شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵
گاهی وقتها خود آدم هم میدونه هيچ کاريش نمیشه کرد ...
***
نمیدونم چرا يه دفعه ياد اين قسمت از «کسی به سرهنگ نامه نمینويسد» افتادم:
زن تکرار کرد:
ــ اگه نتونيم چيزی بفروشيم، چه کار میکنيم؟
سرهنگ که حالا کاملاً بيدار بود، گفت:
ــ تا اون وقت بيستم ژانويه رسيده و اونها عصر همون روز بيست درصد رو میدن.
زن گفت:
ــ البته اگه خروس ببره. ولی اگه باخت چی؟ هيچ به خيالت نرسيده که ممکنه يه روز ببازه؟
ــ اين خروس نمیبازه.
ــ ولی فرض کن که ببازه.
ــ هنوز چهل و چهار روز برای فکر کردن دربارهی اين فرض فرصت داريم.
زن بردباریاش را از دست داد. يقهی پيراهنخواب پشمی سرهنگ را چسبيد و پرسيد:
ــ و تو اين مدت چی بخوريم؟!
هفتاد و پنج سال طول کشيده بود؛ دقيقه به دقيقهی عمر هفتاد و پنج سالهاش؛ تا سرهنگ به اين لحظه برسد. خود را پاک، رک و شکستناپذير يافت و در آن دم، جواب داد:
ــ گه!
پینوشت:
یک کامنت بسیار جالب داشتم از یک پسر اردنی:
A very nice blog indeed. I admire the Persian language a lot, and it's just nice to read the words out loud as if I'm reading Arabic ;-)
این هم وبلاگ ایشان. آدم جالبی است و یکی از کتابهای مورد علاقهاش هم صد سال تنهايی! برای خودش نتایج جامجهانی را پیشبینی هم کرده. عکسهایش از اردن و بیروت را هم میتوانید اینجا ببينيد.
***
این یکی هم، وبلاگ دوست ایشان، که یک دختر ۱۹ سالهی اردنی است که خودش را اینگونه معرفی کرده:
Just an average Jordanian girl. Which implies that my parents suck, I am broke %80 of the time, and I really dont have a clue what's going on around me.
پست آخرش هم خیلی جالبه. به خوندنش میارزه. یه جورايی بهشدت باهاش موافقم.
***
نمیدونم چرا يه دفعه ياد اين قسمت از «کسی به سرهنگ نامه نمینويسد» افتادم:
زن تکرار کرد:
ــ اگه نتونيم چيزی بفروشيم، چه کار میکنيم؟
سرهنگ که حالا کاملاً بيدار بود، گفت:
ــ تا اون وقت بيستم ژانويه رسيده و اونها عصر همون روز بيست درصد رو میدن.
زن گفت:
ــ البته اگه خروس ببره. ولی اگه باخت چی؟ هيچ به خيالت نرسيده که ممکنه يه روز ببازه؟
ــ اين خروس نمیبازه.
ــ ولی فرض کن که ببازه.
ــ هنوز چهل و چهار روز برای فکر کردن دربارهی اين فرض فرصت داريم.
زن بردباریاش را از دست داد. يقهی پيراهنخواب پشمی سرهنگ را چسبيد و پرسيد:
ــ و تو اين مدت چی بخوريم؟!
هفتاد و پنج سال طول کشيده بود؛ دقيقه به دقيقهی عمر هفتاد و پنج سالهاش؛ تا سرهنگ به اين لحظه برسد. خود را پاک، رک و شکستناپذير يافت و در آن دم، جواب داد:
ــ گه!
پینوشت:
یک کامنت بسیار جالب داشتم از یک پسر اردنی:
A very nice blog indeed. I admire the Persian language a lot, and it's just nice to read the words out loud as if I'm reading Arabic ;-)
این هم وبلاگ ایشان. آدم جالبی است و یکی از کتابهای مورد علاقهاش هم صد سال تنهايی! برای خودش نتایج جامجهانی را پیشبینی هم کرده. عکسهایش از اردن و بیروت را هم میتوانید اینجا ببينيد.
***
این یکی هم، وبلاگ دوست ایشان، که یک دختر ۱۹ سالهی اردنی است که خودش را اینگونه معرفی کرده:
Just an average Jordanian girl. Which implies that my parents suck, I am broke %80 of the time, and I really dont have a clue what's going on around me.
پست آخرش هم خیلی جالبه. به خوندنش میارزه. یه جورايی بهشدت باهاش موافقم.
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
ندانی، شادمانتری!
داشتم يه نگاهی به کتاب مقدس، عهد عتيق، میانداختم، رسيدم به بخشی که مربوطه به سقوط انسان به زمين و خوردن همان ميوهی ممنوعهی معروف:
مار از همهی حيواناتی که خداوند به وجود آورد، زيرکتر بود. روزی نزد زن آمده به او گفت: «آيا حقيقت دارد خدا شما را از خوردن ميوهی تمام درختان باغ منع کرده است؟»
زن در جواب گفت: «ما اجازه داريم از ميوهی همهی درختان باغ بخوريم، بهجز ميوهی درختی که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از ميوهی آن درخت نخوريم و حتی آن را لمس نکنيم وگرنه میميريم.»
مار گفت: «مطمئن باش نخواهيد مرد! بلکه خدا خوب میداند زمانی که از ميوهی آن درخت بخوريد، چشمان شما باز می شود و مانند خدا میشويد و میتوانيد خوب را از بد تشخيص دهيد.»
آن درخت از نظر زن زيبا آمد و با خود انديشيد: «ميوهی اين درخت دلپذير، میتواند خوشطعم باشد و به من دانايی بخشد.» پس از ميوهی درخت چيد و خورد و به شوهرش هم داد و او نيز خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند؛ پس با برگهای درخت انجير برای خود پوششی درست کردند.
عصر همان روز، آدم و زنش، صدای خداوند را که در باغ راه میرفت شنيدند و خود را لابهلای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد: «ای آدم، چرا خودت را پنهان میکنی؟»
آدم جواب داد: «صدای تو را در باغ شنيدم و ترسيدم، زيرا برهنه بودم؛ پس خود ذا پنهان کردم.»
خداوند فرمود: «چه کسی به تو گفت برهنهای؟ آيا از ميوهی آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری؟»
آدم جواب داد: «اين زن، که يار من ساختی، از آن ميوه به من داد و من هم خوردم.»
...
آنگاه خداوند به زن گفت: «درد زايمان تو را زياد میکنم و تو با درد فرزند خواهی زايید. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.»
سپس خداوند به آدم فرمود: «چون گفتهی زنت را پذيرفتی و از ميوهی آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری، زمين زير لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ايام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد ... تا آخر عمر با عرق پیشانیات نان خواهی خورد و سرانجام به همان خاکی بازخواهیگشت که از آن گرفته شدی؛ زيرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.»
***
جالب نيست؟ خدا به دروغ! به آدم و زنش میگه که اگه از اين ميوه بخورين يا حتی اگه لمسش کنين! میميرين. (دقت کنين اين خدايی که تو همهی دينها يکی از برزگترين سفارشهاش اينه که دروغ نگين، خودش رسماً داره اينجا دروغ میگه!)
چرا؟ چون انگار خدا درواقع نمیخواسته انسان به دانايی دست پيدا کنه. حالا شايد بشه اينو دو جور تحليلش کرد:
اول اينکه خدا نمیخواسته آدم هم به قدرتی مثل خودش دست پيدا کنه و باهاش يه جورايی شريک شه. ( داستان پرومته رو هم که میدونين: «پرومته، آتش رو که تا اون موقع موهبتی الهی بود، به انسان داد و به همين خاطر خدای خدايان، زئوس مجازاتش کرد و به يه کوه زنجيرش کرد و يه عقاب هم مامور کرد که هر روز بياد جگر مدام رويندهی پرومته رو بخوره.» اينجا هم درحقيقت خدای خدايان علاقهای نداشته اصلاً که انسان در بخش از قدرت اون حتی شريک شه.)
و دوم اينکه شايد خدا میدونسته که دانايی فقط باعث رنج انسان میشه (رنجی که اونقدر عميقه که به دونستنه نمیارزه.) و چون انسان رو دوست داشته، نمیخواسته که اين رنجو ببره.
اما اگه دانايی باعث رنج میشده، يعنی خدا هم از دانايی خودش رنج میکشيده آیا؟ و حالا اگه برفرض انسان رو دوست داشته، چرا اومد و وقتی ديد به ميوهی درخت دانايی دست پيدا کرده، پروندهش رو برد شورای امنيت! و يه سری تنبیهها و تحريمها برای اون و زنش درنظر گرفت؟ نکنه چون میخواست بهشون بفهمونه که: ثمرهی هر نوع آگاهی يه جور رنجه و بهتره اينو از همين الان بفهمين و بدونين که از اين به یعد، هم به همون انداره که آگاهیتون بيشتر میشه، رنجتون هم افزايش پيدا میکنه؟
حالا بهنظر شما، با وجود همهی اينها، بهتره آدم ندونه و در عوض راحت و سرخوش باشه يا اينکه آگاهی رو با وجود همهی رنج و عذابی که به همراهش مياره، انتخاب کنه؟ کدوم واقعاً مهمتره؟
داشتم يه نگاهی به کتاب مقدس، عهد عتيق، میانداختم، رسيدم به بخشی که مربوطه به سقوط انسان به زمين و خوردن همان ميوهی ممنوعهی معروف:
مار از همهی حيواناتی که خداوند به وجود آورد، زيرکتر بود. روزی نزد زن آمده به او گفت: «آيا حقيقت دارد خدا شما را از خوردن ميوهی تمام درختان باغ منع کرده است؟»
زن در جواب گفت: «ما اجازه داريم از ميوهی همهی درختان باغ بخوريم، بهجز ميوهی درختی که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از ميوهی آن درخت نخوريم و حتی آن را لمس نکنيم وگرنه میميريم.»
مار گفت: «مطمئن باش نخواهيد مرد! بلکه خدا خوب میداند زمانی که از ميوهی آن درخت بخوريد، چشمان شما باز می شود و مانند خدا میشويد و میتوانيد خوب را از بد تشخيص دهيد.»
آن درخت از نظر زن زيبا آمد و با خود انديشيد: «ميوهی اين درخت دلپذير، میتواند خوشطعم باشد و به من دانايی بخشد.» پس از ميوهی درخت چيد و خورد و به شوهرش هم داد و او نيز خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند؛ پس با برگهای درخت انجير برای خود پوششی درست کردند.
عصر همان روز، آدم و زنش، صدای خداوند را که در باغ راه میرفت شنيدند و خود را لابهلای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد: «ای آدم، چرا خودت را پنهان میکنی؟»
آدم جواب داد: «صدای تو را در باغ شنيدم و ترسيدم، زيرا برهنه بودم؛ پس خود ذا پنهان کردم.»
خداوند فرمود: «چه کسی به تو گفت برهنهای؟ آيا از ميوهی آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری؟»
آدم جواب داد: «اين زن، که يار من ساختی، از آن ميوه به من داد و من هم خوردم.»
...
آنگاه خداوند به زن گفت: «درد زايمان تو را زياد میکنم و تو با درد فرزند خواهی زايید. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.»
سپس خداوند به آدم فرمود: «چون گفتهی زنت را پذيرفتی و از ميوهی آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری، زمين زير لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ايام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد ... تا آخر عمر با عرق پیشانیات نان خواهی خورد و سرانجام به همان خاکی بازخواهیگشت که از آن گرفته شدی؛ زيرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.»
***
جالب نيست؟ خدا به دروغ! به آدم و زنش میگه که اگه از اين ميوه بخورين يا حتی اگه لمسش کنين! میميرين. (دقت کنين اين خدايی که تو همهی دينها يکی از برزگترين سفارشهاش اينه که دروغ نگين، خودش رسماً داره اينجا دروغ میگه!)
چرا؟ چون انگار خدا درواقع نمیخواسته انسان به دانايی دست پيدا کنه. حالا شايد بشه اينو دو جور تحليلش کرد:
اول اينکه خدا نمیخواسته آدم هم به قدرتی مثل خودش دست پيدا کنه و باهاش يه جورايی شريک شه. ( داستان پرومته رو هم که میدونين: «پرومته، آتش رو که تا اون موقع موهبتی الهی بود، به انسان داد و به همين خاطر خدای خدايان، زئوس مجازاتش کرد و به يه کوه زنجيرش کرد و يه عقاب هم مامور کرد که هر روز بياد جگر مدام رويندهی پرومته رو بخوره.» اينجا هم درحقيقت خدای خدايان علاقهای نداشته اصلاً که انسان در بخش از قدرت اون حتی شريک شه.)
و دوم اينکه شايد خدا میدونسته که دانايی فقط باعث رنج انسان میشه (رنجی که اونقدر عميقه که به دونستنه نمیارزه.) و چون انسان رو دوست داشته، نمیخواسته که اين رنجو ببره.
اما اگه دانايی باعث رنج میشده، يعنی خدا هم از دانايی خودش رنج میکشيده آیا؟ و حالا اگه برفرض انسان رو دوست داشته، چرا اومد و وقتی ديد به ميوهی درخت دانايی دست پيدا کرده، پروندهش رو برد شورای امنيت! و يه سری تنبیهها و تحريمها برای اون و زنش درنظر گرفت؟ نکنه چون میخواست بهشون بفهمونه که: ثمرهی هر نوع آگاهی يه جور رنجه و بهتره اينو از همين الان بفهمين و بدونين که از اين به یعد، هم به همون انداره که آگاهیتون بيشتر میشه، رنجتون هم افزايش پيدا میکنه؟
حالا بهنظر شما، با وجود همهی اينها، بهتره آدم ندونه و در عوض راحت و سرخوش باشه يا اينکه آگاهی رو با وجود همهی رنج و عذابی که به همراهش مياره، انتخاب کنه؟ کدوم واقعاً مهمتره؟
جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵
کوتاه دربارهی ريچارد براتيگان و شعرهايش
به من فکر میکنی
همانقدر کم
که من فکر میکنم
به تو؟
هر جور که حساب کنيد، ريچارد براتيگان آدم جالبی بوده است. شاعری متفاوت و خلاق و نويسندهای آوانگارد، پر هياهو و شايد تا حدی کلهخر! از همکاريش با پلمککارتنی و جان لنون در آلبومی از بيتلها بگير تا خودکشی همينگویوارش در ۱۹۸۴: شليک گلولهای به خود با يک تپانچه.
شعرهای براتيکان با وجود سادگی و کوتاهی گاهی بهشدت غافلگيرکننده است و تاثيرگذار. يکجور طنز خيلی خوبی هم توی کارهای براتيگان میتوان ديد، انگار که میخواهد بگويد: نگاه کنيد، دنيا به يکور من هم نيست!
بنا بهنظر برخی منتقدين: «شعرهای براتيگان با وجود سادگی بسيار فريبندهاند. او با شناخت کامل از خوانندهی بیحوصلهی امروزی، شعرهايی سرود که خواندنشان بيش از چند ثانيه طول نمیکشد، با اين همه و در همان چند ثانيه، تلنگری شديد به باورها و احساسات شنونده میزنند که راز تاثيرگذاریشان همين است»
اين شعر براتيگان را بخوانيد:
در پژوهشکدهی فنآوری کاليفرنيا
مهم نيست چه نوابغ لعنتگرفتهای هستند
اين آقايان:
من حوصلهام سر رفت.
احتمالاً او بازديدی داشته است از يک دانشکدهی علمی يا يک همچين جاهايی و کلی دانشمند منظم و دقيق ديده است که با جديت مشغول کارند. اما اين چيزها با روحيهی سرکش و ضدنظم براتيگان سازگار نبوده و بیچاره حوصلهاش سر رفته! لابد میتوانيد حدس بزنيد «لعنت گرفته» ترجمهی چه کلمهای بوده است!!!
يا اين يکی:
آمبولانس هايکو
يک تکه فلفل سبز
افتاد
بيرون از ظرف سالاد:
که چی؟
اگر با ساختار هايکو آشنايی داشته باشيد، میدانيد هايکو نوعی شعر قديمی ژاپنی است که سه سطر و هفده هجا دارد، مضامین بسیار سادهای دارد و متاثر از آيين بودايی ذن است. براتيگان در اين شعر تصميم گرفته است که سربهسر هايکوها بگذارد. سه سطر اول شعر فرمی شبيه هايکوها دارد و سطر چهارم، قضاوت طنزآميز و اعتراضگونهی براتيگان است نسبت به اين نوع شعر لطيف و آرام. انگار که میخواهد بگويد اين نوع شعر، کجا با خشونت و بیرحمی زمانهی ما سازگار است؟
يا اين شعر:
رومئو و ژوليت
اگر برای من میميری
من برای تو میميرم
و گورهایمان مثل دو عاشق خواهد بود
که لباسهایشان را با هم میشويند
اگر تو صابون میآوری
من پودر میآورم
که نگاه تمسخرآميز براتيگان است به عشق اسطورهای. ترکيب رومئو و ژوليت با پودر و صابون، فوقالعاده است، بهخصوص که ما تا بند سوم شعر متوجه اين ريشخند نمیشويم و حس میکنيم با شعری عاشقانه روبهرو هستيم. اصولاً عشق، دوستداشتن و سکس از مضامين مورد علاقهی براتيگان بوده است. مضمونهايی که گاه براتيکان چنان عريان و پوستکنده به آن میپردازد، که خواننده را میترساند:
عاشقانه
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر
فقط چونکه
فقط چونکه
مردم فکرت را دوست دارند
معنايش اين نيست
که مجبور باشند
بدنات را هم دوست بدارند.
و البته گاهی نيز واقعاً عاشقانه است:
رنگ بهجای شروع
عشق را فراموش کن
میخواهم هلاک شوم
در گيسوان طلايیات
ردپای آهو
زيبا، نالهکنان
عشقورزيدن با دور تند
و بعد آرامگرفتن
مثل ردپای آهو
روی برف نو
کنار آنکه دوستش داری
اين همه چيز است
گزينهای از اشعار براتيگان را نشر مشکی به تازگی به چاپ رسانده است. نام مجموعه «کلاه کافکا» است و مترجم اثر علیرضا بهنام است. از براتيگان يک مجموعه داستان هم به زبان فارسی برگردانده شده است: «در قند هندوانه» ترجمهی مهدی نويد، نشر چشمه.
توضيح تکميلی (بعداً اضافه شد):
دو کتاب ديگه از براتيگان به تازگی ترجمه شده: ۱ـ صيد ماهی قزلآلا، نشر نی و ۲ـ اتوبوس پير، نشر مرکز
به من فکر میکنی
همانقدر کم
که من فکر میکنم
به تو؟
هر جور که حساب کنيد، ريچارد براتيگان آدم جالبی بوده است. شاعری متفاوت و خلاق و نويسندهای آوانگارد، پر هياهو و شايد تا حدی کلهخر! از همکاريش با پلمککارتنی و جان لنون در آلبومی از بيتلها بگير تا خودکشی همينگویوارش در ۱۹۸۴: شليک گلولهای به خود با يک تپانچه.
شعرهای براتيکان با وجود سادگی و کوتاهی گاهی بهشدت غافلگيرکننده است و تاثيرگذار. يکجور طنز خيلی خوبی هم توی کارهای براتيگان میتوان ديد، انگار که میخواهد بگويد: نگاه کنيد، دنيا به يکور من هم نيست!
بنا بهنظر برخی منتقدين: «شعرهای براتيگان با وجود سادگی بسيار فريبندهاند. او با شناخت کامل از خوانندهی بیحوصلهی امروزی، شعرهايی سرود که خواندنشان بيش از چند ثانيه طول نمیکشد، با اين همه و در همان چند ثانيه، تلنگری شديد به باورها و احساسات شنونده میزنند که راز تاثيرگذاریشان همين است»
اين شعر براتيگان را بخوانيد:
در پژوهشکدهی فنآوری کاليفرنيا
مهم نيست چه نوابغ لعنتگرفتهای هستند
اين آقايان:
من حوصلهام سر رفت.
احتمالاً او بازديدی داشته است از يک دانشکدهی علمی يا يک همچين جاهايی و کلی دانشمند منظم و دقيق ديده است که با جديت مشغول کارند. اما اين چيزها با روحيهی سرکش و ضدنظم براتيگان سازگار نبوده و بیچاره حوصلهاش سر رفته! لابد میتوانيد حدس بزنيد «لعنت گرفته» ترجمهی چه کلمهای بوده است!!!
يا اين يکی:
آمبولانس هايکو
يک تکه فلفل سبز
افتاد
بيرون از ظرف سالاد:
که چی؟
اگر با ساختار هايکو آشنايی داشته باشيد، میدانيد هايکو نوعی شعر قديمی ژاپنی است که سه سطر و هفده هجا دارد، مضامین بسیار سادهای دارد و متاثر از آيين بودايی ذن است. براتيگان در اين شعر تصميم گرفته است که سربهسر هايکوها بگذارد. سه سطر اول شعر فرمی شبيه هايکوها دارد و سطر چهارم، قضاوت طنزآميز و اعتراضگونهی براتيگان است نسبت به اين نوع شعر لطيف و آرام. انگار که میخواهد بگويد اين نوع شعر، کجا با خشونت و بیرحمی زمانهی ما سازگار است؟
يا اين شعر:
رومئو و ژوليت
اگر برای من میميری
من برای تو میميرم
و گورهایمان مثل دو عاشق خواهد بود
که لباسهایشان را با هم میشويند
اگر تو صابون میآوری
من پودر میآورم
که نگاه تمسخرآميز براتيگان است به عشق اسطورهای. ترکيب رومئو و ژوليت با پودر و صابون، فوقالعاده است، بهخصوص که ما تا بند سوم شعر متوجه اين ريشخند نمیشويم و حس میکنيم با شعری عاشقانه روبهرو هستيم. اصولاً عشق، دوستداشتن و سکس از مضامين مورد علاقهی براتيگان بوده است. مضمونهايی که گاه براتيکان چنان عريان و پوستکنده به آن میپردازد، که خواننده را میترساند:
عاشقانه
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر
فقط چونکه
فقط چونکه
مردم فکرت را دوست دارند
معنايش اين نيست
که مجبور باشند
بدنات را هم دوست بدارند.
و البته گاهی نيز واقعاً عاشقانه است:
رنگ بهجای شروع
عشق را فراموش کن
میخواهم هلاک شوم
در گيسوان طلايیات
ردپای آهو
زيبا، نالهکنان
عشقورزيدن با دور تند
و بعد آرامگرفتن
مثل ردپای آهو
روی برف نو
کنار آنکه دوستش داری
اين همه چيز است
گزينهای از اشعار براتيگان را نشر مشکی به تازگی به چاپ رسانده است. نام مجموعه «کلاه کافکا» است و مترجم اثر علیرضا بهنام است. از براتيگان يک مجموعه داستان هم به زبان فارسی برگردانده شده است: «در قند هندوانه» ترجمهی مهدی نويد، نشر چشمه.
توضيح تکميلی (بعداً اضافه شد):
دو کتاب ديگه از براتيگان به تازگی ترجمه شده: ۱ـ صيد ماهی قزلآلا، نشر نی و ۲ـ اتوبوس پير، نشر مرکز
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵
کاش خورشيد خانوم دوباره بنويسد. وبلاگش را هميشه دوست داشتهام و دارم. نبودنش حس میشود. انگار که يکی را گم کرده باشی. کاش دوباره بنويسد، به خاطر همهی ما، که دوستش داريم ...
پینوشت:
اين آهنگ فوقالعاده را حتماً بشنويد.
نوشتهای از مريمگلی که بسيار به دلم نشست.
تستهای سينمايی، ويژهی تيزهوشان!
دردسرهای آموزش زبان فارسی!
پینوشت:
اين آهنگ فوقالعاده را حتماً بشنويد.
نوشتهای از مريمگلی که بسيار به دلم نشست.
تستهای سينمايی، ويژهی تيزهوشان!
دردسرهای آموزش زبان فارسی!
اشتراک در:
پستها (Atom)