Friday, March 05, 2004
دلم گرفته
خيلی زياد
خيلی خيلی زياد
کاش میدانستی ...
Tuesday, March 02, 2004
چهارعکس از عاشورا
Sunday, February 29, 2004
Amelie
میگم آب دستتونه بذارین زمین، بدوین برین این فیلم Amelie رو ببینین! یه جورایی خیلی بامزه است. به خصوص شخصيت خود آمیلی که خيلی معصوم و نازه! ساختار فیلمم خیلی جالبه. یعنی من که باهاش خیلی حال کردم. به نظرم کمدی توی قرن ۲۱ یعنی همین!
بدوين تا دير نشده!!!
پی نوشت:
اين موسيقی هم که الان دارين میشنوين مال همين فيلمه!
Friday, February 27, 2004
میگن توی فرمهای جديد استخدام صدا و سيما ، در قسمت مربوط به مشخصات همسر، دو جای خالی گذاشتهاند! که آقايان دو زنه يکوقت خداینکرده دچار مشکل نشن!
مبارک باشد انشاالله!
Thursday, February 26, 2004
و بوی شرقی گيسوانت را هرگز از ياد نخواهم برد ...
Sunday, February 22, 2004
در غياب تو
چه فرقی میکند
آسمانِ هر کجا،
هنوز قرمز است
قار، قار
قار، قار ...
میبينی
خبرچينها راه افتادند
من که حرفی نمیزنم
تنها گاهی
در غياب تو،
پرندگان را
به نام تو میخوانم
کريم رجب زاده
Friday, February 20, 2004
تيتر اصلی روزنامهی توقيفشدهی ياسنو در روز پنجشنبه:
بازی آزادی بدون تماشاگر!
پینوشت:
البته منظورشان بازی ايران-قطر بوده است ها! فکر بد نکنين!!!
Wednesday, February 18, 2004
...
[ آليسون دستش را روی سر کليف میگذارد و متفکرانه او را نوازش میکند.]
آليسون: پس میگی خبر حاملگيمو بهش بدم؟
کليف: اگه صلاح میدونی بهش بگو.
[جيمی وارد میشود و با کنجکاوی ولی بدون هيچگونه توجهی به آنها مینگرد. آنها هر دو از حضور او آگاهند، اما اصلا به روی خود نمیآورند و در آغوش يکديگرند. جيمی به طرف مبل راحتی میرود و کنار آنها مینشيند. يک روزنامه برمیدارد و آن را بررسی میکند. کليف همانطور که آليسون سرش را به صورت او چسبانده است، نگاهی به جيمی میاندازد.]
کليف: بالاخره اومدی؟ کجا بودی بچه پررو؟
جيمی: تنِ لش خوب میدونی کجا بودم. [ بدون اينکه به آليسون نگاه کند.] دستت چهطوره؟
آليسون: چيز مهمی نبود، خوبم.
کليف:اون خوشگله نه؟
جيمی: تو که به نظر میرسه اينجور فکر میکنی.
[ کليف و آليسون نگاهی از روی محبت به هم میاندازند.]
کليف: اصلا سر در نمیآرم که اين بدبخت چرا زن تو شده؟
جيمی: فکر میکنی اگه زن تو شده بود خيلی واسهش بهتر میشد؟
کليف: من تيکهی او نيستم، مگه نه؟
آليسون: خودمم درست نمیدونم چهجور مردی تيکهی منه!
جيمی: اصلا چرا شما دو تا با هم نمیخوابين و کارو تموم نمیکنين؟
آليسون: انگار داره جدی میگه.
جيمی: آره که جدی میگم ...
قسمتی از نمايشنامهی با خشم به ياد آر
Tuesday, February 17, 2004
با خشم به ياد آر
نوشتهی:
جان آزبرن
کارگردان:
محمد يعقوبی
اجرا:
بهروز بقايی
توفان مهرداديان
رويا ميرعلمی
آيدا کيخايی
جواد مولانيا
زمان:
پنجشنبه 30 بهمن و جمعه اول اسفند، ساعت 5 عصر
مکان:
خانهی هنرمندان ايران
برنامهای از واحد تئاتر موسسهی فرهنگی هنری انديشهسازان
ورود برای عموم آزاد است.
(عکس از اجرايی در انگلِس)
Monday, February 16, 2004
اين روزها که تلويزيون لاريجانی را میبينم، ناخودآگاه به ياد جملهای از آبراهام لينکلن میافتم:
شايد بتوان بعضی از مردم را برای هميشه و همهی مردم را برای مدتی فريفت، اما همهی مردم را برای هميشه نمیتوان فريفت.
يادمان نرفته که تلويزيون دولتی عراق نيز تا آخرين ساعات پخش برنامههای خود از عشق مردم عراق به قائد اعظمشان، از اين که چهقدر مردم حکومتشان را دوست دارند، از اين که چه قدر به صدام وفادارند و از اين که هر عراقی حاضر است تا آخرين قطرهی خونش در راه حکومت بعثی و صدام با دشمن غاصب بجنگند و مقاومت کند، سخن میگفت ...
Sunday, February 15, 2004
عجب جراتی دارد اين هاشم آقاجری:
... انتخابات غيرآزاد و فرمايشی مجلس هفتم نقطه پايانی است بر اصلاحات درون حكومتی. اكنون مردم ايران پس از شش سال به تجربه دريافتهاند كه با حفظ ساختار موجود اميدی به هيچگونه تحول و اصلاحی نيست ...
راه برون رفت از بنبست و ايجاد تحولی دموكراتيك، آرام و مسالمت آميز برگزاری رفراندوم ملی، تشكيل مجلس مؤسسان و تدوين يك قانون اساسي عاری از تناقض و انتقال حاكميت به ملت و تحقق واقعی جمهوريت است. بايد شعار برگزاری رفراندوم ملی و انجام اصلاحاتی بنيادی و ساختاری را به شعاری محوری تبديل كرد ...
از هم اكنون روشن است كه انتخابات فرمايشی اول اسفند با تحريم عملی ملت روبهرو خواهد شد. مردم يكبار ديگر همچون دوم خرداد 76 اما به شيوهای ديگر و با مبارزهی منفی به اقتدارگرايان تماميت خواه «نه» خواهند گفت. تحريم چنين انتخابات انتصابی و غيرآزادی يك گام در مسير برگزاری رفراندوم است. اينجانب میدانم كه ممكن است پس از انتشار اين پيام به عنوان اسيری در بند كه حكم اعدامم را نيز همچون شمشير داموكلس بر فراز سرش نگاه داشتهاند تحت فشار و آزار قرار بگيرم. ممكن است حكم اعدامم را تاييد و ابرام كنند ...
اطمينان دارم كه در پيكار جبههی اسلام رهايی بخش، حقوق بشر، آزادی، دموكراسی، برابری و صلح با جبههی اسلام طالبانی، استبداد، اقتدارگرايی، خشونت, جنگ و تروريسم، پيروزی از آن جبههی نخست است. گواه اين "حقيقت", واقعيت تاريخ و فرجام بردهداری, استعمار, فاشيسم, توتاليتاريسم و ... میباشد ...
فيلسوفی گفته است كه تاريخ دوبار تكرار میشود. يكبار بهصورت تراژديك و دگر باره به گونهای كميك. گويی اينك به تماشای تكرار كميك تاريخ نشستهايم. سرنوشت استحالهی مشروطيت و آزادی و تبديل آن به سلطنت مطلقه و استبداد نيز با انتخابات كاملاً فرمايشی هفتمين دورهی مجلس شورای ملی رقم خورد! از آن دوره بود كه با تهيه فهرست كانديداها و تعيين نمايندگان توسط وزير دربار رضاشاهی، تيمورتاش، و ارسال آن برای وزارت داخله (كشور) آخرين بقايای انتخابات آزاد مشروطيت زايل شد و نهاد انتخابی مجلس به نهادی انتصابی و مجری منويات ملوكانه نهاد سلطنت مبدل گشت. با مرگ آزادی انتخابات و مجلس آزاد و مستقل از سلطنت, مشروطيت و آزادی نيز مرد و به دنبال آن استقلال كشور نيز قرباني سلطه خارجی گرديد. خر زهرهی استبداد و استعمار و استثمار جایگزين گلهای سرخ و سفيد و سبز آزادی , استقلال و عدالتی شد كه با خونهای پاك ستارخانها و شهيدان انقلاب مشروطيت آبياری گشته بود. جمهوری اسلامی برآمده از انقلاب اسلامی بهمن 57 نيز اكنون در شرف استحاله به خلافت اسلامی است ...
Tuesday, February 10, 2004
اينجا دفتر يادبود سايت رياستجمهوريه که اين روزا به دليل حجم بالای فحشی که توش نوشته شده، مجبور به بستنش شدن. اين داستان هم اونجا نوشته شده بوده :
روزی مرد ثروتمندی با ماشينش از ده به شهر میرفت. در راه مرد فقيری رو ديد و سوارش کرد. همينطور که میرفتن ديدن يه گوشه از جاده مقداری تاپاله ريخته شده. مرد ثروتمند که سر شوق اومده بود به مرد فقير گفت:
_ اگه از اين تاپالهها بخوری ماشينمو میدم به تو!
مرد فقير سريع از ماشين پايين پريد و تاپالهها رو خورد. مرد ثروتمند که فکر نمیکرد اينطوری بشه، علیرغم ميل باطنی خودُ ماشينشو داد به مرد فقير.
تو راه برگشت، مرد ثروتمند با خودش میگفت چه غلطی کردم، ماشينم از دست رفت، مرد فقير هم با خودش میگفت که چه کار بدی کردم و غرورم جريحهدار شد و اين چيزا. مرد فقير که خيلی از تاپاله خوردن خودش ناراحت بود، وقتی به جايی که تاپالهها بود رسيدن رو به مرد ثروتمند کرد و گفت:
_ اگه تو هم از اين تاپالهها بخوری ماشينتو پس میدم بهت.
مرد ثروتمند که از کار خودش خيلی پشيمون بود که ماشينش رو از دست داده، سريع پايين پريد و تاپالهها رو خورد. مرد فقير هم که نمیخواست زير حرفش بزنه، ماشين مرد ثروتمند رو پس داد.
به ده که نزديک میشدن، مرد فقير به مرد ثروتمند گفت:
_ وقتی به شهر میرفتيم، ماشين مال تو بود، الانم ماشين مال توئه. پس ما برای چی تاپالهها رو خورديم!؟
آقای خاتمی! ما برای چی رای داديم؟
Monday, February 09, 2004
سرزمينی بود که همهی مردمش دزد بودند. شبها هر کسی شاهکليد و چراغدستی دزدانهاش را بر میداشت و میرفت به دزدی خانهی همسايهاش. در سپيدهی سحر بازمیگشت، میدانست که خانهی خودش هم غارت شده است.
و چنين بود که رابطهی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمیکرد. اين از آن میدزديد و آن از ديگری و همينطور تا آخر و آخری هم از اولی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه میگذاشتند. حکومت، سازمان جنايتکارانی بود که مردم را غارت میکرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاهگذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بیهيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت.
ناگهان ـ کسی نمیداند چهگونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شبها به جای برداشتن کيسه و چراغدستی و بيرون زدن از خانه، در خانه میماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.
دزدها میآمدند و میديدند چراغ روشن است و راهشان را میگرفتند و میرفتند.
زمانی گذشت. بايد برای او روشن میشد که مختار است زندگیاش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمیشود چوب لای چرخ ديگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه میماند، خانوادهای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت. شبها از خانه بيرون میزد و سحر به خانه بر میگشت، اما به دزدی نمیرفت. آدم درستی بود و کاريش نمیشد کرد. میرفت و روی پُل میايستاد و بر گذر آب در زير آن مینگريست. بازمیگشت و میديد که خانهاش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانهی خالیاش نشسته بود، بیغذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. میگذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمیدزديد. در اين صورت هميشه کسی بود که سپيدهی سحر به خانه میآمد و خانهاش را دست نخورده میيافت.
خانهای که مرد خوب بايد غارتش میکرد. چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصلهی دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که برای دزدی به خانهی مرد خوب میآمدند، چيزی نمیيافتند و فقيرتر میشدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بیبند و بستتر کرد، زيرا خيلیها غنی و خيلیها فقير شدند.
حالا برای غنیها روشن شده بود که اگر شبها به روی پل بروند، فقير خواهند شد. فکری به سرشان زد: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا برای ما به دزدی بروند. قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزدها ـ که هميشه دزد خواهند ماند ـ میکوشيدند تا کلاهبرداری کنند. اما مثل پيش غنیها غنیتر و فقيرها فقيرتر شدند.
بعضی از غنیها آنقدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسی برايشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند. اما همين که دست از دزدی بر میداشتند، فقير میشدند، زيرا فقيران از آنان میدزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهبانی کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته میشد، در حالیکه همهشان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونهای منحصر به فرد بود و خيلی زود از گرسنگی درگذشت.
ايتالو کالوينو
|
يک پنجرهa
صفحهی اصلی
نوشتههای پیشین
تماس با من
موسيقیa
|