شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۴

برای چی دارم وبلاگ می‌نويسم؟

اين سواله، که به ‌نظر من سوال اساسی‌ای هم هست؛ مدتيه گريبان‌گيرم شده! نمی‌دونم؛ خُب البته يه جور کِرمی هست که آدم رو وادار به نوشتن می‌کنه؛ ولی حس می‌کنم شايد همون وقت کمی هم که برای وبلاگ‌نويسی می‌ذارم رو بايد مثلاً بشينم چيزای ديگه بنويسم. چه می‌دونم؛ نمايش‌نامه‌ای، چيزی!

دنيای ما شده دنيای مدياهای مختلف. ( سينما، تلويزيون، تئاتر، روزنامه، کتاب و ... ) اين که آدم کدوم‌شون رو انتخاب کنه خيلی مهمه به نظرم. چه در نقش دريافتگر و چه در نقش فرستنده و آفریننده. اين روزها دارم به اين فکر می‌کنم که واقعاً چرا آدم بايد از مديای وبلاگ استفاده کنه؟

جدای از اون يه چيز ديگه هم هست: اين که شخصيت مجازی آدم چه‌قدر می‌تونه رو شخصيت حقيقيش تاثير بذاره؟ البته اين در مورد آدمايی مثل من که اسم و رسمشون معلومه و با اسم خودشون وبلاگ می‌نويسن؛ خيلی شايد حاد نباشه؛ هر چند که نمی‌شه منکر تاثيرش شد؛ اما متاسفانه در برخی موارد اين تفاوت و حتی بهتره بگم تضاد بين شخصيت‌های مجازی و واقعی بلاگرها خيلی وحشتناکه.

البته يه دل‌خوشی‌ای هم دارم که می‌دونم وبلاگم يه سری مخاطب جدی داره که واقعاً برام ارزشمندن و خيلی خوش‌حال می‌شم ميان نوشته‌های پراکنده‌ی همين‌جوری منو می‌خونن.

خلاصه شايد از این به بعد کم‌تر بيام بنويسم ديگه؛ شايد هم اصلاً نيام و البته شايد هم يه‌دفعه‌ای ديدين هر روز اومدم چيز ميز نوشتم اين‌جا! شايد کرکره‌ی اين‌جا رو بکشم پايين، شايد هم مدلش رو عوض کنم؛ شايد هم اصلاً هيچ‌کاری نکنم!!!

دارم فکر می‌کنم.

شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۴

امشب عروسی شايد صميمی‌ترين دوست زندگيم؛ فرهاد؛ بود. دوستی که اون‌قدر خاطره‌ی مشترک با هم داريم؛ که حتی تلاش کردن برای مرور يا بازگو کردن يک صدمش هم بی‌فايده است و نيازمند ساعت‌ها وقت.

امشب يه حس خاصی داشتم که تو هيچ عروسی ديگه‌ای تا حالا بهم دست نداده بود. حسی پيچيده که توضيح دادنی نيست و البته هنوز رهايم نکرده. نه اين که نخواهم بگويم؛ نمی‌توانم بگويم. چيزی شايد شبيه يک‌جور بغض يا يک احساسی عميق از نوعی تنها شدن، نمی‌دانم ... به هر حال فرهاد جان از صميم قلب به تو و دل‌ناز عزيز تبريک می‌گم. مبارک باشه.

***

۴ تا از امتحان‌ها گذشت و ۴ تا ديگه هنوز باقی مونده. چهار تای قبلی بدک نبود. البته يکيش خيلی راضی کننده نبود ولی به هر حال با اون وضع درس خوندن من، همون پونزده شونزده‌ی هم که احتمالاً می‌گيرم؛ از سرمم زياديه.

برای درس‌های چهار تا امتحان بعدی خيلی نگران نيستم؛ فقط پروژه‌هاشون خيلی مفصل و وقت‌گيره و نيازمند کلی تحقيق و خلاصه کردن و نوشتن و خلاصه نيازمند کلی وقت و انرژیه. اميدوارم امتحان‌های باقی‌مونده هم به سلامت بگذره و بتونم پروژه‌هاشون رو هم سر وقت تحويل بدم.

***

جشن‌واره‌ی تئاتر فجر هم که به سلامتی شروع شد و مگه می‌شه آدم نره کارها رو ببينه. سعی کردم يه جوری برنامه‌ريزی کنم که بتونم کارهای خارجی و چندتايی ديگه از جمله فنز رو ببينم. البته بليط فنز رو هنوز پيدا نکردم ولی احتمالاً به لطف دوستان عزيز جور می‌شه. اين هفته واقعاً بدبختيه. صبح‌ها هر روز از هفت و نيم صبح بايد سر کلاس باشم و تا ساعت سه يا پنج ( بستگی به روزش داره!) درس بدم و بعد بدو بايد برم دو يا سه تا تئاتر ببينم. فعلاً بقيه‌ی کارها تعطيل.

امروز رفتم صخره‌های آبی کار مشترک ژاپن و رومانی. يه کاری تو سبک تئاتر نو ژاپن. يک‌جور نمايشی آيينی با مفاهيم عرفانی. چيزی که برام عجيب بود؛ اين بود که با وجود کوتاهی تايم کار (حدود سی و پنج دقيقه) خيلی تماشاچی‌ها پا شدن رفتن. من مشکلی با اين ندارم که اگه يکی نتونه با نمايش ارتباط برقرار کنه؛ سالن رو ترک کنه؛ مشکل من اينه که اصولاً خيلی که البته نه، يه سری تماشاچی‌های جشن‌واره‌ای تئاتر، اشتباهی اومدن انگار! ترجيح می‌دم بيشتر توضيح ندم!! اونايی که تماشاچی حرفه‌ای تئاترن؛ يا تئاتر دغدغه‌شونه؛ احتمالاً گرفتن چی می‌خواستم بگم.

***

يادم باشه تو پست بعديم يه چيزايی در مورد روابط انسانی و محورهای هم‌نشينی و جانشينی بگم! موضوعی که اين روزها ذهنم رو مشغول کرده. راستی اين‌روزها زندگيم پر شده از يادم باشه‌های مختلف ...

***

اين خبر هم در نوع خودش جالب و البته بسيار تاسف‌باره:

کميته‌ی تحقيق و تفحص از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از بررسی کتاب‌هايی که در دوره‌ی وزارت احمد مسجد جامعي منتشر شده‌اند، ۷۹ درصد از اين کتاب ها را مسئله‌دار معرفی کرد.

اين کتاب‌ها داراي حداقل يکی از مشکلات ابتذال، عادی سازي روابط محرم و نامحرم، از ميان بردن قبح گناه، اشاعه‌ی آداب غير اخلاقی، تشريح صحنه‌هاي منافی اخلاق، توصيف روابط نامشروع، ترويج روابط قبل از ازدواج، تنزل ذائقه‌ی عمومی نسبت به ادبيات، اشاعه‌ی رابطه‌های مثلثی، اشاعه‌ی اشرافی‌گری، اشاعه‌ی بی‌اعتقادی نسبت به امور دينی و معنوی، سنت ستيزی دختران جوان، ايجاد حس هم‌ذات‌پنداري با افراد لاابالی و بی‌توجه به مذهب، اشاعه‌ی بی‌توجهی به احکام شريعت، به سخره گرفتن شعائر دينی، به کارگيری الفاظ ناپسند، ترويج پوچ‌گرايی، بزرگ‌نمايی و الگوسازی افراد لائيک و نامناسب بودن طرح روی جلد هستند.

البته خدا رو شکر نماينده‌های محترم به فکر ما هستند و اجازه نمی‌دن که اين همه آلودگی و فساد ادامه پيدا کنه. دستشون درد نکنه.

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

ديوانه‌ام. شک نکنيد که من ديوانه‌ام! هيچ آدم عاقلی پيدا نمی‌شه که توی دو روز آينده ۳ تا امتحان داشته باشه و تا اين لحظه مطلقاً برای هيچ‌کدومشون درس نخونده باشه؛ برای امتحان‌ها سه تا پروژه بايد تحويل بده که يکيش رو بيشتر تا حالا آماده نکرده باشه؛ يه عالمه کارای ديگه تو اين دو روز داشته باشه طوری که مطمئن باشه اصلاً وقت نمی‌کنه تو اين دو روز درس بخونه و بعد با همه‌ی اينا بياد اين‌جا و وبلاگ بنويسه! به قول جناب طوطی:«خر که شاخ و دم نداره آقا جان!»

***

حالا اين وسط امشب روز شغال داد و من نکه پونصد بار بيشتر نديده بودمش و هيچ کاری هم نداشتم؛ باز نشستم پاش و از سانسورهاش حرص خوردم.

حالا بگيم اون خانومه که نامزدش که عضو O.A.S بوده و کشته بودنش؛ مياد می‌ره با يکی از اعضای دفتر شارل دوگل رو هم می‌ريزه و تو لحظات بغل‌خوابی، اطلاعات سری رو می‌گيره و به شغال می‌ده؛ هيچ‌چی.

اون يکی خانومه هم که شغال تو هتل می‌بينه و مخش رو می‌زنه و خلاصه باهاش آشنا می‌شه! ( ميزان آشنايی رو که می‌تونين حدس بزنين؟)، بعدش با وجود هشدار کاراگاه مخفی، شب بعدش شغال مياد خونه‌ش و اون خر هم که فکر می‌کنه شغال عاشقش شده؛ چيزی به پليس نمی‌گه و عوضش به شغال می‌گه:« امروز پليس اومده بود اين‌جا دنبالت.» و بعد هم شغال يه حالی بهش می‌ده و تو رخت‌خواب خفه‌ش می‌کنه؛ هيچ‌چی.

خرده سانسورهای پر و پاچه‌ای و سک و سينه‌ای و لب و لوچه‌ای و اينا هم که جای خود داره؛ ولی اون مرده رو چرا سانسور کردين که شغال تو پاريس تو سونا می‌بينش و بعدش می‌ره خونه‌ش و آخر سر هم می‌کشتش؟ به خدا خيلی کنج‌کاو شدم بدونم؛ چون هر چی فکر می‌کنم نبايد با معيارهای شما پخش صحنه‌های مربوط به اون اشکال داشته باشه.

***

با توفان کار داشتم؛ زنگ زدم خونه‌شون؛ باران؛ دختر دوساله‌ش که تازه حرف زدن ياد گرفته؛ گوشی رو برداشت. گفتم يه کم سر به سرش بذارم: «سلام باران، خوبی؟ من علی هستم.» ( علی اسم پسرعمه‌شه که خيلی هم باهاش جوره. اون هم با اون لهجه‌ی ماهش که من عاشقشم؛ گفت: «خوبی؟» و بعد يه خورده ديگه باهاش حرف زدم؛ بعد توفان بهش گفت:« کيه باران؟» و باران در کمال خون‌سردی جواب داد:‌« عطا»! کف کردم!!! بد زمونه‌ای شده! ديگه دخترای دو ساله رو هم نمی‌شه گول زد!

راستی توفان می‌گفت تازگی کلمه‌ی بالاخره رو ياد گرفته و کلی باهاش حال می‌کنه و سعی می‌کنه تو جملات جديش ازش استفاده کنه؛ ولی خُب بی‌چاره درست کاربردش رو نمی‌دونه! مثلاً ديروز به توفان که حال دوستش فاطمه رو ازش پرسيده بوده؛ جواب داده بوده: «فاطمه خوبه ... بالاخره»!!!

***

راستی يه برنامه‌ی مربوط به شعر جمعه شب‌ها حوالی نصفه شب از شبکه پنج پخش می‌شه که تو هفته‌ی گذشته و اين هفته که خيلی تصادفی ديدمش؛ توش نه تنها از فروغ و شاملو و اينا اسم برده می‌شه؛ بلکه تو خيلی موارد اصولاً ازشون تعريف می‌شه و بسيار با احترام ازشون ياد می‌کنن!! جل‌الخالق! آقا اين هويتی‌ها کجان؟ برادران عزيز روزنامه‌ی کيهان؟ اعتقاداتون رو دارن بد می‌برن زير سوال‌ها! چرا هيچ چی نمی‌گين؟

***

اينم بشنوين. همين‌جوری!



***
اما چند تا لينک بدم و برم خداييش ديگه!

برنامه‌ی راديويی پانته‌آ رو که انصافاً خيلی خوب و حرفه‌ای هم درش آورده و راجع به بيتل‌ها است از دست ندين. پيش‌نهاد می‌کنم اول دانلودش کنين؛ بعدش بشنوين.

اين سوال آسيه امينی هم خيلی چلنج‌ناکه! سريع بريد نظر بديد :

« اگر شما با کسی زندگی می کنید که عاشقش هم هستید؛ و یک‌هو متوجه شوید که او عاشق شخص دیگری شده؛ چه برخوردی با این مساله می‌کنید؟ ... تحمل می‌کنید؟ ترکش می‌کنید؟ ترکتان می‌کند؟ منتظر می‌مانید تا خودش به نتیجه برسد؟ دنیا را به آتش می‌کشید؟ چه می‌کنید؟ »

نقد رويتر ( به زبان انگليسیه البته ) راجع به سريال بربره خيلی جالبه. به‌خصوص جمله‌ی آخرش که شاه‌کاره:

Barareh's poet is manifestly gay, breaking a taboo in a country where homosexuality is illegal.

و بالاخره اين‌‌که اين قسمت از نوشته‌ی ابراهيم نبوی تو روز آنلاين بدجوری منو خندوند:

...
الفنون: از وقتی ما اعلام کردیم که تحقیقات هسته‌ای رو آغاز می‌کنیم؛ هنوز چیزی نشون ندادن؟
مشاورش: نه، چیزی نشون ندادن، فایده نداشته.
الفنون: ببین، الآن همه مسلمین جهان در حج هستند، اگر من برم اون‌جا و مسلمین جهان منو ببینن روحی در اون‌ها دمیده می‌شه و یک تظاهرات بزرگ ضداسرائیلی راه می‌افته، اون وقت نشون می‌دن؟
مشاورش: ولی نمی‌شه بری، تو تازه رفتی بندرعباس، تا برگردی طول می‌کشه.
الفنون: نمی‌شه فردا برم مکه، روحی در مسلمین بدمم و تا شب برگردم؟
مشاورش: نه، فردا شب باید بری خونه‌ی مادر خانمت.
الفنون: پس این هفته چی کار کنیم؟ یعنی این چند روز ما رو نشون نمی‌دن؟
مشاورش: صبر کن، یک هفته‌ی دیگه هم صبر کن. قول می‌دم هفته‌ی دیگه همه‌ی تلویزیون‌ها نشونت بدن.
الفنون: قول می‌دی؟ بگو جان مادرم!
...

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

زندگيم داره می‌گذره. يه جور ثبات نسبی پيدا کردم اما خُب خاليه. سرم گرمه اما ... بگذريم ...

امتحان‌های دانشگاه هفته‌ی ديگه شروع می‌شه و بالاخره بايد براشون وقت گذاشت. پيش خودم حساب کرده بودم اين پنج‌شنبه جمعه بشينم يکی از پروژه‌های درسيم رو انجام بدم ولی زهی خيال باطل. نشستم خداحافظ گری کوپر رو يه بار ديگه خوندم. کرم دوباره خوندنش رو اين دختره يکی دو هفته پيش انداخت تو جونم وقتی برداشته بود يه قسمتيش رو گذاشته بود توی وبلاگش:

« جس، ميليون‌ها و ميلياردها آدم توی اين دنيا هستن و همه‌شون می‌تونن بی تو زندگي کنن؛ آخه من بدبخت چرا نمی‌تونم؟ اين درد رو آدم به کجا ببره؟ من نمی‌تونم بی تو زندگی کنم؛ يه کاری که هر کسی می‌تونه بکنه؛ حتی از يه بچه‌ی پنج‌ساله هم ساخته است؛ از لنی ساخته نيست؛ تو هيچ می‌تونی بفهمی؟»
جس اشک‌هايش را فرو می‌خورد. احساس می‌کرد با تمام غم‌هايی که روی دلش سنگينی می‌کند می‌شود يک کليسا بنا کرد. با صدايی خفه گفت:
« شايد يه روز باز هم‌ديگه رو ديديم لنی، کسی چه می‌دونه؟»
...

خداحافظ گری کوپر يکی از بهترين کتاب‌هاييه که آدم ممکنه تو زندگيش بخونه. اگه بتونين از پس بيست ـ سی صفحه‌ی اولش بر بياين و باهاش ارتباط برقرار کنين؛ غير ممکنه که تحت تاثيرتون قرار نده.

***

يکی از کوتاه‌ترين مسافرت‌های زندگيم رو انجام دادم. سه‌شنبه ظهر رفتم دوبی و چهارشنبه شب برگشتم! از بخت و اقبال بلند ما حاکم دوبی که اسمش المکتوم يا يه هم‌چين کوفتی بود مرد و سه روز عزای عمومی اعلام کردن. ما هم که ديديم اصولاً خيلی حس عزاداری نداريم و همه چيز تعطيل شده ( اينی که می‌گم تعطيل شد، يعنی بد تعطيل ‌شد ها) پا شديم برگشتيم سر خونه زندگی‌مون که خير سرمون من به کارهای درسيم برسم که البته همون‌جور که گفتم به جاش خداحافظ گری کوپر خوندم.

جالب قضيه هم اين بود که کتاب خداحافظ گری کوپر رو که برده بودم دوبی تا اون‌جا اگه وقت شد بخونمش ( و البته يه خورده‌ش هم همون سه‌شنبه شب خوندم.) توی هتل جا گذاشتم و ديروز دوره افتاده بودم توی کتاب‌فروشی‌ها تا يه دونه ديگه برای خودم بخرم!

اما از نکات مهم همين سفر کوتاه يکی اين‌که رفتيم سينما فيلم The 40 year old virgin رو ديديم و جای شما خالی حسابی خنديدیم. خيلی کمدی خوبيه. عاشق اون صحنه‌ش هستم که مرده رو بردن اپيلاسيون! (درست دارم می‌گم؟ اسمش اپيلاسيونه ديگه؟) و پشم‌های سينه‌ش رو که می‌کنن؛ فحش خوار مادر می‌ده. ولو شده بودم کف سينما از خنده!

يکی ديگه هم اين‌که جناب آقای بهروز خان افخمی هم با همون پروازی که ما رفتيم؛ اومدن دوبی و با همون پروازی که برگشتيم؛ ايشون هم برگشتن. حالا من نمی‌دونم اين رفتن و برگشتن به برنامه‌های شبکه‌ی صبا ( شبکه‌ای که قرار بود کروبی راه بندازه و افخمی مسئولش بود.) ربط داشت يا نه اما چيزی که بنده موقع برگشتن توی فرودگاه با چشم خودم ديدم؛ ( چون آقای افخمی و هم‌راهشون درست نفر جلويی ما بودن.) اين بود که موقع پاسپورت کنترل، يه برادری! ايشون و هم‌راهش رو از توی صف جدا کرد و با خودش برد. حالا بقيه‌ش رو من ديگه نمی‌دونم!!

راستی آقا اين پرواز امارات عجب پروازيه لامصب. من با خيلی از ايرلاين‌های مختلف ايرانی و خارجی پرواز کردم تا حالا اما انصافاً امارات يه سر و گردن از همه‌شون بالاتره طوری که اصولاً تو به عنوان يه مسافر، خيلی گذشت زمان رو حس نمی‌کنی؛ بس که آيتم‌های مختلف داری که بتونی وقت خودت رو باهاشون بگذرونی.

البته فکر کنم اين مسئله تو پروازهای طولانی خودش رو بيشتر نشون بده. چون اصولاً (اصولاً من چه‌قدر دارم می‌گم اصولاً! دارين که!) ساعت پروازتون که دو رقمی می‌شه؛ يه چيزی تو مايه‌های مرگه و تحملش لااقل برای من که خيلی سخته. فکر کنم کيفيت پروازهای امارات، به اضافه قيمتشون که اصولاً!!! اون‌قدرها هم زياد نيست؛ واقعاً می‌ارزه. ( آقا اگه کسی از مسئولين امارات داره اين‌جا رو می‌خونه؛ پورسانت ما فراموش نشه!)

***


آقا من بگم غلط کردم خوبه؟ دوباره ماشينم رو دزد زد! اين‌بار زاپاس و جک رو دزديدن؛ به علاوه‌ی کوله‌ای که باهاش می‌رفتم ورزش و سونا. زاپاس و اين‌ها حالا هيچ‌چی، دلم اون‌قدر برای کوله‌م و وسايل توش سوخت که نگو. هم کتونی و لباس‌ ورزشی‌هام، هم حوله‌ و مايو و عينک شنام و مهم‌تر از همه خود کوله‌م جزو اون دسته چيزايی بودن که خيلی دوستشون داشتم و موقع خريدن تک‌تک‌شون يادمه کلی با خودم کلنجار می‌رفتم که می‌ارزه اين همه پول بالاشون بدم يا نه و چون خيلی خوشم اومده بود ازشون، آخر سر خودمو راضی کرده بودم که بخرمشون.

بيشتر هم دلم از اين می‌سوزه که دزد احتمالاً بی‌شعور! عقلش به اين چيزا نمی‌رسه و احتمالاً خيلی هم خوش‌حال می‌شه يکی بياد کل کوله و وسايل توش رو مثلا سی‌هزار تومن ازش بخره. خلاصه که فعلاً تو مود خوش‌شانسی هستيم اين روزها!

***

آقا من هر چی تعريف از برنامه‌ی سينما يک تا حالا کردم؛ پس می‌گيرم! ديشب من رو تا سر حد روانی شدن پيش بردن. به طرز پست‌فطرتانه و بی‌شرفانه‌ای فيلم اتاق پسر نانی مورتی رو سانسور و بدتر از اون تحريف کرده بودن فلان فلان شده‌ها. يعنی اصلاً بد شاکی شده بودم خدايی ها. برداشته بودن انگار که مثلاً ملت احمقن؛ دوست‌دختر آندره‌آ رو تبديل کرده بودن به پسر! و مسخره‌تر، اون جاش که خود دختره مياد؛ از زبونش گفتن: « برادرم نتونست بياد، من جاش اومدم!!! » شِت!



حالا تو يه فيلم فوق‌العاده حسی، مثل اتاق پسر که من رسماً عاشقشم و موقع ديدنش توی سينما، های های گريه می‌کردم رو بردارين صحنه‌های تاثير گذارش رو حذف کنين و سر لحظات حساس يه دفعه کات‌های احمقانه بزنين و سانسور کنين و برينين توش هيچ‌چی، ديگه چرا موضوعش رو عوض می‌کنین؟ خُُب مگه مجبورتون کردن اين طوری نشونش بدين؟ جدای از اون، مثلاً خيلی بده تماشاگر ايرانی بفهمه که يه پسر تين‌ايجر ايتاليايی، دوست دختر داشته؟ بدآموزی داره ديگه، نه؟ خيلی پر رو هستين به خدا!

***

دوشنبه شب هفته‌ی گذشته رفتم تئاتر خرده‌جنايت‌های زناشوهری به کارگردانی سهراب سليمی و بازی‌های ميکائيل شهرستانی و افسانه ماهيان. فکر کنم به زودی يه مطلب مفصل درباره‌ش بنويسم اما خب اصلاً خوشم نيومد از کار. البته هر چی به سمت آخر رفت؛ کار بهتر شد تدريجاً، ولی در مجموع واقعاً به نظر من اون چيزی نبود که بايد باشه. به قول يکی از بچه‌ها بعد از ديدن اجرا: « زود برم خونه يه بار متن رو بخونم تا اين اجرا يادم بره. تصورات خودم خيلی خيلی قشتگ‌تر بود نسبت به اين چيزايی که اين‌ها نشون دادن.». اصولاً!!! آدم وقتی با يه متن خيلی حال می‌کنه و بعد يه اجرا يا فيلم ازش می‌بينه که حق متن رو ادا نکرده؛ خيلی حالش گرفته می‌شه.

***

اين پست هم باز حسابی طولانی شد. اما دلم نمياد راجع به آلبوم موسيقی خيلی خيلی قشنگی که اين‌روزها همه‌ش دارم می‌شنومش و به شدت دوستش دارم؛ چيزی نگم: يه کار تلفيقی فوق‌العاده به اسم ارگ ( ARG ) از عماد بنکدار.

تنظيمی عالی از گيتار فلامنکو، عود گيتار، گيتار باس، تمبک، دف، تبلا، کاستانت، بامبورک، تمبورا و زنبورک با هم‌خوانی مامک خادم و درشن جوت سينگ آنند.

کار شامل پنج قطعه است به نام‌های: منظومه‌ی شرقی، ايران، روزگار، ارگ و زنبور ايرانی به مدت تقريبی ۴۵ دقيقه.

يه قسمتی از قطعه‌ی منظومه‌ی شرقی رو می‌ذارم تو بخش موسيقی تا بشنوين. ارگ از اون کارايی بود که هر چی بيشتر شنيدنمش بيشتر دوستش داشتم. بايد اعتراف کنم تو بار اول شنيدن، اون‌قدرها هم شيفته‌ش نشده بودم ولی بعدش ...

***

ديروز تولد فروغ بود. هم‌دم هنوز و هميشه‌ی دل‌تنگی‌هايم ...

چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی
سنگی و ناشنيده فراموش می‌کنی
رگبار نوبهاری و خواب دريچه را
از ضربه‌های وسوسه مغشوش می‌کنی
دست مرا که ساقه‌ی سبز نوازش است
با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی
گم‌راه‌تر ز روح شرابی و ديده را
در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی
ای ماهی طلايی مرداب خون من
خوش باد مستيت، که مرا نوش می‌کنی
تو دره‌ی بنفش غروبی که روز را
بر سينه می‌فشاری و خاموش می‌کنی
در سايه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه‌پوش می‌کنی؟