پسر: راستی ديروز عصر بهت زنگ زدم موبايلت خاموش بود.
دختر: آره، رفته بودم سينما.
[چند ثانیه به سکوت میگذرد. پسر انگار ناراحت شده اما سعی میکند نشان ندهد.]
پسر: سينما؟ اِ چه فيلمیرو؟
دختر: مهمانِ مامان.
پسر: خُب خوب بود حالا؟
دختر: اِی. بد نبود. البته همچين چنگی هم به دل نمیزد.
پسر: اتفاقا من هم میخواستم برم اين فيلمه رو. کاش به من میگفتی داری میری.
دختر: ديگه پيش اومد. ديروز عصر با بچهها يه دفعه تصميم گرفتيم بريم.
پسر: با کيا؟
دختر: بچههای شرکت.
[چند لحظه سکوت.]
پسر: [خيلی آرام] خوبه ...
[چند لحظه سکوت.]
دختر: چيزی شده؟
پسر: نه ... فقط فکر میکردم اين فيلمو با هم میريم میبينيم.
[چند لحظه سکوت.]
دختر: میگم که، يهدفعهای شد.
پسر: خُب میتونستی يه زنگ به منم بزنی.
دختر: تو مگه سر کار نبودی؟
پسر: باشه ولی اگه زنگ میزدی میاومدم.
دختر: آخه تو که بچههای شرکت ما رو نمیشناسی.
پسر: میدونی چيه؟ ... [حرفش را میخورد.]
دختر: چی؟
پسر: هيچچی ... ولش کن.
دختر: نه، حرفتو بزن!
پسر: پسرای شرکتتون هم بودن؟
دختر: آره خُب.
[چند لحظه سکوت.]
پسر: حدس میزدم.
دختر: [انگار که از حرف پسر ناراحت شده] من منظورتو نمیفهمم. چیمیخوای بگی؟
پسر: چيز مهمی نيست.
دختر: چرا اتفاقا هست. منظورت چی بود پرسيدی «پسرای شرکتتون هم بودن» ؟
پسر: ولش کن.
دختر: نه. ولش نمیکنم. حرفت بهم برخورد.
پسر: جالبه. به جای اينکه به من بر بخوره به جنابعالی برخورده.
دختر: من چی گفتم يا چیکار کردم که به تو برخورده؟
[چند لحظه سکوت.]
پسر: مگه ما با هم دوست نيستيم؟
دختر: دوست چرا. خُب؟
پسر: مگه قرار نبود مهمانِ مامان رو با هم بريم ببينيم؟
دختر: نه. کی قرار شد؟
پسر: هفتهی قبل من نگفتم مهمانِ مامانِ مهرجويی اومده يه روز بريم ببينيم تو هم گفتی باشه؟
دختر: آره ولی قراری نذاشتيم.
پسر: آره قرار قطعی نذاشتيم ولی فکر میکردم با هم میريم اين فيلمو میبينيم. حالا تو اومدی میگی ديروز با بچههای شرکتتون رفتی. من حق دارم ناراحت بشم يا نه؟
دختر: نمیدونم واللا!
پسر: لااقل میتونستی يه زنگ بهم بزنی.
[سکوت طولانی]
پسر: نمیخوای چيزی بگی؟
[دختر ساکت است.]
پسر: من فکر میکنم اين وضعيت رو ديگه نمیشه ادامه داد.
دختر: منم همينطور ...
جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳
چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳
گوش دادن به بعضی آهنگها مثلا آهنگهای CHER ، مرا به ياد دوستی میاندازد که حالا ديگر نيست ...
خاطرههای قديمی که زنده میشوند، غم عجيبی بر دلم مینشيند. فکر میکنم کاش میشد که بود و فکر میکنم الان اگر بود حتما قدر زندگی را میدانست ...
I dont need your sympathy
There's nothin' you can say or do for me
And i dont want a miracle
...
خاطرههای قديمی که زنده میشوند، غم عجيبی بر دلم مینشيند. فکر میکنم کاش میشد که بود و فکر میکنم الان اگر بود حتما قدر زندگی را میدانست ...
I dont need your sympathy
There's nothin' you can say or do for me
And i dont want a miracle
...
دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۳
خُب! برخلاف ديروز، امروز حسابی سرحالم. سرماخوردگی، تب و گلودردم خيلی بهتر شده و علاوه بر اون حال و حوصلهم هم اومده سر جاش!
هميشه وقتايی که دپ میزنم با خودم میگم فردا حتما حالم بهتر میشه و فرداش هم واقعا حالم بهتر میشه! ( الان يادم اومد که اسکارلت اوهارا هم انگار همين کارو میکرد!!!)
راستی چند وقت پيش يه کار خيلی باحالی کردم که الان میخوام بگم!
داشتم تو اتوبان صدر رانندگی میکردم که موبايلم زنگ زد. گرفتم لاين سمت راست و سرعتم هم کم کردم تا موبايلو جواب بدم. يکی از دوستام بود. يکی دو دقيقه باهاش مشغول صحبت بودم و صدا هم مدام قطع و وصل میشد. خلاصه صحبتم با دوستم که تموم شد و گفت خداحافظ، فکر میکنين من چیکار کردم!!؟
به جای اين که موبايلو قطع کنم، خيلی شيک وسط اوتوبان گرفتم بغل، سوئيچ ماشينو چرخوندم و خاموشش کردم!
وقتی مکالمهم تموم شده بود؛ مُخم تشخيص داده بود يه کاری تموم شده؛ اما درست تشخيص نداده بود! به جای اينکه دکمهی اِندکالِ موبايلمو بزنم، ماشينو خاموش کرده بودم!
به نظرم مُخه رو بايد ببرم آپگريدش کنم!!! چند تا کار رو با هم نمیتونه خوب پروسس کنه. به خصوص اگه يکيش رانندگی باشه!
هميشه وقتايی که دپ میزنم با خودم میگم فردا حتما حالم بهتر میشه و فرداش هم واقعا حالم بهتر میشه! ( الان يادم اومد که اسکارلت اوهارا هم انگار همين کارو میکرد!!!)
راستی چند وقت پيش يه کار خيلی باحالی کردم که الان میخوام بگم!
داشتم تو اتوبان صدر رانندگی میکردم که موبايلم زنگ زد. گرفتم لاين سمت راست و سرعتم هم کم کردم تا موبايلو جواب بدم. يکی از دوستام بود. يکی دو دقيقه باهاش مشغول صحبت بودم و صدا هم مدام قطع و وصل میشد. خلاصه صحبتم با دوستم که تموم شد و گفت خداحافظ، فکر میکنين من چیکار کردم!!؟
به جای اين که موبايلو قطع کنم، خيلی شيک وسط اوتوبان گرفتم بغل، سوئيچ ماشينو چرخوندم و خاموشش کردم!
وقتی مکالمهم تموم شده بود؛ مُخم تشخيص داده بود يه کاری تموم شده؛ اما درست تشخيص نداده بود! به جای اينکه دکمهی اِندکالِ موبايلمو بزنم، ماشينو خاموش کرده بودم!
به نظرم مُخه رو بايد ببرم آپگريدش کنم!!! چند تا کار رو با هم نمیتونه خوب پروسس کنه. به خصوص اگه يکيش رانندگی باشه!
یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۳
گاهی وقتا، آدم پا تو يه راهی میذاره؛ بعد وسطاش میترسه؛ چون فکر میکنه نکنه غلط باشه. اونوقته که مردد میشه ادامهش بده يا نه...
گاهی وقتا، آدم مجبور میشه انتخاب کنه؛ اما نمیخواد اينکارو بکنه؛ چون جراتشو نداره. به همين خاطر سعی میکنه تا اونجايی که میتونه کشش بده ...
گاهی وقتا، آدم فرار میکنه؛ میزنه زير همه چيز ...
گاهی وقتا هم آدم خالیه؛ خالی ِ خالی ... هيچکاری نمیکنه و اجازه میده زمان به طرز احمقانهای بگذره ...
گاهی وقتا، آدم مجبور میشه انتخاب کنه؛ اما نمیخواد اينکارو بکنه؛ چون جراتشو نداره. به همين خاطر سعی میکنه تا اونجايی که میتونه کشش بده ...
گاهی وقتا، آدم فرار میکنه؛ میزنه زير همه چيز ...
گاهی وقتا هم آدم خالیه؛ خالی ِ خالی ... هيچکاری نمیکنه و اجازه میده زمان به طرز احمقانهای بگذره ...
سهشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳
کتاب « کاش خوابم ببرد » که مجموعهای از شعرهای لاله موسوی است، خيلی تصادفی به دستم رسيد و فکر کردم میشود آنرا هم مثل بيشتر مجموعه شعرهايی که اينروزها چاپ میشود، برای چند لحظهای ورق زد و بعد برای هميشه کنار گذاشت ... اما چند شعرش را که خواندم فهميدم نه! انگار میشود بعضی شعرهايش را خواند و لذت برد ...
قبلا يکی از شعرهاي اين مجموعه را همينجا گذاشته بودم و حالا چندتای ديگر:
کاش خوابم ببرد
باور کنيم
حرف آراممان نمیکند
وقتی که در پی کسی میگرديم،
يا گوشی تلفن را برمیداريم،
و حرکت دستهامان تندتر میشود
حرف آراممان نمیکند
مگر پيش از خواب
وقتی سخت بخنديم
و روز را فراموش کنيم
يا گريه کنيم
تا به خواب رويم
ابرهای قاصد
نه!
نيازی نيست پستچی را به دردسر بيندازيم
نيازی به رزرو بليط نيست
حتی به دستگاه عجيب تلفن
ابرها،
بوسهها و حرفها را جابهجا میکنند
کافیست هريک
در جايی
کنار پنجره بنشينيم
شکرانه
ای کلمات مقدس!
اگر شما نبوديد
تا امروز
خرچنگی
تمساحی
خاک راهی
شده بودم
اما هنوز
به گوشهايم گوشواره میزنم
کنار پنجره مینشينم
و مردی در آغوشم
به خواب میرود
حفظ ظاهر
آب تنگ ماهی را عوض میکنم
گلهای پژمرده را دور میريزم
لبانم را رنگ میکنم
و همه چيز هميشه مرتب است
تا تو هيچ ندانی
شير قهوه
بیفايده است
حرف از شير
برای صبحانه
و ليمو برای نهار
مرد من قهوهی تلخ را ترجيح میدهد
و طعم باران را در خيابانهای پاييزی
آرزو
آرام ماندن
آرام مردن
معلق در چيزی
چنانکه غرق تماشای پرواز کبوتری باشی
يا خيس باران شوی
آرام ماندن با نفسهايی عميق
و آرام مردن
بی آنکه چين دامنت
خواب گلهای قالی را آشفته کند.
قبلا يکی از شعرهاي اين مجموعه را همينجا گذاشته بودم و حالا چندتای ديگر:
کاش خوابم ببرد
باور کنيم
حرف آراممان نمیکند
وقتی که در پی کسی میگرديم،
يا گوشی تلفن را برمیداريم،
و حرکت دستهامان تندتر میشود
حرف آراممان نمیکند
مگر پيش از خواب
وقتی سخت بخنديم
و روز را فراموش کنيم
يا گريه کنيم
تا به خواب رويم
ابرهای قاصد
نه!
نيازی نيست پستچی را به دردسر بيندازيم
نيازی به رزرو بليط نيست
حتی به دستگاه عجيب تلفن
ابرها،
بوسهها و حرفها را جابهجا میکنند
کافیست هريک
در جايی
کنار پنجره بنشينيم
شکرانه
ای کلمات مقدس!
اگر شما نبوديد
تا امروز
خرچنگی
تمساحی
خاک راهی
شده بودم
اما هنوز
به گوشهايم گوشواره میزنم
کنار پنجره مینشينم
و مردی در آغوشم
به خواب میرود
حفظ ظاهر
آب تنگ ماهی را عوض میکنم
گلهای پژمرده را دور میريزم
لبانم را رنگ میکنم
و همه چيز هميشه مرتب است
تا تو هيچ ندانی
شير قهوه
بیفايده است
حرف از شير
برای صبحانه
و ليمو برای نهار
مرد من قهوهی تلخ را ترجيح میدهد
و طعم باران را در خيابانهای پاييزی
آرزو
آرام ماندن
آرام مردن
معلق در چيزی
چنانکه غرق تماشای پرواز کبوتری باشی
يا خيس باران شوی
آرام ماندن با نفسهايی عميق
و آرام مردن
بی آنکه چين دامنت
خواب گلهای قالی را آشفته کند.
دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۳
خُب! متهمين مربوط به پروندهی موسوم به وبلاگنويسها هم به سلامتی و ميمنت، توبهنامههای مربوطه! را نوشتند، به گناهانشان اعتراف کردند و گفتند که در زندان با داشتن تلويزيون و مبل راحتی! کلی هم به آنها خوش گذشته ...
واقعا نمیدانم چه بايد گفت ... در ميان همهی اظهارنظرها، نوشتهی نبوی به نظرم از بقيه تاثيرگذارتر بود:
...
کسی که نامه اشتباه کردم مینویسد یا علیه خود و دیگران اعتراف می کند، بعد از مدتی کارش را ادامه خواهد داد، مسعود بهنود و من و سینا مطلبی مجبور شدیم برای ادامه کارمان به خارج بیاییم ولی کارمان را ادامه دادیم. محمد قوچانی سردبیر یکی از بهترین روزنامههای کشور است و بهترین نوشتهها را مینویسد، عزتالله سحابی مشغول ادامه فعالیت سیاسیاش است. علی افشاری درخواست رفراندوم کرده است و در کارش سربلند است
...
به امید معماریان میگوئیم که این روزها خواهند گذشت و امید ما دیگر زندانی نخواهد شد و باز هم زندگی ادامه دارد. بازهم امید معماریان است که سرش را بالا میگیرد و باز هم این بازجو است که باید خودش را از همگان پنهان کند و حتی مواظب باشد که فرزندانش هم نفهمند که پدرشان چه شغل کثیفی دارد.
به روزبه امیر ابراهیمی و شهرام رفیعزاده میگوئیم که روزهای سخت تمام شد، آنچه مجبوری بگویی بگو، مردمان تو را دوست میدارند و آزادیات را حرمت مینهند، سرت را بر بالش نرم خانه بگذار و در خیابان راه برو، عجله نکن، هیچکس باور نمیکند و لازم نیست که چیزی را تکذیب کنی.
به همه آنهایی که ممکن است مجبور شوند در نامهای بگویند که بهزاد نبوی و مصطفی تاجزاده آنها را فریب دادند و گمراه کردند میگوئیم که کسی این دروغها را باور نمیکند.
سرت را بر بالش میگذاری، دیگر مجبور نیستی زیر نور وقیح چراغی که تا صبح روشن است بخوابی، فردا هم در زندان انفرادی بیدار نخواهی شد. دوست من! نگران نباش. ما دوستت داریم و منتظر روزهای خوب هستیم.
پینوشت:
۱)اصل خبر از کيهان و متن توبه نامهها
۲)نوشتهی مسعود بهنود در اين زمينه
۳)تحليل بخش فارسی BBC
واقعا نمیدانم چه بايد گفت ... در ميان همهی اظهارنظرها، نوشتهی نبوی به نظرم از بقيه تاثيرگذارتر بود:
...
کسی که نامه اشتباه کردم مینویسد یا علیه خود و دیگران اعتراف می کند، بعد از مدتی کارش را ادامه خواهد داد، مسعود بهنود و من و سینا مطلبی مجبور شدیم برای ادامه کارمان به خارج بیاییم ولی کارمان را ادامه دادیم. محمد قوچانی سردبیر یکی از بهترین روزنامههای کشور است و بهترین نوشتهها را مینویسد، عزتالله سحابی مشغول ادامه فعالیت سیاسیاش است. علی افشاری درخواست رفراندوم کرده است و در کارش سربلند است
...
به امید معماریان میگوئیم که این روزها خواهند گذشت و امید ما دیگر زندانی نخواهد شد و باز هم زندگی ادامه دارد. بازهم امید معماریان است که سرش را بالا میگیرد و باز هم این بازجو است که باید خودش را از همگان پنهان کند و حتی مواظب باشد که فرزندانش هم نفهمند که پدرشان چه شغل کثیفی دارد.
به روزبه امیر ابراهیمی و شهرام رفیعزاده میگوئیم که روزهای سخت تمام شد، آنچه مجبوری بگویی بگو، مردمان تو را دوست میدارند و آزادیات را حرمت مینهند، سرت را بر بالش نرم خانه بگذار و در خیابان راه برو، عجله نکن، هیچکس باور نمیکند و لازم نیست که چیزی را تکذیب کنی.
به همه آنهایی که ممکن است مجبور شوند در نامهای بگویند که بهزاد نبوی و مصطفی تاجزاده آنها را فریب دادند و گمراه کردند میگوئیم که کسی این دروغها را باور نمیکند.
سرت را بر بالش میگذاری، دیگر مجبور نیستی زیر نور وقیح چراغی که تا صبح روشن است بخوابی، فردا هم در زندان انفرادی بیدار نخواهی شد. دوست من! نگران نباش. ما دوستت داریم و منتظر روزهای خوب هستیم.
پینوشت:
۱)اصل خبر از کيهان و متن توبه نامهها
۲)نوشتهی مسعود بهنود در اين زمينه
۳)تحليل بخش فارسی BBC
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳
در باب عروسی و آداب آن!
امشب که رفته بودم عروسی يکی از دوستام، يه سری چيزا توجهم رو جلب کرد و همون موقع به فکرم رسيد شب که برگشتم خونه اينجا بنويسمشون.
اولين نکتهای که به نظرم جالب اومد، اين بود که عروس خيلی کم آرايش کرده بود و اتفاقا خيلی هم بهش ميومد اينجور آرايش. شما هم حتما ديدين که بعضی از عروسها رو اونقدر غليظ آرايش میکنن که قيافهی عروس کاملا برمیگرده و معمولا هم اين مدل آرايش باعث میشه عروس بيشتر زشت بشه تا خوشگل!( البته به نظر من که بيشتر دخترا شب عروسیشون نسبت به حالت عادیشون زشتتر میشن!)
ظاهرا زمان قديم چون دخترا ابروهاشون رو برنمیداشتن و به موهای صورتشون دست نمیزدن، طبيعتا موقع عروسی قيافهشون تغيير میکرده؛ ولی اينروزا چون ديگه از اين خبرا نيست؛ يه سری از دخترها بهخاطر اينکه باز اون تغييره اتفاق بيفته؛ رو ميارن به آرايشهای عجيب و تند که معمولا هم همونطور که گفتم نتيجهی عکس میده.
يه چيزی هم که من اصلا خوشم نمياد تو اين مراسم عروسی، فيلمبرداری به روشيه که الان مُد شده. به نظر من خيلی مسخره است که مثلا عروس و دوماد برن تو يه باغ قدم بزنن و يه سری حرکات مصنوعی و شايد به نظر من لوس انجام بدن برای فيلم و چهمیدونم دو نفری برن سر سفرهی شام و خيلی عاشقونه دهن هم بذارن و ...
من که سرم رو ببرن حاضر نيستم چنين کارايی بکنم. بهخصوص هم که بعدا تو فيلم عروسی اينجور حرکات با انواع و اقسام افکتها و جلوههای تصويری سوپر جواد! ميکس میشن و نتيجهش محصولی میشه که شديدا باعث شرمندگيه!
من نمیدونم چرا کسی به عقلش نمیرسه که مثلا روز عروسيش با يه کارگردان صحبت کنه بياد از مراسمش يه فيلم مستند متفاوت درست کنه؟ باور کنين خيلی جالبتر میشه از اين فيلمهای کليشهای مسخره!
يه چيز جالب!؟ ديگه هم که تو اين عروسی ديدم و قبلا جاهای ديگه نديده بودم اين بود که آخر مراسم CD فيلم عروسی رو بين مهمونها پخش کردن!
من قبلا زياد ديده بودم که عکس عروس و دوماد رو پخش کنن يااين که يه قسمت هايی از فيلم رو با پروژکشن تو سالن نشون بدن؛ ولی اينکه CD فيلم عروسی بين مهمونها پخش شه رو تا حالا نديده بودم. معلوم نيست با اين وضعيت تا چند سال آينده چه خلاقيتهای!! ديگهای به مراسم عروسی اضافه شه.
يه چيز ديگه هم اينکه، تازگیها؛ به خصوص وقتی میرم عروسی دوستام؛ يه جورايی دچار استرس میشم. فکر اينکه منم قراره وارد اين جور جريانات و مراسم بشم اذيت کننده است برام. به نظرم مراسم عروسی، آدم رو به طرز وحشتناکی درگير کارايی میکنه که اونقدر ارزشش رو ندارن.
خريد عروسی، دنبال سالن يا باغ رفتن، دعوتکردن مهمونها و بحثهای مسخرهای که هميشه سرش پيش مياد، هماهنگی ارکست، شام، چه میدونم چيدن سفرهی عقد و هزارتا چيز ديگه.
بدتر از اون، اينه که بعدش بايد يه عالمه مهمونی رو به عنوان پاگشا شدن بری اين ور اون ور و نمیشه هم که نری چون اگه اين کار رو نکنی فاميل ناراحت میشن.
من شخصا دوست دارم مراسم عروسی مختصر و مفيد باشه ولی مثلا عروس و دوماد فردای عروسی پاشن قشنگ يه ماه برن مسافرت و پنج شيش تا کشور رو خوب بگردن! من که فکر میکنم اينجوری خيلی هيجانانگيز تره!!!
پینوشت:
اين مطلب رو که داشتم پست میکردم يه ايميل برام اومد که خيلی بهم حال داد. گاهی وقتا که آدم فکر میکنه تاليف کتابهای درسی و تدريس ديگه داره تکراری میشه اينجور ايميلها قشنگ آدمو شارژ میکنه. ايميل رو عينا براتون اينجا کپی پيست میکنم:
salam
man in Email ro faghat baraye tashakor mifrestam baratoon, baramam
mohem nist bekhooninesh ya na, ya javab bedin ya na. mohem ineke
vojdanan madyoonam be shoma va amsale shoma va ba in tashakor
hadeaghal khodam aroom misham. man hamishe az riyazi motenafer boodam vali u ba man kari kardin ke hala roozi 1 ya 2 sa@ ba lezat riyazi mikhoonam va in kheyly mohemme.
merC va bye.
امشب که رفته بودم عروسی يکی از دوستام، يه سری چيزا توجهم رو جلب کرد و همون موقع به فکرم رسيد شب که برگشتم خونه اينجا بنويسمشون.
اولين نکتهای که به نظرم جالب اومد، اين بود که عروس خيلی کم آرايش کرده بود و اتفاقا خيلی هم بهش ميومد اينجور آرايش. شما هم حتما ديدين که بعضی از عروسها رو اونقدر غليظ آرايش میکنن که قيافهی عروس کاملا برمیگرده و معمولا هم اين مدل آرايش باعث میشه عروس بيشتر زشت بشه تا خوشگل!( البته به نظر من که بيشتر دخترا شب عروسیشون نسبت به حالت عادیشون زشتتر میشن!)
ظاهرا زمان قديم چون دخترا ابروهاشون رو برنمیداشتن و به موهای صورتشون دست نمیزدن، طبيعتا موقع عروسی قيافهشون تغيير میکرده؛ ولی اينروزا چون ديگه از اين خبرا نيست؛ يه سری از دخترها بهخاطر اينکه باز اون تغييره اتفاق بيفته؛ رو ميارن به آرايشهای عجيب و تند که معمولا هم همونطور که گفتم نتيجهی عکس میده.
يه چيزی هم که من اصلا خوشم نمياد تو اين مراسم عروسی، فيلمبرداری به روشيه که الان مُد شده. به نظر من خيلی مسخره است که مثلا عروس و دوماد برن تو يه باغ قدم بزنن و يه سری حرکات مصنوعی و شايد به نظر من لوس انجام بدن برای فيلم و چهمیدونم دو نفری برن سر سفرهی شام و خيلی عاشقونه دهن هم بذارن و ...
من که سرم رو ببرن حاضر نيستم چنين کارايی بکنم. بهخصوص هم که بعدا تو فيلم عروسی اينجور حرکات با انواع و اقسام افکتها و جلوههای تصويری سوپر جواد! ميکس میشن و نتيجهش محصولی میشه که شديدا باعث شرمندگيه!
من نمیدونم چرا کسی به عقلش نمیرسه که مثلا روز عروسيش با يه کارگردان صحبت کنه بياد از مراسمش يه فيلم مستند متفاوت درست کنه؟ باور کنين خيلی جالبتر میشه از اين فيلمهای کليشهای مسخره!
يه چيز جالب!؟ ديگه هم که تو اين عروسی ديدم و قبلا جاهای ديگه نديده بودم اين بود که آخر مراسم CD فيلم عروسی رو بين مهمونها پخش کردن!
من قبلا زياد ديده بودم که عکس عروس و دوماد رو پخش کنن يااين که يه قسمت هايی از فيلم رو با پروژکشن تو سالن نشون بدن؛ ولی اينکه CD فيلم عروسی بين مهمونها پخش شه رو تا حالا نديده بودم. معلوم نيست با اين وضعيت تا چند سال آينده چه خلاقيتهای!! ديگهای به مراسم عروسی اضافه شه.
يه چيز ديگه هم اينکه، تازگیها؛ به خصوص وقتی میرم عروسی دوستام؛ يه جورايی دچار استرس میشم. فکر اينکه منم قراره وارد اين جور جريانات و مراسم بشم اذيت کننده است برام. به نظرم مراسم عروسی، آدم رو به طرز وحشتناکی درگير کارايی میکنه که اونقدر ارزشش رو ندارن.
خريد عروسی، دنبال سالن يا باغ رفتن، دعوتکردن مهمونها و بحثهای مسخرهای که هميشه سرش پيش مياد، هماهنگی ارکست، شام، چه میدونم چيدن سفرهی عقد و هزارتا چيز ديگه.
بدتر از اون، اينه که بعدش بايد يه عالمه مهمونی رو به عنوان پاگشا شدن بری اين ور اون ور و نمیشه هم که نری چون اگه اين کار رو نکنی فاميل ناراحت میشن.
من شخصا دوست دارم مراسم عروسی مختصر و مفيد باشه ولی مثلا عروس و دوماد فردای عروسی پاشن قشنگ يه ماه برن مسافرت و پنج شيش تا کشور رو خوب بگردن! من که فکر میکنم اينجوری خيلی هيجانانگيز تره!!!
پینوشت:
اين مطلب رو که داشتم پست میکردم يه ايميل برام اومد که خيلی بهم حال داد. گاهی وقتا که آدم فکر میکنه تاليف کتابهای درسی و تدريس ديگه داره تکراری میشه اينجور ايميلها قشنگ آدمو شارژ میکنه. ايميل رو عينا براتون اينجا کپی پيست میکنم:
salam
man in Email ro faghat baraye tashakor mifrestam baratoon, baramam
mohem nist bekhooninesh ya na, ya javab bedin ya na. mohem ineke
vojdanan madyoonam be shoma va amsale shoma va ba in tashakor
hadeaghal khodam aroom misham. man hamishe az riyazi motenafer boodam vali u ba man kari kardin ke hala roozi 1 ya 2 sa@ ba lezat riyazi mikhoonam va in kheyly mohemme.
merC va bye.
اشتراک در:
پستها (Atom)