Tuesday, November 18, 2003  

بعضی وبلاگا مث روزنامه ن، حالا کيهان يا شرقش خيلی مهم نيست.
بعضی وبلاگا مث دفتر خاطراتن، از اين دفتر صورتيا هست، از اونا!
بعضی وبلاگا می خوان بگن بله! ما خيلی مهم هستيم.
بعضی وبلاگا به آدم دروغ می گن.
بعضی وبلاگا زور می زنن، زور می زنن، آی زور می زنن.

بعضی وبلاگا رو من دوست دارم و می دونمم چرا دوسشون دارم.
بعضی وبلاگا رو من دوست ندارم و می دونمم چرا دوسشون ندارم.
بعضی وبلاگا را من دوست دارم ولی نمی دونم چرا!
بعضی وبلاگا رو هم دوست ندارم، اونم نمی دونم چرا!

بعضی وبلاگا هم همون چيزی هستن که دقيقا بايد باشن. مسخ می کنن آدمو پای کامپيوتر.رسما ديوونه می کنن!

تا حالا شده بود بعضی نوشته های بعضی وبلاگا منو ورداره با خودش ببره، ببره، ببره ...
اما تا حالا نشده بود همه ی نوشته های يه وبلاگ اين قدر ...
چی بگم، صفت کم آوردم!

خلاصه همه ی اينارو گفتم که بگم: وبلاگ خوب زياده، آره! اما با همه ی احترامی که برای همه ی بلاگرا قائلم، فکر می کنم هيچ کدوممون اندازه ی ايشون حاليمون نيست وبلاگ يعنی چی و چه جوری توش بايد نوشت ...

خداست!


Tuesday, November 18, 2003 ..........


Saturday, November 15, 2003  

امسال تو يه پيش دانشگاهی دخترونه درس می دم، از اين مدرسه ها که شاگرد درس خونا رو گل چين می کنن؛ مدل مدرسه ی تيزهوشان. کلاس خوبی دارم و با شاگردا هم خيلی راحتم. چون خودشون درس خونن، من ديگه سخت گيری زياد نمی کنم و انصافا ازشون راضيم. فکرم می کنم بيشترشون امسال يه مهندسی خوب تو سراسری قبول شن.( حالا اگه شما از شاگردامين و دارين اينو می خونين، پُر رو نشينا*!!!)

اما هر چی شاگردای اين مدرسه خوبن، در عوض يه سری مسئولينشون آخر گيجن.( جريان سفارش غذا گرفتن رو که يادتون هست!) چند روز پيش که اون جا کلاس داشتم، به خاطر اين که سرِ راه رفته بودم سوالای امتحان اون روزشونو کپی بگيرم، يه ده دقيقه ای دير رسيدم. تقريبا دم در کلاس رسيده بودم که موبايلم زنگ زد. تلفن از مدرسه بود:

_ الو، آقای صادقی؟
_ بله، بفرماييد؟
_ آقای صادقی، می خواستم ببينم دختر خانومتون امروز تشريف ميارن مدرسه؟


حس کردم سه چارتا علامت تعجب بالا سرم سبز شدن! با خودم فکر می کنم اين چی داره می گه!!!

_دخترم!!؟
_ بعله ديگه، امروز نيومدن مدرسه ... يعنی شما خبر ندارين کجان؟ نکنه به شما گفتن رفتن مدرسه؟
_ خيلی می بخشين خانم، ولی من دختر ندارم. يعنی در واقع اصلا ازدواج نکردم!


تازه دوزاريم افتاد که چون ديدن من دير اومدم، به مسئول دفترشون گفتن باهام تماس بگيرن و اون بنده خدا هم چون معمولا با پدر مادرِ بچه ها تماس می گيره، قاطی کرده و فکر کرده منم پدر يکی از بچه هام.

_ خانم مث که اشتباه متوجه شدين. من دبير گسسته ی بچه ها هستم.
_دبير گسسته؟ ... گوشی! [ و مدتی پشت خط می مانم.] بله، بله، حالتون خوبه آقای صادقی؟
_ ممنون. شما خوبين؟
_مرسی ... حالا امروز تشريف ميارين مدرسه؟
_ من الان سر کلاسم خانم!
[چند لحظه سکوت]
_ آهان! يعنی پس نمی رسين امروز بياين ديگه!!!


ای خدا، يعنی يه آدم کم تر گيج تر!!! نبود بهش بگن به من زنگ بزنه!

_ نه خانم جان، من الان سر کلاس خودمون هستم. توی همين دبيرستان. يعنی اين که رسيدم، دارم می رم سر کلاس.
[ چند لحظه سکوت و بعد کمی مِن مِن]
_ به هر حال من نمی دونم! خانوم [...] منتظرن من نتيجه رو بهشون بگم که شما امروز مياين يا نه!!!


ديگه واقعا داشتم از شدت خنده منفجر می شدم!

_ ببينين، شما خودتون رو ناراحت نکنين. من خودم زنگ تفريح با خانم [...] صحبت می کنم.
_ اوم ... باشه. پس يادتون نره بهشون زنگ بزنيدا!!!
_ باشه، باشه!!! خدافظ
_ خدافظ!


و وسط راه روی مدرسه از شدت خنده ولو می شوم ...


پی نوشت:

* آخه می دونم چندتا از بچه ها، نمی دونم از کجا آدرس وبلاگمو پيدا کردن و اين جا رو می خونن!




Saturday, November 15, 2003 ..........


Friday, November 14, 2003  


The Graduate





يه جای فيلم فارغ التحصيل رو خيلی دوست دارم. همون جايی که داستين هافمن چراغو خاموش می کنه ... و اين آهنگ شنيده می شه:

The Sound of Silence
By: Simon and Garfunkel
Lyrics
Download



Friday, November 14, 2003 ..........


Wednesday, November 12, 2003  

اين ترم يه کلاسی دارم، خيلی باحاله! يه چيزی حدود 60 تا پسر سر کلاسن که اکثرا هم فارغ التحصيلن و بعضياشون هم تقريبا يکی دو سال ازم کوچيک ترن. قيافه ها هم از تی تيس نديدم مث تو تا به حال تا داش مشدی و اندمرام قابل تغييره و خلاصه برو بچسين برای خودشون!

هفته ی پيش داشتم يه تست حل می کردم، بعدش که جوابو به دست آوردم يکی از بچه ها گفت: « آقا ای ول! خيلی توپ حل کردين»!
گفتم : « پسر جان! ای ول يعنی چی؟ اين چه طرز صحبت کردنه؟»
گفت: « آقا چه خياليه؟»!
گفتم:« شما ساعت بعد نيا سر کلاس تا با هم يه صحبتی داشته باشيم ببينم می تونی شرايط کلاس رو رعايت کنی يا نه، بعدش اگه با هم به توافق رسيديم بيا سر کلاس.»

زنگ که خورد اومد بالا.

بهش می گم: « آخه پسر جون ای ول يعنی چی سر کلاس؟»
می گه:« آقا ما تريپمون اين جوريه.»
می گم: « تيريپ يعنی چی؟»
می گه:« چاکرتم آقا! گير نده ديگه!»
می گم:« حالا اين هيچ چی، با بغل دستيت چرا می گی ، می خندی موقع درس دادن؟»
می گه: « نه به مولا. اشتباه گرفتين آقا. من اصلا نمی شناسمش. خداييش ما اصن با هم صنمی نداريم»!!!
می گم:« به هرحال من با اين وضع نمی تونم اجازه بدم سر کلاس بشينی.»
می زنه با دستش رو دهنش می گه: « آه . تموم. از اين به بعد خفه خون می گيريم»!

خلاصه به لطف بچه های اين دوره داره فرهنگ لغات کوچه م تکميل می شه



Wednesday, November 12, 2003 ..........


Tuesday, November 11, 2003  

امروز داشتم اين کتاب « واژه های مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی» رو ورق می زدم، يه سری معادل سازی ها به نظرم جالب اومد:

راتبه گير=بورسيه
فراهمايی=کنفرانس
دفترک=بروشور
نورخان=پاسيو
برشتار=توستر
پرونجا=فايل
روگرفت=کپی
خوشاب=کمپوت

حال می کنين چه فرهنگستان توپی داريم!



Tuesday, November 11, 2003 ..........


Sunday, November 09, 2003  

از وبلاگ يه آدمی به اسم احتمالا آيدا:


دیگه سیگار نمی کشم
موهام رو هم بلند می کنم
آروم می مونم و از خودم متانت!!! به خرج می دم
باشه
لاغر هم می شم
لباس های قشنگ هم می پوشم
یه کم آروم تر می خندم
بد و بی راه هم نمی گم دیگه
لاک سیاه به ناخنم نمی زنم ، فقط صورتی!
رمان های رمانتیک بیشتر می خونم
با یه لبخندِ ملیح و لطیف!! پشتِ چشم نازک می کنم
یواش رانندگی می کنم ؛ مثل ِ راه رفتن با عشوه
پوتین هم نمی پوشم دیگه
مثل ِ یه لِیدی!!! تمام عیار در میهمانی های رسمی حضور پیدا می کنم
به کتاب های عرفانی و روحانی و... و اون دنیایی توجه بیشتری نشون میدم
کیف کوله هم دیگه نمی ندازم
با نجابت منتظر می شم یکی بیاد منو بگیره
.......
وای!
فکرشو بکن؛
عجب شخصیت ِ جذاب وجالبی می شم، نه؟!؟!؟!؟!

....

....

ببینم این زندگیِ لعنتی دیگه چی می خواد از من؟




Sunday, November 09, 2003 ..........


 

تاريکِ تاريک
ميان اين همه قورباغه که می خوانند
هنوز زنده ام
گرمِ گرم
وقتی کنار تو باشم


Sunday, November 09, 2003 ..........


Friday, November 07, 2003  

با يه دختره دارم دوست می شم که بدک نيست. اسمش ايزابللائه و انگار دورگه است. فعلا relationship مون سی و هشته اما گمونم اگه يکی دو سال بگذزه و نزديکای صد برسه بتونم بهش پيش نهاد ازدواج بدم.

البته گمونم ديشب از دستم شاکی شد. اومده بود خونه مون اما چون ساعت يازده شده بود ديگه و می ترسيدم فرداش سر موقع از خواب بيدار نشم و به کارم نرسم بهش گفتم بره! حالا بايد ببينم امروز بهش زنگ بزنم تحويل می گيره يا نه!


Friday, November 07, 2003 ..........


Thursday, November 06, 2003  

توی مقدمه ی يکی از کتابام نوشته بودم:

دلم می خواد يه بار هم که شده به جای اون که توی کلاس، رياضی درس بدم، با شاگردام بشينيم و با هم شازده کوچولو بخونيم. به نظرم اين که آدم معنی اهلی کردن رو بفهمه، خيلی مهم تر از اونه که مثلا بلد بشه واريانس چندتا داده رو حساب کنه.

امروز از يه دانش آموز برام يه نامه ای اومد که يه جمله ش ميخ کوبم کرد:

جناب آقای آدم بزرگ _ که هنوز گيرنده های بچه گی تون روشنه _ قبل از اين که پا توی سيارک B612 بذاری، يادت باشه کسی که تن به اهلی شدن می ده، بايد پای درد روز وداع هم واسٌه!



Thursday, November 06, 2003 ..........


 

و آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد
روباه گفت: سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی رو نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: يه روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: بيا با من بازی کن. نمی‌دونی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمی‌تونم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردن آخه.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت می‌خوام.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنن. اينش اسباب دلخوريه! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دن و خيرشون فقط همينه. تو پی مرغ می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: نه، پی دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: يه چيزيه که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردنه.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلومه. تو الان واسه من يه پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگه. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يه روباهم مثل صد هزار روباه ديگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميون همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شی، من واسه‌ی تو.
شهريار کوچولو گفت: کم‌کم داره دستگيرم می‌شه. يه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه.
روباه گفت: بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شه ديد.
شهريار کوچولو گفت: اوه نه! اون رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: رو يه سياره‌ی ديگه است؟
- آره.
- تو اون سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- محشره ! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
- نه.
روباه آه‌کشان گفت: هميشه‌ی خدا يه پای بساط لنگه!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يه‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدما منو. همه‌ی مرغ‌ها عين همن همه‌ی آدما هم عين هم. اين وضع يه خورده خلقم رو تنگ می‌کنه. اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پايی رو می‌شناسم که با هر صدای پای ديگه‌‌‌ای فرق می‌کنه. صدای پای ديگرون منو وادار می‌کنه تو هفت تا سوراخ قايم بشم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای منو از سوراخم می‌کشه بيرون. تازه، نگاه کن اون‌جا اون گندم‌زار رو می‌بينی؟ برای من که نون بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ايه . پس گندم‌زار هم منو به ياد چيزی نمیاندازه. اسباب تاسفه. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شه! گندم که طلايی رنگه منو به ياد تو می‌ندازه و صدای باد رو هم که تو گندم‌زار می‌پيچه دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو رو نگاه کرد. اون وقت گفت: اگه دلت می‌خواد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی می‌خواد، اما وقت چندانی ندارم. بايد برم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزا سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چيزايی که اهلی کنه می‌تونه سر در آره. انسان‌ها ديگه برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارن. همه چيز رو همين جور حاضر آماده از دکون‌ها می‌خرن. اما چون دکونی نيست که دوست معامله کنه آدم‌ها موندن بی‌دوست... تو اگه دوست می‌خوای خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيه؟
روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يه خورده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميون علف‌ها می شينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبونه. عوضش می‌تونی هر روز يه خورده نزديک‌تر بشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروزاومده بودی. اگه مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شه و هر چی ساعت جلوتر بره بيش‌تر احساس شادی و خوش‌بختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کنه شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدرِ خوش‌بختی رو می‌فهمم! اما اگه تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدونم چه ساعتی بايد دلم رو برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای داره.
شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: اين هم از اون چيزاييه که پاک از خاطرا رفته. اين همون چيزيه که باعث می‌شه فلان روز با باقی روزا و فلان ساعت با باقی ساعتا فرق کنه. مثلا شکارچی‌های ما ميون خودشون يه رسمی دارن و اون اينه که پنج‌شنبه‌ها رو با دخترای ده می‌رن رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بره‌کشون منه. برای خودم گردش‌کنان می‌رم تا دم مُوِستان. حالا اگه شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدن همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بی‌چاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه رو اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمی‌تونم جلو اشکم رو بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: تقصير خودته. من که بدت رو نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: همين طوره.
شهريار کوچولو گفت: آخه اشکت داره سرازير می‌شه!
روباه گفت: همين طوره.
- پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تکه. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی رو بهت می‌گم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به اون‌ها گفت:
- شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مونيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو. درست همون جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگه. اونو دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تکه.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره دراومد که:
- شما خوشگليد اما خالی هستيد. بر‌اتون نمی‌شه مرد. گفت‌وگو نداره که گل منو هم فلان ره‌گذر گلی می‌بينه مثل شما. اما اون به تنهايی از همه‌ی شما سره چون فقط اونه که آبش دادم، چون فقط اونه که زير حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که با تجير براش حفاظ درست کردم، چون فقط اونه که حشراتش رو کشتم جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشن، چون فقط اونه که پای گله‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشستم، چون اون گل منه.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شه ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سرنمی‌بينه.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:
- نهاد و گوهر را چشمِ سر نمی‌بينه.
- ارزش گل تو به قدرِ عمريه که به پاش صرف کردی.
شهريار کوچولو برای اين که يادش بمونه تکرار کرد:
- به قدر عمريه که به پاش صرف کردم.
روباه گفت: انسان‌ها اين حقيقت رو فراموش کردن اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گلتی...

شهريار کوچولو برای اون که يادش بمونه تکرار کرد:
- من مسئول گلمم...



Thursday, November 06, 2003 ..........


Wednesday, November 05, 2003  

برهنه، بگو برهنه به خاکم کنند ...

بعد ... فلوتش رو از تو کيفش درآورد و شروع کرد به زدن:

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد


می دونستم منتظر کس خاصی نيست که بياد. يه نقاشيه، نمی دونم مال کی. يه آدمه، وايساده لب يه دره می خواد بپره پايين ولی سايه اش يه درختی که پشت آدمه است رو سفت گرفته و نمی ذاره آدمه بيفته. نقاشيه رو انداخته بود رو کامپيوترش. گفتمم :« چيز بهتری نداشتی بندازی اين رو؟»
چيزی نگفت. يه لحظه نگاهم کرد و دوباره شروع کرد به زدن:

گل شب بو ديگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چيده؟


اين آهنگ رو خيلی دوست داشتم. می دونست. روی تختش دراز کشيدم و نگاه کردم به سقف ... آهنگه که تموم شد گفت:« می دونی، سايه ها خيلی دووم ندارن. کافيه فقط صبر کنی آفتاب بره ... »

***

انتحار

يک باره فرو می ريزد
در زوايای پنهان درون
خلا
دامن می گشايد
بی رنگ و بلورين و سرد

آن وقت
زنگ مقطع در
گوشی آونگ

« همه را پاره کرده بود
عکس های کودکی را حتی
همه را
اشعار عاشقانه را حتی»
همه را
انديشه های بر زبان نيامده را حتی

بعد
زير سيگار واژگون
دود و خاکستر رها شده بر ميز

بگذار دامن بگشايد بگذار

و خانه ی تهی
و فنجان نيم خورده ی چای
و ديگر هيچ

کامران بزرگ نيا


Wednesday, November 05, 2003 ..........


Tuesday, November 04, 2003  

وای که چه قدر داره خوش می گذره اين روزا ...

دارم خودمو استفراغ می کنم.


Tuesday, November 04, 2003 ..........


Sunday, November 02, 2003  

يادداشت های پراکنده

توی بهشت زهرا فهميدم تو مملکت ما انگار کار مرده ها رو خيلی زودتر از زنده ها راه می ندازن. ماشالله همه چی منظم و کامپيوتری ...

جلوی اون جا که برای مرده نماز می خونن يه تابلوی گنده ای بود که روش نوشته بودن: « اين است عاقبت فسادکاران»! بعله ديگه ...

فکر نمی کنم چگالی گدا در انواع مختلف هيچ جا به اندازه ی بهشت زهرا زياد باشه. مثلا فرض کن حالت خوب نيست اصلا و يه گوشه وايسادی که همين جور دونه دونه می ريزن سرتو ... تحمل آدم هم خوب تو اون شرايط ... فکر می کنم دادی که سر زنه کشيدم حقش بود.

فکر کنم خيلی تحقيرآميز باشه که آدم از راه ور زدن ( نوحه خوندن اجباری) بالا سر قبر يه نفر نون دربياره. نوحه خونه می گفت شنيدم اين جوون ناکام ما يه خواهر داره يه برادر. حالا می خوام از زبون برادراش! براتون بخونم.

ميلان کوندرا يه داستان داره به اسم « مرده های قديم برای مرده های جديد جا باز کنند.» آدم بهشت زهرا که می ره می فهمه اين جمله يعنی چی دقيقا!

بهتون شديدا توصيه می کنم اگه دخترين و دارين می رين بهشت زهرا، حتما گشادترين و بی ريخت ترين لباساتون رو بپوشيد. از ما گفتن بود! ماشالله برادرا همه مومن ...

يه جور خيلی ناجوری اين روزا عصبانيم و اعصابم به هم ريخته ... کافيه يکی کوچک ترين گيری بهم بده تا رسما، بدفرم برينم به حالش.

اصلا حال و حوصله ی بچه بازی، لوس بازی، و ناز کردن رو ندارم. مفهومه؟

تا رنگ موهاش رو مشکی نکرده بود، نفهميده بودم چشماش قهوه ايه. من خنگ! ولی گاهی حتی بودن خالی يه دوست خوب و آروم هم خيلی خوبه. مرسی. راستی اين رنگ مو بيشتر بهت مياد!

لاموزيکا ... چه قدر دوست دارم زودتر تمريناشو شروع کنم. دلم برای تئاتر حسابی تنگ شده.

باشه بابا، گله نمی کنم. تو هم ولی اين قدر ...

برم بخوابم ديگه. سعی می کنم اين روزا اون قدر خودمو تو روز خسته کنم که شب که می رسم خونه حال هيچ کاری جز خوابيدنو نداشته باشم.


Sunday, November 02, 2003 ..........


Saturday, November 01, 2003  

با آن قيافه ی جدی اش
مثل بچه ها می مانست
وقتی آسمان را نگاه می کرد

يک کلاه سياه داشت
از اين مسخره ها!
که گاهی سرش می گذاشت
تا به او بخنديم
و سامسونتش
مثل کمد آقای ووپی بود
که از شير مرغ
تا جان آدمی زاد ...
گفتم جان آدمی زاد؟

مثل سنگ سفت بود
قلبش نه!
و نيشگونش هم که می گرفتی حتی
دردش نمی آمد
گاهی می گذاشت ببوسيش
گاهی
اما به دماغش اگر دست می زدی
شاکی می شد

اسم سوسک توی حمامش را
گذاشته بود مايکل
و پوست از سرت می کند
اگر می خواستی
چپ نگاهش کنی.

يک الاغ خنگ داشت
که آويزانش کرده بود
به ديوار اتاقش
و جوری از اسب ها می گفت
که فکر می کردی
دارد مثلا
مونيکا بلوچی را توصيف می کند

وقتی دلش می گرفت
عنکبوت ها و گربه ها را
به آدم ها ترجيح می داد
و برايشان
شعر می خواند

عاشق چيزهای عجيب و غريب بود
و برای هدايای کوچک
جوری ذوق می کرد
انگار که کودکی دو ساله باشد

دلش اگر برای کسی تنگ می شد
ساعت دوازده شب
تا کلار دشت هم می رفت
و شده بود شب را تا صبح
رو به روی پنجره ای بيدار بماند
که دلش را آن جا
جا گذاشته بود

ديگر برای گفتن از او دير شده
خوابيدن روی زمين سفت را عادت داشت
و حالا هم ...

ديگر برای گفتن از او دير شده ...



Saturday, November 01, 2003 ..........


Wednesday, October 29, 2003  

تموم شد. بالاخره رفت. الان توی پزشک قانونيه و لابد فردا می گذاريمش زير خاک. اميدوارم لااقل الان راحت باشه. با اين که خيلی بی رحمانه بود، اما به انتخابش احترام می ذارم. هر چند اين قدر از دستش عصبانيم که اگر الان بود، محکم می زدم زير گوشش. به نظر من خودکشی نشانه ی ضعفه. مگه اين که آدم واقعا قادر به انجام هيچ کاری نباشه. به خودش هم اينو گفته بودم.

پست آخر وبلاگش عنوانش هست « و ديگر هيچ » و زيرش نوشته:« الان موقع عمل است». با يه آيکون روح و يه آيکون خداحافظی.

يه کم الان گيجم و گمونم هنوز درست نفهميدم چی به چی شده. پريشب که می خواستيم بريم سونا زنگ زدم بهش، گوشيش رو برنداشت. نگران شدم. می دونستم پنج شنبه ها می ره بيليارد. از يکی از دوستام که اونم می ره بيليارد پرسيدم که ديديش؟ گفت آره. گفتم حالش خوب بود؟ گفت آره بد نبود. گفتم نگرانش هستم ...

از پارسال می خواست بره و آخر هم ... اين مطلب رو پارسال 20 آبان گذاشته بودم تو وبلاگم:

«شام دعوت مون کرد. گفت شام آخره.
از رستوران خانه‌ی کوچک که اومديم بيرون گفتم:
ـــ حالا واقعا داری می‌ری؟
ـــ آره
چيزی نگفتم. چيزی نمی‌تونستم بگم. گفت:
ـــ خب ديگه ...
ـــ مطمئنی؟
خيلی آروم گفت : آره
قلبم داشت کنده می‌شد. بغض گلوم رو گرفته بود. از خدا خواستم که لااقل الان اشکم سرازير نشه. گفتم:
ـــ یعنی این آخرین باریه که هم دیگه رو می‌بینیم؟
ـــ آره ...
بغلش کردم و بوسیدیم هم دیگر رو.
ـــ خدافظ
ـــ خدافظ

و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. مث همین الان که دارم اینارو می‌نویسم اشکام سرازیر شد ...

نرو. خواهش می‌کنم. به خاطر همه‌ی ما. به خاطر همه‌ی خاطرات گذشته. آخه چرا؟
»


بعدش می خواست اقدام کنه و ... يه سری اتفاقاتی افتاد که گفت می مونه. اين مطلب 6 آذر پارسالمه:

«هيچ خبری واقعا نمی‌تونست اين‌قدر خوشحالم کنه. دوستم که می‌خواست بره منصرف شد. يعنی يه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد منصرف شه. به هر حال من الان واقعا خوش به حالم شده. نمی‌دونم بايد چی کار کنم الان. می‌خوام برم وسط خيابون داد بزنم نصفه شبی. امروز وقتی بهم گفت ديگه نمی‌خواد بره يه ملنگ بازی‌هايی در آوردم وسط خيابون که نگو. یه سری کارام هم اصلا یادم نمی‌آد. بعدش که بچه‌ها می‌گفتن این کارم کردی، می‌گفتم واقعا؟»

و الان تو پزشک قانونيه. امروز در خونه ش رو شکوندن و جسدش رو بردن پزشک قانونی. می گفتن جسدش باد کرده بوده. احتمالا يک شنبه اقدام کرده. آخرين باری که ديده شده، شنبه بوده. از يکی از بچه ها خداحافظی کرده بوده و بهش گفته داره می ره خارج از کشور ...

اميدوارم الان آروم باشه ...


Wednesday, October 29, 2003 ..........


Monday, October 27, 2003  






انگار من بودم


انگار من بودم
كه به خاطر تو
ابتدای جهان را ديدم
و تو نبودی

انگار من بودم
كه به خاطر تو
تمام قطارها را شمردم
كوپه به كوپه
و تو نبودی

انگار من بودم
كه قرن ها دوستت می داشتم
بيش از آن كه آدم
جغرافيای هوا را كشف كند
و تو نبودی

انگار من بودم
پشت درختان نزديك
كه استخوان هايم
ترك برمی داشت
و تو نبودی

انگار...
انگار من نبودم
و اين همه انگار بود
كه به شط شكی مدام می پيوست
و ... تو نبودی.

عادل بيابان گرد جوان


Monday, October 27, 2003 ..........


 

سلطان جاز ايران؛ ويگن؛ درگذشت. يادش گرامی ...








Monday, October 27, 2003 ..........


Saturday, October 25, 2003  

از کنار هم می گذريم

هزار بار ديگر هم
که از شانه ای به شانه ی ديگر بغلتی
اين شب صبح نمی شود
وقتی دلت گرفته باشد.


Saturday, October 25, 2003 ..........


 


Je t'aime





Lara Fabian
Download
Lyrics



Saturday, October 25, 2003 ..........


Thursday, October 23, 2003  

توی مدرسه، مسئول محترم مربوطه ی اول:

- آقای صادقی ،نهار چی ميل دارين؟
- ممنون، من نهار نمی خورم.
- نمی شه که! خانوم [...] سفارش کردن حتما براتون غذا سفارش بديم.
- دستشون درد نکنه ولی ...
- به هر حال ما براتون برگ سفارش داديم![ يکی نيست بگه حالا که سفارش دادين چرا می پرسين؟]
- آخه ... [ مسئول محترم مربوطه تشريف مي برد ]

چند دقيقه بعد، مسئول محترم مربوطه ی دوم:

- آقاي صادقی شما هستين؟
- بله
- لطفا سه هزارتومن بدين برای پول نهارتون!
- سه هزارتومن؟ ... بعله، خواهش می کنم ... بفرماييد!

[ زنگ تفريح دوم و سوم هم می گذزد، اما از نهار خبری نيست! کلاس هايم ساعت سه تمام می شود و راه می افتم که از مدرسه خارج شوم.]

دم در مدرسه، مسئول محترم مربوطه ی سوم:

- آقای صادقی
- بله؟
- دارين تشريف می برين؟
- بعله ديگه. کلاسام تموم شده
- خيلی خسته نباشين.
- خواهش می کنم.
...
- راستی اگه چيزی يه وقت تو مدرسه خواستين، حتما به ما بگين. خانوم [...] سفارش کردن چون شما از نظر دانش آموزان بهترين دبير انتخاب شدين، حسابی هواتون رو داشته باشيم!!!


آقا من اگه نخوام کسی هوام رو داشته باشه، کيو بايد ببينم؟


Thursday, October 23, 2003 ..........


Monday, October 20, 2003  

سلام به همه!

به گمونم يه ذره آدم شدم اما هنوز خيلی مطمئن نيستم! ممنون از لطف همه تون. اين شعر قشنگ تقديم به شما:

ياد تو
پوستينی است که بين من و زمستان
فاصله می اندازد

نام تو
شعله نه
تکه ای از تابستان است
که گوشه ی دلم می سوزد
و سوی چشمانم است
وقتی برای يافتنت - کورمال کورمال -
دنيا را لمس می کنم

يک آن آفتابی می شوی
و تمام معنی زندگی در همان لحظه می چکد - غليظِ غليظ -

نام تو
مرگ را به تاخير می اندازد.


ساغر شفيعی


Monday, October 20, 2003 ..........




يک پنجرهa


صفحه‌ی اصلی
نوشته‌های پیشین
تماس با من

 


موسيقیa



Boat on The River
Styx
Lyrics


تبليغاتa




سايت‌های خبریa

اخبار گويا
صبحانه
بی‌بی‌سی فارسی
روز
امروز
ايران امروز
شرق آن‌لاين
ايسنا
هفتان
بلاگ نيوز
ايران تئاتر
بازتاب
Live Score


پيوندهاa




پشتيبانیa




Comments by: YACCS