديم بيرون.
من: خُب ... کارش خوب بود؟
کوروش: آره . اجرا خوب بود ولی من سر يه چيز ديگه کارت دارم الان.
من: چی؟
کوروش: ببين تو اين کاره يه آهنگ هندی بود که هی پخش می شد تو کار. می خواستم اين آهنگه رو اگه می شه برام پيدا کنی.
من: باشه. به توفان يا بنفشه می گم از کارگردانش برات اسمش رو بپرسن. و اگه شد بگيرنش.
صحنه ی سوم: توی خانه هنرمندان، سر تمرين آخر نمايش تبعيدی ها.
من: بنفشه! يکی از دوستام رفته سر کار روی زمين از موسيقيش خيلی خوشش اومده. يه موسيقی هندی انگار. می شه از افروز( کارگردان همون نمايش و از دوستان بنفشه) بپرسی اسم و مشخصاتش چی بوده؟
بنفشه: باشه. فردا می پرسم.
صحنه ی چهارم: توی خونه. تلفن زنگ می زند.
من: الو.
بنفشه: سلام.
من: سلام، چه طوری؟
[پس از مقاديری چاق سلامتی و حرف های مختلف.]
بنفشه: راستی از افروز پرسيدم اون موسيقيه رو ها.
من: خُب؟
بنفشه: بابا اين همون نوار هنديه است که تازگی معروف شده.
من: اونه؟ جدی؟
بنفشه: آره بابا. اين که همه جا هست. ماهواره که داره 24 ساعته می ذارش.
من: باشه. دستت درد نکنه که پی گيری کردی.
صحنه ی پنجم: ديشب. توی رستوران سوپراستار. ساعت 11:30 شب. صدای زنگ موبايلم شنيده می شود.
من: الو.
کوروش: سلام عطا. معلوم هست اين روزا کجايی؟ دوشنبه چرا نيومدی دپارتمان؟
من: راستش يه کم درگيرم اين روزا. فردا ولی سعی می کنم بيام.
[در همين لحظه غذايی که ما سفارش داده بوديم حاضر می شود. گارسن از من می پرسه که نوشابه هاتون چی باشه.]
من: سون آپ باشه لطفاً.
کوروش: چی!؟
من: با تو نبودم. با اين گارسنه بودم.
کوروش: کجايی مگه؟
من: تو سوپراستار.
صحنه ی ششم. ديشب، ساعت 11:50 ،بيرون رستوران سوپراستار.
مريم: عطا نگاه کن! انگار جريمه ات کردن.
من: چه طور؟
مريم: اونا ها زير برف پاک کنت انگار يه برگ جريمه است.
من: آخه واسه چی جريمه کردن؟
خاله: لابد تو محل مطلقا ممنوع پارک کردی.
من: آخه اين وقت شب افسر از کجاش پيداش شده؟
مامان:خُب يه خورده بالاتر پارک می کردی. جا که بود.
من: پس چرا ماشين بابا رو جريمه نکردن؟ اون هم که همون بغل من پارک کرده؟
[به طرف ماشين می روم. نزديک تر که می رسم حس می کنم کاغد زير برف پاک کن قبض جريمه نيست. کاغذ را بر میدارم. روی آن با خطی خوش نوشته شده: عطا آهنگ رو پيداش کن!!! قشنگ سورپريز شده ام. هار هار وسط خيابون شروع می کنم به خنديدن! شماره ی کوروش رو می گيرم.]
من:[ با خنده.] الو سلام. کجايی؟ چرا نيومدی تو رستوران؟
کوروش: [ با ادای يک صدای خواب آلوده.] کجايی يعنی چی؟ خونه ام ديگه خُب. رستوران چيه ديگه؟ نصفه شبی آزار داری مزاحم می شی؟
[و من از خنده غش می کنم. او هم می خندد. امان از دست اين کوروش ... چه قدر خوب است آدم دوستانی به اين خوبی داشته باشد.]
پی نوشت: حالا کسی اسم اين آهنگه رو می دونه ؟ همين آهنگ هنديه که جديد معروف شده ها!
Tuesday, August 12, 2003
پرسش بزرگی که علی رغم سی سال تحقيق و تفحص خستگی ناپذير برای من بی پاسخ مانده، اين است: « اين جماعت نسوان جداً چه می خواهند؟ »
زيگموند فرويد
آهای جماعت نسوان! حالا خودمونيم!! جداً چه می خواهيد!؟
Monday, August 11, 2003
ريچارد روان، نويسنده ی ايرلندی، که نه سال پيش به خاطر اعتفادات ضد مذهبيش با دختر جوانی به اسم برتا به خارج از کشور گريخته بود، اکنون پس از مرگ مادرش که وی را به خاطر عقايدش طرد کرده بود به کشور باز می گردد.
نمايش تبعيدی ها با صحبت های ريچارد و بئاتريس آغاز می شود. بئاتريس دختر عموی رابرت، صميمی ترين دوست ريچارد بوده است و بئاتريس، رابرت و ريچارد از دوران کودکی هم ديگر را می شناخته اند.
از ديالوگ هايی که بين ريچارد و بئاتريس می گذرد، درميابيم که بئاتريس و ريچارد زمانی عاشق يک ديگر بوده اند و در حال حاضر نيز يک حس قوی بين آن ها وجود دارد. هم چنين می فهميم که ريچارد در تمام مدت ازدواجش با برتا که در خارج از کشور بوده است، مدام از طريق نامه با بئاتريس در ارتباط بوده و همه ی آثارش را برای وی می فرستاده است و درباره ی آن با هم بحث می کرده اند.
از گفتگوهای ريچارد و بئاتريس به اين نکته نيز پی می بريم که بئاتريس زمانی عاشق پسرعمويش رابرت بوده و ريچارد به همين خاطر از بئاتريس بريده است. البته بئاتريس در اين باره به ريچارد توضيح می دهد که حس وی به رابرت پسر عمويش مربوط به حال و هوای دوره ی نوجوانی بوده است و آن زمان که عاشق رابرت شده يک بچه بيشتر نبوده.
در همين صحنه می فهميم که ريچارد در حال حاضر مشغول نوشتن کتابی است که موضوع اصلی آن بئاتريس است. کتابی که از بعد از برگشتن دوباره اش به ايرلند شب و روز مشغول نوشتن آن است.
#######
صحنه ی دوم گفتگوی رابرت و برتا است. رابرت که اصولا فرد هوسبازی است، مدتی است که به برتا، همسر ريچارد، اظهار عشق می کند و می گويد برتا را هميشه دوست داشته است و از وقتی که برتا از خارج به ايرلند بازگشته، اين علاقه اش بيشتر شده.
رابرت که در تحت تاثير قرار دادن زن ها فرد بسيار ماهری است، آرام آرام با صحبت هايش به برتا نزديک شده، وی را در آغوش می گيرد و می بوسد و چون ناگهان ريچارد وارد می شود از برتا می خواهد که شب برای ديدن وی به خانه اش برود.
#######
صحنه ی سوم گفتگوی رابرت و ريچارد است که طی آن می فهميم رابرت در تلاش است تا با پيشنهاد شغلی چون استادی دانشگاه در دوبلين به ريچارد، وی را راضی کند تا در ايرلند بماند.
رابرت قرار ملاقات ريچارد و رئيس دانشگاه را برای ساعت هشت تنظيم کرده است، يعنی همان زمانی که خودش با برتا همسر ريچارد قرار گداشته است.
#######
و اما صحنه ی چهارم از پرده ی اول، گفتگوی ريچارد و همسرش برتا است. اين صحنه که شايد قشنگ ترين و در عين حال تلخ ترين قسمت نمايش است را با هم می خوانيم:
[ ريچارد پشت ميز نشسته است، همسرش برتا وارد می شود.]
ريچارد:خُب؟
برتا:خُب اون می گه من رو دوست داره.
ريچارد:کاغذش رو نشونش دادی؟
برتا:آره. ازش پرسيدم منظورش از نوشتن اون کاغذ چی بوده.
ريچارد:گفت منظورش چی بوده؟
برتا:اون گفت خودم بايد می دونستم. من گفتم حدس می زدم. بعد اون گفت منو خيلی دوست داره و من زيبا هستم و از اين حرف ها.
ريچارد:از کی؟
برتا:چی از کی؟
ريچارد:گفت از کی تو رو دوست داشته؟
برتا:گفت هميشه داشته. اما بيشتر از موقعی که به اين جا برگشتيم. اون می گفت تو اون پيرهن بنفش کم رنگم مثل ماه هستم ... درباره ی من حرفی با اون زدی؟
ريچارد:همون حرف های معمولی. از تو حرفی به ميون نيومد.
برتا:خيلی هيجان زده بود، ديدی؟
ريچارد:آره ... بعد چه اتفاقی افتاد؟
برتا:از من خواست که دستم رو بهش بدم.
ريچارد:منظورش اين بود که دست ازدواج بهش بدی؟
برتا:نه ... فقط می خواست دستش رو تو دستام نگه داره.
ريچارد:و تو اجازه دادی؟
برتا:آره ... بعد دستم رو نوازش کرد و پرسيد اجازه می دم دستم رو ببوسه ... منم اجازه دادم.
ريچارد:خُب؟
برتا:بعد پرسيد می تونه منو ... در آغوش بگيره و ...
ريچارد:و بعد؟
برتا:دستش رو دور کمرم انداخت.
ريچارد:و بعد؟
برتا:گفت چشم های قشنگی دارم و ... پرسيد می تونه چشای منو ببوسه ... منم گفتم ببوس.
ريچارد:و اون بوسيد؟
برتا:آره ... اولين بوسه و بعد بوسه های ديگه .[ ناگهان سخنش را قطع می کند.] ريچارد، اين حرف ها تو رو ناراحت می کنه. به نظر من تو فقط داری وانمود می کنی که اهميتی نمی دی. من که گفتم نمی خوام اين کار رو بکنم.
ريچارد:نه ... عزيزم من می خوام بدونم وقتی تو با اون اين جور رفتار می کنی اون چی کار می کنه.
برتا:يادت باشه خودت ازم خواستی که من همه چی رو برات تعريف کنم.
ريچارد:می دونم عزيزم ... و بعد؟
برتا:بعد از من يه بوسه خواست ... منم گفتم ببوس.
ريچارد:و بعد؟
برتا:و منو بوسيد.
ريچارد:از لبات؟
برتا:آره ... يه دفعه يا دو دفعه.
ريچارد:بوسه ها طولانی بود؟
برتا:نسبتا ... دفعه ی آخريش طولانی بود ...
ريچارد:از تو نخواست که اون رو ببوسی؟
برتا:چرا.
ريچارد:و تو هم بوسيدی؟
برتا:آره.
ريچارد:چه طوری؟
برتا:خيلی معمولی.
ريچارد:به هيجان هم اومدی؟
برتا:خُب خودت می تونی حدس بزنی ... نه زياد ... نه اون طوری که با تو به هيجان ميام.
ريچارد:اون هم؟
برتا:منظورت اينه که اون هم به هيجان اومد؟ آره گمونم به هيجان اومد.
ريچارد:می فهمم.
برتا:حسوديت می شه؟
ريچارد:نه.
برتا:ريچارد تو حسوديت داره می شه.
ريچارد:نه، برای چی حسوديم بشه؟
برتا:برای اين که اون منو بوسيد.
ريچارد:همين؟
برتا:آره همين ... ديگه اين که ازم خواست به ديدنش برم.
ريچارد:کجا؟ بيرون؟
برتا:نه خونه اش.
ريچارد:تو چه جوابی دادی؟
برتا:جوابی ندادم. ولی اون گفت منتظرم می شه. بين ساعت هشت و نه.
ريچارد:امشب؟
برتا:گفت امشب و هر شب.
ريچارد:و در همين ساعت من بايد برم با پروفسور راجع به کاری که می خوام بگيرم صحبت کنم و ترتيب اين قرار هم خود اون داده. جالب نيست؟
برتا:چرا.
ريچارد:ازت نپرسيد که به اون سو ظنی دارم يا نه؟
برتا:نه.
ريچارد:کاملا روشنه.
برتا:چی؟
ريچارد:يه دروغ گو، يه دزد. يه دزد و يه احمق. کاملا روشنه. به جز اين چی می تونه باشه؟ دوست بزرگ من! هاه. يه دزد! همين. و همين طور هم يه احمق!
برتا:می خوای چی کار کنی؟
ريچارد:[با خشونت] دنبالش کنم. پيداش کنم و بهش بگم [ آرام می شود] چند کلمه براش کافيه. دزد و احمق.
برتا:همه چيز رو می فهمم.
ريچارد:چی رو؟
برتا:تو سعی می کنی همه رو با من بد کنی. تو هميشه از سادگی من سو استفاده می کنی.
ريچارد:و تو جرات داری اين حرف رو به من بزنی؟
برتا:بله دارم. چون من زن ساده ای هستم تو فکر می کنی هر کاری دلت خواست می تونی با من بکنی؟ حالا برو اون رو دنبال کن. تحقيرش کن. در برابر خودت خوار و خفيفش کن.
ريچارد:فراموش کردی من به تو آزادی کامل دادم و هنوز هم اجازه می دم اين آزادی رو داشته باشی؟
برتا:هاه. آزادی!
ريچارد:بله آزادی. ولی رابرت بايد بدونه من همه چيز رو می دونم. برتا حرفای منو باور کن. اين حرف ها از روی حسادت نيست. تو کاملا آزادی هر کاری دلت خواست بکنی. تو و اون. اما نه اين طوری مخفيانه.
برتا:من می دونم تو برای چی به من به اصطلاح آزادی کامل رو دادی.
ريچارد:برای چی؟
برتا:برای اين که آزادی کاملی با اون زن داشته باشی.
ريچارد:اما ... اما تو در تمام اين مدت در جريان رابطه ی ما بودی. من هيچ وقت چيزی رو مخفی نکردم.
برتا:چرا مخفی کردی! من هميشه فکر می کردم بين شما يه دوستی ساده وجود داره.
ريچارد:همين طوره برتا.
برتا:نه، نه، خيلی بيشتر از اين ها است. و به همين خاطره که تو به من آزادی کامل می دی. ... همه ی اون چيزايی که شبا می شينی می نويسی درباره ی اونه. اون وقت اسم اين رو می گذاری يه دوستی ساده؟
ريچارد:برتا حرفام رو باور کن عزيزم. همون طور که من حرفای تو رو باور می کنم.
برتا:خدا می دونه که من همه چی رو احساس می کنم. جز عشق چه چيز ديگه ای می تونه بين شما باشه؟
ريچارد:برو بابا.
برتا:همينه که گفتم. و به همين خاطره که تو به رابرت اجازه می دی به رفتارش ادامه بده. معلومه که برای تو اهميتی نداره. چون تو اون زن رو دوست داری.
ريچارد:دوست دارم؟ من با تو نمی تونم بحث کنم.
برتا:نمی تونی چون حق با منه ... فکر می کنی مردم چی می گن؟
ريچارد:فکر می کنی من اهميتی می دم؟
برتا:اگه رابرت بفهمه چی می گه؟
ريچارد:می تونی بهش بگی.
برتا:آره من بهش می گم.
ريچارد:آره ... خيلی خوبه ... اون برات توضيح می ده.
برتا:اون هيچ وقت حرفی نمی زنه که نتونه بهش عمل کنه.
ريچارد:واقعا اين طوره. اون مجسمه ی شرافته!
برتا:هر قدر دلت می خواد اون رو مسخره کن. بيشتر از اون چه که بدونی از ماجرات با اون زن خبر دارم. حتی از اون نامه های مفصلی که سال ها برای اون زن می فرستادی و اون هم جواب می داد. رابرت هم اين ها رو می دونه.
ريچارد:تو نمی فهمی. رابرت هم همين طور.
برتا:معلومه. برای اين که موضوع عميقيه. فقط تو و اون زن می تونين ازش سر در بيارين ... آره همه چی رو فقط اون زن می فهمه نه من. اون زن روشنفکر بيمار.
ريچارد:برتا مواظب حرفايی که می زنی باش.
[ صدای خدمت کار خانه، از خارج از صحنه شنيده می شود.]
بريجيد:خانم چای رو حاضر کردم.
برتا:خيلی خُب.
بريجيد:پسر کوچولوتون هنوز تو باغه؟
برتا:آره بريجيد. بيارش تو . سرما می خوره.
بريجيد:آقای آرچی برای چای بايد بياين تو.
[دقايقی به سکوت می گذرد.]
برتا:حالا بالاخره امشب بايد برم خونه ی رابرت؟
ريچارد:می خوای بری؟
برتا:می تونم برم؟
ريچارد:چرا از من می پرسی؟ خودت تصميم بگير.
برتا:تو می گی اون جا برم يا نه؟
ريچارد:نه.
برتا:پس از رفتن منعم می کنی؟
ريچارد:نه.
برتا:ريچارد از من بخواه که به اون جا نرم، منم نمی رم.
ريچارد:خودت تصميم بگير. تو آزاد هستی
برتا:پس يادت باشه تو رو فريب ندادم.
برای خاطر هاله ی عزيز،
برای خاطر مامان نيلوی نازنين که به قول خودش جوانی هايش را دور و بر تئاتر شهر گذرانده،
برای خاطر آذر فخر گرامی که می دانم چه قدر دلش برای صحنه تنگ شده،
برای خاطر خورشيد خانوم گيج! که روز اجرا را اشتباه گرفته و به خيال خودش فردا می خواسته برای ديدن کار بيايد،
برای خاطر زيتون خانم تنبل که اين همه راه را از کرج آمده و پشت در مانده!
برای خاطر دوستان خوبم شبح، مريم گلی و سايه ی عزيز که هر کدام به علتی نتوانستند برای تماشای نمايش بيايند،
و برای خاطر همه ی دوستان ديگر که از نمايش پرسيدند، به زودی توضيحی درباره ی نمايش نامه ی تبعيدی ها و قسمتی از آن را اين جا می نويسم.
قبل از آن به جا می دانم از همه ی دوستانی که به من لطف داشته اند و برای تماشای کار آمدند، به خصوص دهقون، آيدين ، انسی و دوست بلاگر عزيزی که در نوشته ی قبلی از او خواستم خودش را معرفی کند و اين کار را انجام داد، تشکر کنم.
Sunday, August 10, 2003
با شما هستم! شما که بعد از اجرای ما اومدی پرسيدی آقای صادقی شمايی و وقتی من جواب دادم بله، خنديدی و وقتی پرسيدم شما بلاگر نيستی، باز هم خنديدی يعنی که چرا!
چرا خودت رو معرفی نکردی!؟
Saturday, August 09, 2003
بازی دور سومم هم توی مسابقات شطرنج به نفع من تموم شد. من با مهره ی سياه بازی می کردم و حريف هم بسيار دقيق بازی کرد. بازی ساعت 2 شروع شد و من با 35 دفيقه تاخير رسيدم! و آخرای بازی يه کم به تنگی وقت افتادم.
توی حرکت 15 يه واريانت پيدا کردم که بعد از تعويض چند تا سوار يه پياده گرفتم و چند حرکت بعد هم حريف مجبور شد به خاطر اين که ابتکار عمل رو کامل به من نده يه تفاوت بده. حريف در حرکت سی و نه در حالی که دو تا پياده ی ديگه هم عقب افتاده بود، تسليم شد.
مسابقات توی 5 دور و به روش سويسی انجام می شه و بازی بعدی من روی ميز دوئه! در حال حاضر مشترکا با دو نفر ديگه و با 3 امتياز صدر جدول هستيم. بازی بعدی رو اگه ببرم به احتمال خيلی زياد اول تا سوميم حتميه! حالا ببينيم چی پيش مياد!
Friday, August 08, 2003
Shape Of My Heart
شايد بعد از پاريس تگزاس، حرفه ای قشنگ ترين فيلمی باشه که تا امروز ديدم. نمی دونم چی شد امروز ياد اون افتادم. به ياد لئون و گلدونش! آهنگ اين فيلم رو می ذارم اين جا. متنش هم اين جا می تونين ببينين.
Wednesday, August 06, 2003
خب، بالاخره اين تئاتر ما هم بعد از بيشتر از سه ماه تمرين، به اجرا رسيد. بر و بچس بلاگر و بلاگ خون عزيز همه رسما از طرف من دعوتن! راستی اين هم مشخصات کار:
تبعيدی ها
نويسنده:
جيمز جويس
کارگردان:
عطا صادقی( يعنی خودم!)
بازيگران:
توفان مهرداديان، نگار مسرت، بهرام سروری نژاد، بنفشه توانايی، ساقی عقيلی
زمان:
16 و 18 مرداد ساعت 6 عصر
مکان:
خانه ی هنرمندان ايران
برای کسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن موسسه انديشه سازان، 6953686 تماس بگيريد.
Tuesday, August 05, 2003
خبر!! خبر!!
آقا آيدين گل نويسنده ی وبلاگ يکی از پاريس دوازدهم امروز برای سه هفته تشريف ميارن تهران. به افتخار اومدنش اين آهنگ رو که خودش بهم معرفی کرده بود تقديم می کنم بهش. اسم آهنگ هست Laissez moi danser خواننده ش هم همون داليدا خانومه که آخر معلوم نشد خوشگل بوده يا زشت!
متن آهنگ رو می تونين اين جا ببينين. از اين جا هم می تونين داونلودش کنين.
Monday, August 04, 2003
و گاهی ناگهان دلم برايت تنگ می شود ...
برای تو
که بسيار دوری از من
و اين چنين نزديک ...
Saturday, August 02, 2003
ديگه همين مونده بود که مامانم بياد بهم بگه:
عطا جان اگه خواستی برنامه ی جديد اينستال کنی، رو درايو دی اينستال کن، درايو سی جا نداره، ويندوز ارور می ده!
امان از اين کلاس های کامپيوتر! داشتيم زندگيمون رو می کرديم ها! می ترسم چند وقت ديگه بياد بگه وبلاگ زدم بهم لينک بده!!!
Friday, August 01, 2003
بازی دور دومم هم توی مسابقات شطرنج به نفع من تموم شد! حريف تو حرکت 19 سوار داد و تسليم شد. به افتخار اين برد، آهنگ اين هفته رو ايتسين ايتسينی! انتخاب کردم، تا يه کم خودم رو تشويق کرده باشم!!!
متن آهنگ رو می تونين اين جا پيدا کنين. از اين جا هم می تونين دانلودش کنيد اگه دوست داشتين!
Thursday, July 31, 2003
به فرض اين که
اين شعر آخرم باشد
تو با يک فنجان قهوه ی صبح گاهی
می توانی برای ابد
بيدارم نگه داری
چيز خيلی عجيبی نيست
اگر عشق را از اول صبح
با تو
مزه مزه می کنم
به فرض اين که
فنجان قهوه ی اول
يا شعر آخر من باشد
حميد يزدان پناه
Monday, July 28, 2003
روشن فکران افرادی هستند که بيشتر از شعورشان کتاب خوانده اند و منتقدين مثل خواجه های حرم سرا هستند، همه چيز را از دقيق و از نزديک می بينند ولی عرضه ندارند کاری انجام دهند!
من نمی دونم اين ها رو کی گفته ولی کی حالا جرات می کنه بگه روشن فکر يا منتقده؟
آمپرم قشنگ درجه اش رفته بالا اين روزها ... قشنگ ... اين دو هفته رو هم به هر گه خوردنی باشه تحمل می کنم ... يعنی اميدوارم بتونم اين کار رو بکنم ... واقعا اميدوارم ...
Sunday, July 27, 2003
خوب: اينه که نه ماه باشه که ماشينت پنچر نشده باشه!
بد: اينه که تو يه روز دو بار ماشينت پنچر شه!
زشت: اينه که بعد از اين که برای دفعه ی دوم، پنچری ماشينت رو گرفتی، لاستيکت بترکه و يه لنگه پا بمونی وسط خيابون!!
می بينين اين روزا چه قدر داره بهم خوش می گذره؟
Friday, July 25, 2003
Paroles et paroles et paroles ...
آهنگ Paroles, Paroles يکی از آهنگ های قشنگ داليدا است که آلن دلون هم باهاش تو اين آهنگ همکاری کرده و صداش تو پس زمينه ی آهنگ شنيده می شه.
برای گرفتن آهنگ اين جا کليک کنين، متنش رو هم می تونين اين جا پيدا کنين.
در ضمن قيافه ی اين خانم داليدا که آلن دلون آخرهای آهنگ هی بهش می گه Que tu es belle که يعنی چه قدر تو زيبايی، اين شکليه!
می گم حالا خودمونيم، ولی يه جورايی خوشگله ها، نه!؟
Wednesday, July 23, 2003
خُب دل آدم وقتی می گيره، می گيره ديگه، کاريش نمی شه کرد ...با خودت می گی :" می رم يه چيز شاد بنويسم، يه چيز قشنگ". اما دلت که گرفته باشه ، می بينی فقط می تونی بيای اين جا و غر بزنی ...
اين جور حالت هام رو دوست ندارم. نمی خوام اين جوری باشم، ولی هستم. گاهی اوقات خيلی ساده، شايد خيلی مسخره حتی، ناراحت می شم و دلم می گيره. خودم می دونم شايد خيلی منطقی نباشه ولی ...
می دانی
تو می دانی
که مرا
سر باز گفتن کدامين سخن است ...
کلمه ها توی سرم می چرخن ولی حس انتخاب شون را ندارم. دلم يک موسيقی خوب می خواد، يه موسيقی ای که حجم داشته باشه مثل مارش عزای هندل يا يه چيزی که غم باشه توش و آدم رو با خودش ببره، مثلا يه آواز تو گوشه ی دشتی ...
تا دور چشم مست او
جای می از نای سبو
خون کرده در پيمانه ها
بشنو ز ساز قصه گو
سوز دل من مو به مو
در پرده ی افسانه ها ...
شجريان که شروع می کنه به خوندن، يه کم بهتر می شم. با خودم فکر می کنم همينه ديگه، پا شو به جای دپ زدن برو به کارات برس. "مگه قرار نيست 30 تا سوال ديگه برای آزمون طرح کنی؟ مگه نمی خواستی برای تبعيدی ها موسيقی انتخاب کنی؟" ...
اما حالش رو ندارم. حال هيچ کاری رو ندارم يعنی الان. باشه برای فردا. باشه برای بعد. خيلی هنر کنم الان اينه که برم بگيرم بخوابم. خُب دل آدم وقتی می گيره، می گيره ديگه، کاريش نمی شه کرد ...
Tuesday, July 22, 2003
برای دوست خوبم زيتون:
اگه روزی ...
Monday, July 21, 2003
بازی اولم تو مسابقات شطرنج به طرز عجيبی سريع تموم شد. حريفم حرکت چهارم اورلوک کرد، وزير داد. من با مهره ی سفيد بازی می کردم:
1- e5-e4
2- Nf6-Nf3
3- Nxe4-Nxe5
4- Ng5??- Qe2
5- Nc6+
سياه واگذار کرد.
چند سال پيش که زويا پيرزاد معروف نبود من هی همه جا می گفتم بابا اين خيلی نويسنده ی ماهيه و به همه می گفتم کتاب هاش رو بخونن ولی کسی خيلی تحويل نمی گرفت!
من از همون مثل همه ی عصرها، پيرزاد رو شناختم که اون کتابش به نظرم معمولی بود ولی بعد طعم گس خرمالو و يک روز مانده به عيد پاک رو که خوندم ديگه رسما عاشق زويا پيرزاد شدم! خدا رو شکر چراغ ها را من خاموش می کنم حسابی گل کرد و پيرزاد شناخته شده شد به اندازه ی کافی که انصافا هم حقش بود.
الان می خوام يه نويسنده ی ديگه رو بهتون معرفی کنم که هر چند در حال حاضر گمون نکنم کسی درست بشناسش يا کتاب هاش رو خونده باشه ولی فکر می کنم اگه همين طوری ادامه بده حتما مثل زويا پيرزاد تا چند سال ديگه شناخته شده می شه.
فريبا وفی يه خانم اروميه ايه که من اولين بار هفت هشت سال پيش يکی دو تا از داستان هاش رو همون موقعی که گلشيری يه سری جلسات ويراستاری و کارگاه داستان برگزار می کرد و خانم وفی هم ميومد اون جلسات رو خوندم که البته اون موقع هنوز جايی چاپ نشده بود و هر چند يه کم خام بودن هنوز ولی در مجموع خوب بودن.
چند سال بعد از اون جريان،اولين کتاب ايشون که يه مجموعه داستان بود چاپ شد که اسمش رو متاسفانه الان يادم نيست.( کتابش رو يکی از دوستای خوبم که اول اسمش امير آهويیه ازم گرفت که بخونه و يه هفته ای پس بياره ولی گمونم از سال 77 تا حالا به نظر ايشون يه هفته نشده هنوز!).کتاب دومشون هم که باز يه مجموعه داستان کوتاه ديگه بود به اسم حتی وقتی می خنديم سال 78 نشر مرکز چاپ کرد.
مهم ترين خصوصيت داستان کوتاه های اين دو مجموعه سادگی اون ها، روون بودنشون، رک بودن و کوتاه بودن شونه. بيشتر داستان های اين دو مجموعه دو يا سه صفحه ای هستن.تو خيلی هاشون بيشتر از اون که خط روايت پررنگ باشه فضا مهمه.
اما آخرين کتابش که يه داستان کوتاه بلند يا شايد بشه گفت يه رمانه و همين تازگی ها هم چاپ شده اسمش هست پرنده ی من که انصافا از اون دو کتاب قبلی قوی تره و يه جاهاييش که واقعا خيلی خيلی خوبه و من واقعا خوشم اومد.
اگر چه به نظر می رسه که سبک اين کتابه خيلی شبيه کتاب های زويا پيرزاده ولی يه خوبيه خيلی بزرگش اينه که آدم قشنگ با کتابه راحته و می تونه خوب بخونش. دنگ و فنگ های الکی و به اصطلاح پيچيدگی های آن چنانی! نداره و آدم لازم نيست موفع خوندنش جون بکنه.
به هر حال توصيه می کنم اگه وقت کردين حتما بخونين داستان های خانم وفی رو به خصوص اين آخری يعنی پرنده ی من رو. کتابش رو نشر مرکز چاپ کرده،141 صفحه است و قيمتش هم 1150 تومنه! يه قسمتش رو اين جا ميارم تا با حال و هوای کتاب بيشتر آشنا شين:
امير عاشق شده است. عاشق يک زن مو طلايی. او را به من معرفی می کند« خواهرم». زن لاغر است و قلمی و احتمالا کانادايی. دستش را به طرفم دراز می کند و لبخند می زند. نمی شود تشخيص داد ايرانی است يا کانادايی. ولی غريبه است. نمی تواند خواهر باشد.
می خواهم فرياد بزنم ولی اميربه من نگاه نمی کند. به طرف زن برگشته است. هيچ کس نمی تواند به خواهرش اين جوری نگاه کند. ديگر دارم مطمئن می شوم. پلک هايم را محکم فشار می دهم و پوست صورتم از فشار زياد گره می خورد. با خودم می گويم تمام شد. غمی را احساس می کنم که با بقيه ی غم ها فرق دارد. صدای زاری ام را می شنوم. مثل صدای مامان است.
تنم به تنش می خورد. چشمانم را باز نکرده ام ولی از خواب بيدار شده ام.بايد نزذيک صبح باشد. امير به رختخوابم آمده. بازويم را دور کمرش می اندازم و سرم را می برم توی خم گردنش. آشتی بی صدا، بهترين آشتی روی زمين است. امير دوباره پيش من است. خبر ندارد او را از دست چه کسی بازپس گرفته ام.
Sunday, July 20, 2003
از وبلاگ آهو:
اين تشابهات فوق العاده توي عادت ها، خواسته ها، سليقه ها ، آدمو مي ترسونه...
اين كه دو تا آدم متفاوت اين جوري با هم منطبق باشن آدمو مي ترسونه.
اين كه بتونن ضعف هاي همو بپوشونن.بتونن با هم حرف بزنن.بتونن از هم معذرت بخوان.بتونن دوست داشته بشن و دوست داشته باشن آدمو مي ترسونه.
اين كه آرامش گم شده شون رو در هم پيدا كنن آدمو مي ترسونه
اين كه مجبور باشن هيچ نگاهي به فردا نكنن آدمو مي ترسونه
اين كه مجبور باشن فقط امروز رو ببينن آدمو مي ترسونه
اين كه فردا و فردا ها ديگه هرگز هم ديگرو پيدا نكنن آدمو مي ترسونه
اين كه به هم وابسته بشن، عادت كنن آدمو مي ترسونه
اين كه اين اتفاق چطوري افتاده آدمو مي ترسونه
اين كه اينا همش يه رويا باشه آدمو مي ترسونه
اين كه..
اين كه...
انگار اين مطلب رو خودم نوشته باشم ... قشنگ حرف دل منو زده ...
|
يک پنجرهa
صفحهی اصلی
نوشتههای پیشین
تماس با من
موسيقیa
|