Monday, October 06, 2003
نظرتون چيه اين داستانم رو برای مسابقه ی داستان کوتاه جايزه ی ادبی بهرام صادقی بفرستم؟
وقايع نگاری يک روايت از دست رفته
فکر می کنم بهتر است داستان مان را با يک قتل شروع کنيم. اين طور، هيجان انگيز تر است. مقتول هم مثلا يک زن جوان بسيار زيبا باشد. نظر شما چيست؟ حوصله ی خواندن چنين داستانی را داريد؟ البته من هم می دانم بستگی دارد ولی قبول کنيد اگر مقتول يک زن جوان زيبا باشد، خيلی بهتر است تا اين که مثلا يک پيرمرد نود ساله باشد که تا به حال سه بار هم سکته کرده. کمی هم به جذابيت داستان فکر کنيد!
البته پيش نهاد بهتری هم وجود دارد. می شود زن جوان زيبای داستان مان به جای اين که مقتول باشد، قاتل باشد! من فکر می کنم بيشتر شما يک زن جوان زيبای زنده را _ حتی اگر قاتل باشد _ به يک زن جوان زيبای مرده ترجيح دهيد.
کافی است او را که گيسوان سياه صاف و بلندی دارد، در حالی که فقط حوله ی نازکی به خودش پيچيده و از حمام خارج می شود، تصور کنيد تا با من موافق شويد. پايش را که به اتاق خواب می گذارد، بوی خوش لوسيونی که به بدنش زده را می شود حس کرد. سرش را با حرکتی نرم تکان می دهد و چند قطره آب به آرامی از روی پوست لطيف و سفيد گردنش سرازير می شود و قبل از آن که بتواند به آن انحنای خوش خم ازلی، ابدی برسد، جذب حوله می شود.
زن برای چند لحظه بی حرکت می ماند. بعد از کشوی ميزی که کنارش ايستاده، پاکت سيگار و فندک ظريف طلايی اش را بيرون می آورد و خود را روی تخت رها می کند. غروب است. هيچ چراغی در خانه روشن نيست. به همين خاطر، سرخ و نارنجی سر سيگار را به خصوص وقتی که زن با نفسی عميق حجم دود را به داخل ريه هايش می فرستد، به خوبی می بينيم. بايد منتظر شويم تا زن سيگارش را تمام کند. چاره ای نيست!
هر چند شايد از نظر شما تماشای يک زن _ حتی زيبا _ که مدت زيادی بدون هيچ حرکتی فقط سيگار می کشد، چندان جالب نباشد، اما متاسفانه من اين تصوير را دوست دارم و شما فعلا بايد تحملش کنيد. يادتان باشد راوی اين داستان من هستم! شما اگر خواستيد می توانيد در داستان خودتان خيلی زود زن را از روی تخت بلند کنيد. اما فکر می کنم شما هم اگر به اندازه ی من او را می شناختيد، به او اجازه می داديد که سيگارش را تمام کند.
به هر حال اگر احساس می کنيد اين وضعيت برای شما خسته کننده شده، می توانيد تصور کنيد وقتی زن به روی تخت دراز می کشيده، حوله ی نازک از روی قسمتی از پاهايش کنار رفته و حالا ساق های خوش تراشش تا نزديکی ران ها پيدا است. البته اين را هم فراموش کنيد که نور کم است و درست نمی شود چيزی ديد! در ضمن نگران خاکستر سيگار هم نباشيد. يک جا سيگاری کوچک نقره را برای همين جور مواقع روی ميز کنار تخت قرار داده ايم!
خُب! حالا ديگر وقت آن است که تلفن زنگ بزند. به محض شنيدن صدای زنگ، زن به سرعت بلند می شود تا به سمت تلفن که در اتاق ديگر است برود. بر اثر اين حرکت ناگهانی، گره حوله شل می شود و درست لحظه ای که زن می خواهد از اتاق خارج شود، حوله آرام و رقصان از بالای گودی کمرش سر می خورد و پس از لمس نوازش گونه ای بر پوست داغش به زمين می افتد.
هيجان زده نشويد! شما هنوز در اتاق خواب هستيد. از آن جا نمی توانيد چيزی ببينيد. فقط می توانيد صدای زن را بشنويد که می گويد: « آره کشتمش. حالا می تونيم برای هميشه از اين خراب شده بريم ... ساعت هشت توی فرودگاه می بينمت.»
* * *
جنازه ی مرد توی وان افتاده. دهانش باز مانده و مغزش متلاشی شده. حالت صورت و به ويژه چشمان متعجب مرد به گونه ای است که انگار می خواسته بپرسد: « چرا؟ »
زن به بهانه ای از حمام بيرون می رود. کمی که می گذرد، مرد صدايش می کند: « کجا رفتی عزيزم؟ » زن با تفنگی در دست بر می گردد و بدون اين که چيزی بگويد، بی معطلی شليک می کند. دو گلوله. گلوله ی اول خطا می رود و گلوله ی دوم کار مرد را می سازد. مرد زودتر از آن که بتواند حرکتی کند، يا حتی چيزی بگويد، می ميرد.
* * *
مردی که در اين داستان به قتل رسيد من بودم! در حقيقت اين داستان از زبان مقتول روايت شده. طرح اصلی داستان هم خيلی ساده است. زن جوان زيبايی همسرش را با شليک گلوله ای در حمام به قتل می رساند و با معشوقش می گريزد. راوی هم از ابتدای داستان يعنی جايی که می گويد :« فکر می کنم بهتر است داستان مان را با يک قتل شروع کنيم »، مرده است.
بله! او حالا مرا کشته است. من اين جا ميان کف و خون افتاده ام و او آرام آرام برای رفتن آماده می شود. رو به روی آينه ايستاده و گيسوان سياه صاف و بلندش را شانه می زند. ساعتی ديگر در فرودگاه معشوقش به او خواهد گفت که از هميشه زيباتر شده.
* * *
اما اين داستان اين جا تمام نمی شود. با اين که بايد اعتراف کنم، زن من بسيار هوشمندانه و بر اساس يک برنامه ی بسيار دقيق عمل کرد و من حتی تا وقتی که صدای گلوله ها را می شنيدم، فکر می کردم او مرا عاشقانه دوست دارد، اما شانسی که آورده ام اين است که راوی اين داستان من هستم و زنم حساب اين را نکرده بود. بديهی است که اين از اختيارات راوی است که پايان داستانش را مشخص کند. سرنوشت زن من و معشوقش وابسته به کلماتی خواهد بود که از اين به بعد من انتخاب می کنم.
من می توانم زنم را وادار کنم که از شدت عذاب وجدان حاصل از قتل من، خودکشی کند. می توانم داستان را به نحوی ادامه دهم که مثلا هواپيمايی که زن من و معشوقش سوار آن شده اند، سقوط کند. می توانم همه ی اين ها را بخشی از خواب آشفته ی شبانه ی زنم بدانم و بر همين اساس داستانی ديگر را آغاز کنم.
و حتی می توانم آن قدر راوی بزرگ واری باشم که به شما اجازه دهم هر جور که دوست داريد، اين روايت از دست رفته را به پايان برسانيد ...
Sunday, October 05, 2003
به ناگاه تو را می نامم
و با تو سخن می گويم
و به دست های خود می نگرم
که پر از تو است
و در سر تا پای خود
تن تو را حس می کنم
نام تو در سرم می پيچد
که رسا تر از های و هوی دنيا است
ولی تو را به فراموشی می سپارم
چون باغبانی که
گل ها را به سکوت باغ می سپارد
زيرا باز به سوی تو خواهم آمد
زيرا به ناگاه تو را خواهم ناميد
و با تو سخن خواهم گفت
بيژن جلالی
Aoccdrnig to a rscheearch at an Elingsh uinervtisy, it deosn't mttaer in waht oredr the lettres in a wrod are, the olny iprmoetnt tihng is taht frist and lsat ltteer are at the rghit pclae. The rset can be a toatl mses and you can sitll raed it wouthit porbelm. Tihs is bcuseae we do not raed ervey lteter by it slef but the wrod as a wlohe
بابا شرمنده ام کردين به خدا! اگه می دونستم می خواين اين همه کامنت بذارين، يه کم بيشتر افسرده می شدم که از خجالت تون در اومده باشم!!!
Friday, October 03, 2003
خُب آره ... يه کم دلم گرفته ... اصلا يه کم به هم ريخته ام اين روزا ... جمعه هم که باشه ديگه بدتر ... هوا هم که از صبح ابريه ... اما بارون نمياد ...
هزار تا کار هم که داشته باشم فعلا فقط می خوام اين آهنگ رو بشنوم و ...
Wednesday, October 01, 2003
من،
تا آخرين نفس هايم
تو،
جزيره ی سرگردانی
و ما هم چنان
دوره می کنيم
شب را و روز را
هنوز را ...
با تشکر از لوئيس بونوئل، سيمين دانشور، احمد شاملو، فروغ فرخ زاد و ساير دوستانی که هر کدام به نوعی مرا در نوشتن اين مطلب ياری نمودند!!!
Tuesday, September 30, 2003
ببين گلی جون! تقصير تو شد ها!
ديروزصبح، ماگی که بهم کادو داده بودی بردم آشپزخونه، گذاشتم پيش بقيه ی ماگام. عصر که اومدم ديدم مامان خانوم گرامی برداشته همه ی ماگام رو آورده تو اتاق خودم!
می گم : « آخه مامان جون، جای ماگ که تو اتاق نيست ». می گه : « آشپزخونه ديگه جا نداره، تو هم که ماهی يکی دوتا از اينا ورمی داری مياری خونه!»
حالا بايد برم يه کم نازشو بکشم بلکه قبول کنه ماگا برن سر جای قبلي شون!
پی نوشت:
اين آهنگ Petit Bikini که اجرای فرانسوی همون آهنگ Aserejé معروف گروه Las Ketchup ئه رو تقديم می کنم به دهقون عزيز که اين جور آهنگای شاد رو خيلی دوست داره. فقط من نمی دونم اين آهنگه از اسپانيايی که به فرانسه تبديل شده چرا اين قدر اسمش ضايع شده!!!
Monday, September 29, 2003
زری جون شرمنده! ولی سوتيت اون قدر باحال بود که نمی تونم ننويسمش:
(1)ديشب، پای تلفن
من: خُب توفان فردا کی ميای؟
توفان : حدودای ساعت ده.
(2) امروز، موسسه، ساعت يازده و نيم
[ توفان هنور نيامده.]
من: خانم محبی، يه لطفی کنيد شماره ی آقای مهرداديان ( همون توفان! ) رو بگيريد، ببينيد منزل هستن يا نه، اگه بودن من کارشون دارم.
[ چند دقيقه بعد.]
خانم محبی: آقای مهندس ( يعنی مثلا من!)، تماس گرفتم با منزل آقای مهرداديان، تشريف نداشتند. به خانوم شون گفتم اگه احيانا آقای مهرداديان با منزل تماس گرفتن، بهشون بگن که با شما تماس بگيرن.
(3) موسسه، ساعت يک و نيم
[ آقای توفان خان عزيز سلانه سلانه وارد می شوند.]
(4) موسسه، ساعت دو
[ تلفن زنگ می زند.]
من: الو، بفرماييد.
زری: می بخشين، آقای مهرداديان هستن؟
من: سلام. تويی زری؟ من عطا هستم.
زری: سلام عطا. چه طوری؟
من: ممنون. شما چه طورين؟ باران کوچولو چه طوره؟
زری: خوبه اتفاقا. سلام می رسونه!( توجه داشته باشين که باران تقريبا يک ماهشه!)
من: سلام بهش برسون! راستی اذيت اينا نمی کنه؟ توفان می گفت شبا خوب نمی خوابه انگار.
زری: آره اين دختره انگار شب و روز رو با هم اشتباه گرفته. روزا قشنگ می گيره می خوابه، شبا خيلی شاداب و سرحال تا صبح بيداره، خيلی هم اصرار داره من و باباش هم بيدار باشيم.
من: خُب زری جون، بشينين منطقی باهاش صحبت کنين، بلکه اين مشکل حل شه! بچه های امروزی مسائل رو خوب درک می کنن!
[ و به همين ترتيب، گفت و گوی من و زری پنج دقيقه ی ديگر ادامه پيدا می کند.]
زری: خُب ... خوش حال شدم ... راستی می شه گوشی رو بدی توفان؟
من: حتما ... توفان، بيا زری کارت داره.
[ توفان گوشی را برمی دارد. از اين جا به بعد من صدای زری را نمی شنوم.]
توفان: سلام ... بد نيستم. تو چه طوری؟ ... بچه خوابيد؟ ... باشه ... خُب؟
[ و در اين لحظه توفان شروع می کند به صورت شديد اللحنی! هار هار خنديدن!]
من: چی شد؟
توفان: می گه، يه زنگ به اين مهندس صادقی بزن، خانوم محبی از موسسه تماس گرفته، گفته کارت داره!!!
پی نوشت:
البته زری بنده خدا خيلی هم سوتی نداده ( خوانندگان عزيز دقت کنيد که اين جمله به منظور به دست آوردن دل زری و شاکی نشدن ايشان از من می باشد!) مشکل اين جا است که توی موسسه منو به اسم مهندس صادقی می شناسن همه و صدا می زنن، اما بر و بچه های تئاتر همه بهم می گن عطا.
Sunday, September 28, 2003
خيلی ممنون. خيلی خيلی ممنون. از همه تون متشکرم که تولدم رو تبريک گفتين. يه جورايی خيلی بهم چسبيد!
Saturday, September 27, 2003
پنجم مهر ...
يه روزی مثل همه ی روزهای ديگه ...
با همون غم های هميشه گی ...
همون شادی های کوچيک هر روزه ...
و شايد يه اميد دور ...
که ادامه دادن رو هنور قابل تحمل می کنه ...
که ازش گريزی ندارم ...
با اين تفاوت که ...
از امروز بيست و هشت ساله ام ...
Friday, September 26, 2003
بسيار عصبانيم! همين مانده بود فقط که به اردن ببازيم. دست شما درد نکند آقای شاهرخی. حال من را به هم می زنيد. وقتی شعور و دانش مربی گری تيم ملی را نداريد، بی جا کرده ايد که اين پست را پذيرفته ايد. شما انگار متوجه نيستيد که کارتان با غرور ملی ما سر و کار دارد. آفرين! مرحبا به شما! بزرگ ترين افتخار کشور اردن را نصيب شان کرديد. اگر ذره ای شرف، ذره ای وجدان داشته باشيد، بايد به خاطر اين شاه کار بزرگ تان همين امشب استعفا دهيد.
آقای دادکان عزيز حالا جواب بدهيد. چه طور است به افتخار اين نتيجه ی شگرف، يک جشن مولودی برگزار کنيد؟ اين هم مربی ايرانی شما. خجالت نکشيد اصلا. باز هم از کادر فنی حمايت کنيد. می بينيد تيم خوب پوسان به کجا رسيده؟ تيم هماهنگی که برانکو از عده ای جوان گمنام ساخته بود، امروز توانايی رد و بدل کردن چهار پاس صحيح هم ندارد. من نمی دانم اين آقای شاهرخی چه هنری به خرج داده اند که تيم اين طوربی هدف، سردرگم و افتضاح بازی می کند.
اگر نگاهی به اسامی بازی کنان تيم ملی بياندازيد، می بينيد که مجموعه ی بازی کنانی که امروز در تيم ملی اند، از نظر توانايی فنی فردی در اين چند دهه ی اخير بی نظيراند. واقعا که هنر بسياری می خواهد که اين بازی کنان را به اين گونه بازی واداشت. هنری که آقای شاهرخی خوب آن را بلد است. آقای شاهرخی واقعا در اين مدت چه کاری برای اين تيم انجام داده ايد؟ دل مان را به کدام نقطه ی مثبت تيم خوش کنيم؟
آقای شاهرخی! آقای دادکان! ما ايرانی هستيم. متواضعيم ولی مغرور. به شما اجازه نمی دهيم که احساسات ملی ما را به بازی بگيريد. به شما اجازه نمی دهيم نام ايران و ايرانی را کوچک کنيد. چنين نتايجی نبايد تکرار شود. اردن و کشورهای عربی ديگر برای خودشان محترم، اما ما نبايد از اين تيم ها شکست بخوريم. می فهميد؟ اگر عرضه ی مسئوليت تان را نداريد که نداريد، بهتر است کنار برويد. باز هم تکرار می کنم: حالم را بدجوری به هم می زنيد!
يک روايت پست مدرنيستی! از ماجرای قديمی دوستی خاله خرسه:
يك روز يك شكارچیای، تصميم میگيره بره شكار آهو. توی جنگل همين طور كه قدم میزده، میرسه به يك خرس ماده ی خوشگل و فوق العاده سكسی.
ادامه ...
Thursday, September 25, 2003
je suis malade
يه آهنگ خيلی قشنگ از لارا فابيان از آلبوم کارپه ديم.
برای گرفتن آهنگ می تونين اين جا کليک کنين و متن آهنگ رو هم می تونين از اين جا بردارين.
Wednesday, September 24, 2003
وقتی برمی گشتم ايران، رديف پشتی ما توی هواپيما، يه خانمی نشسته بود با دو تا بچه ی کوچيک. يه پسر حدودا شش ساله و يه دختر کوچولوی دو سه ساله. وسط های راه که مامانه خوابش برده بود، پسره يه دفعه تصميم گرفت که از قفسه ی بالای سرش که ساک شون رو گذاشته بودن، يه چيزی برداره.
پسره قدش کوتاه بود و با اين که رو نوک انگشتای پاش بلند شده بود، دستش درست به ساک نمی رسيد. يه کم تلاش کرد، بعد انگار که حوصله اش سر رفته باشه، يه دفعه گرفت ساکه رو کشيد و ... ناگهان ساکه و هر چيزی که توش بود ريخت پايين رو سر دوست من و خواهر کوچولوی خودش.
دوست من که بنده خدا خواب بود با بارش اجسام مختلف بر سر و کله اش يه هو از خواب پريد و دختر کوچوله هم که چند تا چيز ميز کوچولو بهش خورده بود، دادش در اومد که: « دادشی دردم اومد.» و بغضش گرفت.
پسره که هول شده بوده بود، تند تند چيز ميزها رو جمع کرد و به خواهرش گفت: « ببخشيد. خودش افتاد!» و يه جور خيلی قشنگی خواهرش رو ناز کرد. بعد ... دختره برگشت، برادرش رو نگاه کرد و خيلی آروم گفت: « داداشی، می خواستی منو کتک بزنی؟»
وای، اين قدر کودکانه، ناز و قشنگ اين جمله رو گفت، که کم مونده بود بپرم يه ماچ گنده اش کنم ... خدايا چرا اين قدر بچه ها نازن؟
Tuesday, September 23, 2003
سلام پاييز!
فصل خوب خوب من
من که دچار تو هستم!
تو را نمی دانم!!
Sunday, September 21, 2003
در يک مسابقه ی فوق جذاب تلويزيون لاريجانی :
خانم مجری: خُب خانوم فلانی متاسفانه شما نتونستين به اين سوال جواب بدين و ما مجبوريم باهاتون همين جا خداحافظی کنيم.
[ رو به تماشاگران] خانم فلانی آش پزی و گل دوزی رو خيلی دوست دارن، از گل نرگس خوش شون مياد و از سوسک اصلا خوش شون نمياد.
[ در اين لحظه کمی به فکر می رود و ناگهان کشف اساسی خود را با هيجان اعلام می کند.] من فکر می کنم بيشتر خانوم ها از سوسک خوش شون نمياد. حتی احتمال می دم که ممکنه بعضی از آقايون هم از سوسک خوش شون نياد!!!
ببينم چی فکر کرده ايشون. نکنه خيال می کنه ما مردها عاشقين بالفطره ی سوسک و اين اقسام جک و جوونورها هستيم؟ ديوانه!
Saturday, September 20, 2003
چهارده تصوير از يک سفر
تصوير اول: نمايی از شهر کيف
کيف شهر زيبا و به شدت سرسبزی است. انگار که لا به لای يک جنگل زيبا تعدادی خانه و خيابان وجود داشته باشد. شما در کيف چيزی به اسم خاک نمی بينيد! همه جا يا چمن و درخت است، يا آب و يا خانه و خيابان!
تصوير دوم: رودخانه ی دنيپ
زيبا، پرابهت و آرام، با شاخه های متعددش از ميان کيف می گذرد. عرض رودخانه در برخی از نقاط به چندين کيلومتر می رسد و پس از طی مسيری به طول 850 کيلومتر به دريای سياه می ريزد.
تصوير سوم: زنان فداکار
بزرگ ترين بنای اکراين، مجسمه ی همين خانمی است که سپر و شمشيرش را رو به آسمان گرفته است به نشانه ی اعلام جنگ به آلمان نازی. اين مجسمه به پاس فداکاری هايی که زنان اکراينی در طول جنگ جهانی دوم از خود نشان داده اند، ساخته شده.
تصوير چهارم: پسر تپل کنار رودخانه!
اين آقاهه به نظرتون آشنا نمياد؟
تصوير پنجم: جيغ از اودسا!
آقا کرم تئاتر که داشته باشی همينه ديگه! اون جا هم ول کن نيستی می ری تئاتر. چيزی که برام خيلی جالب بود اين بود که با اين که تئاتر اون جا خيلی گرونه بليطش ( تقريبا چيزی حدود يک هفتم حقوق ماهانه ی يه کارمند معموليه) ولی سالن شون که تقريبا اندازه ی تالار وحدت خودمون بود کاملا پر بود!
تصوير ششم: پرندگان پررو!
واقعا پررو هستن! لگدشون هم بزنی نمی پرن!
تصوير هفتم: ميدان خرشاتيک
ای بابا اين پسره اين جا هم هست که!
تصوير هشتم: عروس قد بلند!
ديديد من هی می گفتم اين ها قدشون بلنده، شما باورتون نمی شد!؟
تصوير نهم: عروس ها به صف!
خُب، اين جا عروس خانوم ها و ايل و تبارشون تو صف منتظرن تا نوبت شون بشه برن گل هاشون رو پرت کنن پای مجسمه.
تصوير دهم: خانوم بيا پايين!
نه که اين ها قداشون کوتاهه خيلی، می رن اين بالا که بلندتر به نظر برسن!
تصوير يازدهم: دوماد سر به زير!
به نظر شما اين کوچولوئه داداش عروسه يا داداش دوماد؟
تصوير دوازدهم: بسه ديگه عروس بابا!
اين هم اون مجسمه هه که عروس ها بالاش گل پرت می کنن.
تصوير سيزدهم: آقای کشيش
يه کم شبيه جنتی خودمون نيست خداييش!؟
تصوير چهاردهم: ارتش سرخ!
بی خيال بابا. رفقای ديروز، امروز تو صف مک دونالد هستن!
پی نوشت:
راستی اين سرناد شوبرت که الان آهنگ وبلاگمه، از cd همون آقاهه است که گفتم تو خيابون خرشاتيک ترومپت می زد!
Friday, September 19, 2003
می گم چه طوره حالا که اين جايزه ی ادبی بهرام صادقی راه افتاده، منم يه جايزه ی بی ادبی عطا صادقی راه بندازم. هان؟
AXIOM OF CHOICE
گروهی که من کاراشون رو دوست دارم. يه تلفيقيه از موسيقی سنتی خودمون و موسيقی غربی که انصافا خوب از کار درش آوردن. اين آهنگی هم که می تونين اين جا بشنوين، اسمش هست قطرات باران از آلبوم نيايش که در حقيقت يه اجرای متفاوته از آهنگ معروف بارون بارونه ی ويگن.
Thursday, September 18, 2003
به نظر من ۴ مدل زن بيشتر تو دنيا وجود نداره!
مدل پيلار ترنرايی!
مدل آماراناتايی
مدل رمديوس خوشگله با اين تفاوت که اين جايی ها لای ملافه به هوا نمی رن!
مدل اورسولايی
حالت پنجمی وجود نداره!
نظر شما چيه گابريل جان؟
صد سال تنهايی رو يه بار ديگه خوندم! يه شاه کار به تمام معنا! بهترين کتابی که آدم می تونه برای خوندن تو هر مسافرتی ببره ...
Wednesday, September 17, 2003
به زودی ادامه ی سفرنامه ی ناصر خسرو صادقی قبادیانی در همین وبلاگ!
دیشب اومد ازون فروشگاه ارزونه بگه که الحمدلله قطع شد :-)
Tuesday, September 16, 2003
ديروز رفتيم يه خيابونی به اسم خريشاتين _ به کسر خ _ يا يه چنين چيزايی !
به اين دختره گفتم رفتم اين خيابون می گه: " چه اسمش خشنه ، اون جا آدما رو شلاق می زنن !!؟" راستی بايد يه تشکر درست و حسابی همين جا ازش بکنم چون اين چند وقته که تو سفرم، زحمت آپديت کردن مطالبم افتاده رو دوشش ... آخه اين جا کی برداش ليبل فارسی نداره !(منم شرط کردم اگه می خوای از ناف و قد بلند و گاو و اين چيزا بگی عمرا برات تايپ کنم ! )
خيابون خريشاتين معروفترين خيابون اين جا است. روزهای تعطيل و عصرا اول و آخر خيابون رو می بندن و مردم همه جمع می شن اون جا! خريشاتين يه خيابون عريضه با ساختمون های بلند اما با نمای قديمی.خيابون از ساعت ۶ عصر به تدريج شروع می کنه به شلوغ شدن و همين جور هر چی به طرف شب مي ره آدم های اون جا بيشتر می شن. خيلی فضای جالبيه. يه جورايی مثل کارناوال می مونه. فکر کنيد تو يه خيابون به طول يک کيلومتر ۴۰۰-۳۰۰ هزار نفر آدم جمع شن. (عطا جان، چاخان گفتن که ماليات نداره !) هر کی هم هر کاری بلد باشه مياد اون جا نشون مي ده ( جای دوست و دشمنو چی؟) بقيه هم دورش جمع می شن بهش پول می دن و اينا!( ايناش ديگه چی بود ؟)
مثلا يه سری تين ايجر واسه خودشون آمپلی فاير ميارن اون وسط تکنو می زنن ... يکی عمليات ژانگولر واسه خودش انجام ميده ... يه سری گيتار می زنن و دسته جمعی می خونن ... يکی ترومپت می زنه و سی دی کاراشو همون جا می فروشه _ اين يکی رو چون خيلی قشنگ بود من يه سی دی ازش خريدم. قيمتش هم ارزون بود ، به پول ما چيزی حدود ۴۰۰۰ تومن _ دختر و پسر دست همو می گيرن و تو خيابون قدم می زنن ..شايد يه چيزی مثل پارک Tulleries ی پاريس. در ضمن آبجوييه که تو اين خيابون باز می شه. يه جورايی آدم خيلی حسوديش می شه که چرا تو ايران خودمون اين جوری نيست. اين شادی های عمومی کم پيدا می شه تو ايران !
خلاصه ( آخی ... چقدر خلاصه شد ..وقتی خودت تايپ می کردی اين قدر می نوشتی ؟) ملت حسابی اون جا می زنن و می خونن و می رقصن تا آخرای شب. هر چی هوا تاريک تر می شه سر و صدای موسيقی از جاهای بيشتری شنيده می شه و مردم بيشتری شروع می کنن به رقصيدن ..منظره ی جالبيه ..زن و مرد ، پير و جوون ، همه شاد و خوشحال. يه سری نشستن يه گوشه ای مشروب می خورن ( خدا به دور ...) يه سری هم اون وسط دارن می رقصن ( يه دفعه می گفتی دوره آخر زمونه اون جا) ... بعدش هم که ديگه خسته می شن ميرن می شينن تو کافه های همون دور و بر و شام می خورن.
راستی کلی فروشگاه های معروف و مارک دار هم اون جا شعبه دارن! يعنی يه ميدون خيلی بزرگی اول اين خيابون هست که دورش يه سری پاساژه تا ۳ طبقه زير زمين که بيشتر فروشگاه های معروف توش شعبه دارن و قيمت ها هم طبيعتا سر سام آوره ! کيف ۴۰۰ هزار تومن ! کفش ۲۰۰ هزار تومن ! ( ولی من هوس کردم واسه هر کی اين جا کامنت بذاره برای آقايون يه لنگه کفش و واسه خانوما يه کيف سوغاتی بيارم ... )
می گن يه بازار ديگه هم اينجا هست به اسم تريشينا که انگار اون جا جنس های ارزون تر هم ميشه !( نه ديگه قرار نبود جا بزنی ) حالا اگه بشه فردا می خواهيم بريم اون جا ...
خب من می خوام بيشتر بنويسم، اما اين دختره هی اشاره تهديد آميز می کنه که من پدرم در مياد اين همه رو به فارسی تايپ کنم ... حالا نه وبلاگ خودش مطالبش کوتاهه ... ( والا وقتی اينجا هم بودي و کی بوردت فارسی بود کجا اين همه حرف می زدی ؟ تايپيست مفت گير آوردی؟ )خلاصه جای همه تون اين جا خاليه حسابی!
Sunday, September 14, 2003
يارو دختره داره بيد بيد از سرما مي لرزه ها ولي اون نافش رو حتما بايد بندازه بيرون که از خوشگليش کم نشه مثلا! چه کاريه آخه!
امروز به اندازه همه زندگيم عروس ديدم .خيلی ...تقريبا چيزی نزديک ۶۰ تا !
اينجا يه رسمی دارن که هر عروس دامادی بعد از مراسم عروسيشون ميان تو يه پارکی پای يه مجسمه گل می ذارن . دقيقا بعد از عروسی ! با همون لباس عروسی و اينا ميان گل می ذارن و عکس می گيرن و شامپانی باز می کنن می خورن .
خلاصه تو اين نيم ساعتی که ما تو پارک بوديم يه ۶۰ تايی اقلا عروس ديديم .عروسهای خوشگل در اندازه و طرح های مختلف !
فقط بديش اين بود که همه شون خفن بور بودن . از اين بور ضايع ها !
اصولا اينجا هر کسی که می بينی بوره مگه اينکه خلافش ثابت بشه !
Friday, September 12, 2003
آقا من قدم يک و نوده ، خب، از صبح تا حالا لااقل پنجاه تا دختر قد بلند تر از خودم اين جا ديدم! آهای دخترای ايرونی رسما بريد خجالت بکشيد!!!
بعدش هم اين جا مثل گاو سرده!
Thursday, September 11, 2003
امروز تولد مريم گلی بود. رفتيم يه کافی شاپ. تو عمرم اين همه بلاگر رو با هم نديده بودم يه جا. تقريبا بيشترها رو نمی شناختم ولی همه شون بچه های خيلی خوبی بودن. البته بچه که چه عرض کنم! به جز خود مريم، احتمالا من از بقيه شون کوچيک تر بودم. کلا فکر می کنم بهم خوش گذشت!!! بعضی ها رو يادم نمونده کی بودن ولی هوس کردم اونايی که يادم مونده تو يه خط توصيف کنم:
مريم گلی: چشم هاش مدام برق می زد و کلی شنگول بود. همه ش می خنديد.
سايه: يه لاک آبی شديدا فضايی زده بود و سوژه داده بود دست ملت!
دهقون: دهقون، دهقون ديگه! شاده!!! و همه رو می خندونه. خيلی ماهه.
شبح: آقا ما رو معاف کنيد. ما که اصلا شبحی اون دور و برها نديديم.
بارانه: يه دختر متشخص و مهربونی به نظر می رسه!
اژدهای خفته: تقريبا 2000 تا عکس ازمون گرفت. جدی می گم ها!
اژدهای شکلاتی: من تازه وقتی که رفتش فهميدم کی بوده!
شرلوک هلمز: مريض بود بنده خدا و به همين خاطر يه ذره اخمو بود.
عرايض: يه پسر خيلی آروم، عميق و دوست داشتنی.
از بالای ديوار: کادوش رو يه جور جالبی با کش سر! بسته بندی کرده بود. زود هم رفتش.
جين جين: خيلی شوخ. خيلی با حال. خيلی بامزه!
آن سوی مه: آن سوی ميز! نشسته بود. دقيقا يادم نمونده چی کارها می کرد! ولی فکر نمی کنم کار های بدی می کرد.
صندوق خونه: يه دختر خيلی شيطون و شاد و دوست داشتنی.
راستی مريم جان يادم رفت بگم، تولدت خيلی مبارک. مرسی که به دنيا اومدی! اين آهنگ نازنين مريم هم تقديم به شما.
وای چه قدر خوابم مياد. ديشب خيلی کم خوابيدم. امشب هم که گمون نکنم برسم بخوابم. الان هم تازه بايد برم چمدونم رو ببندم. ساعت 2 بايد فرودگاه باشم. آخه دارم يه هفته ای می رم سفر. اميدوارم تو هواپيما بتونم يه کم بخوابم. از پروازهای طولانی بدم مياد، اگه نشه سه چهار ساعتش رو لااقل خوابيد. اگه شد از اون جا آپديت می کنم.
Wednesday, September 10, 2003
هميشه همين است:
در سايه
پر بريزند پرندگان
و آن ها
که قطره ای دريا
در چشم شان نيست
جشن بگيرند
در آفتاب.[1]
زيتون دختر خوبی است. در واقع بسيار خوب. اين حرف را به جرات می گويم و پايش می ايستم. شک ندارم اگر شما هم او را به اندازه ی من می شناختيد، با من هم عقيده بوديد. دختر پاک، ساده، بی غل و غش، شيطان و دوست داشتنی ای که من برايش بسيار احترام قائلم. زيتون دوست خوب خوب من است.
می دانم اين روزها ، روزهای سختی برای او بوده است. بسيار اذيت شده، دلش شکسته و آن قدر تحت فشار قرار گرفته که طاقتش طاق شده است. می دانم از بعضی حرف ها، بعضی روابط ... آن قدر دلش گرفته که ديگر نتوانسته اين فشار را تحمل کند و از خود واکنش نشان داده است. واکنشی به نظر من عجولانه و نادرست. می دانم خود او هم الان از اين واکنشش پشيمان شده است.
زيتون دختر بزرگوار و مهربانی است. بارها شاهد بوده ام که به ناحق در باره ی او قضاوت شده يا جايی حقی از او ضايع شده، اما در سکوت تحمل کرده و هيچ چيز نگفته. می دانم بسياری مواقع از کسی يا کسانی بدی ديده، دل گير شده، اما شکايتی نکرده و حتی از آن ها به نيکی ياد کرده است.
زيتون، اما، گاهی عصبانی می شود و در هنگام عصبانيت کارهايی می کند که نبايد. اين شايد تنها عيب او است. گاهی وقت ها که فحش ها، توهين ها و تحقيرها بيش از حد طاقتش می شود، ديگر نمی تواند تحمل کند و ...
زيتون متاسفانه زود تحريک می شود و از روی سادگی و يک رويی اش سريع واکنش نشان می دهد. واکنش هايی عجولانه که می دانم خودش هم وقتی عصبانيتش فروکش می کند، به خاطرانجام شان پشيمان می شود.
اين چند روز گذشته نيز مجموعه اتفاقاتی رخ داد که متاسفانه آن فدر عرصه را بر زيتون تنگ کرد، که مجبور به واکنش شد. واکنشی به نظر من نادرست. او مطلبی را نوشت که نبايد می نوشت. نوشته ای که هر چند شايد حقيقت داشت، اما بيان کردنش اصلا درست نبود. نوشته ای که در آن با آبروی انسانی ديگر؛ که من ترجيح می دهم درباره ی آن فرد و اعمالش قضاوتی نکنم؛ بازی شده بود. نوشته ای که باعث شد من به شدت و بی رحمانه به خاطرش به زيتون اعتراض کنم. نوشته ای که انتظار نداشتم از دختری مثل او ببينم.
از زيتونخواستم که آن مطلب را بردارد و خوش حالم که بعد از دو روز خودش به اين نتيجه رسيد که آن را بردارد. اميدوارم اين جريان برای او تجربه ای شده باشد که ديگر عجولانه تصميم نگيرد و به هنگام عصبانيت، کاری نکند که بعدا پشيمان شود.
اما همه ی اين چيزها را نوشتم برای آن که شمايی که آن کامنت تند و اعتراض شديد من به زيتونرا به خاطر آن مطلب ديده ايد، يک طرفه به قاضی نرفته باشيد. باز هم تاکيد می کنم: زيتون دختر خوبی است. دختری بسيار خوب و دوست هميشه ی من.
پيراهن از شکوفه که پوشيدی
باد
دست در حلقه ی بازوی تو می کند
و ماه
به احترامت
از صندلی
بلند می شود.[2]
شماره های [1] و [2] : اشعاری از رحمت حقی پور
Tuesday, September 09, 2003
گفتن ندارد!
نه ... نمی توانم اين سنگ ها را نشنيده بگيرم
می ترسم که ديوار هم زبان درآورده باشد
شبيه اين دستی که از تاريکی
به هر جايی که بخواهد دراز ... نمی شود!
من اين حرف ها را نمی زنم ... گفتن ندارد!
گوشی که بسته می شود
فرياد را به دهانی که باز ... پس نمی دهد
کليدی ندارم!
جای چفت
روی اين لب ها می نشينم
می گذارم که خاموشی
دستی به سرم ... نمی کشم!
اين کوچه
بچه های تازه ای هميشه در آستين دارد
که آن بازی قديمی را ادامه ... نه ... نمی دهم!
مهرداد فلاح
Sunday, September 07, 2003
اديت: چرا اومدی؟
اليزا: تو می دونی چرا اومدم.
اديت: نه ...
اليزا: چه بد.
اديت: وقتی ديدم اومدی فکر کردم بايد ديوونه شده باشی ...
اليزا: هنوز هم همون جوری فکر می کنی؟
اديت: آره ...
اليزا: خُب، پس چرا می پرسی؟
اديت: (به ژولی ين) اين زن، ژولی ين عزيز، هر دو برادر من رو ديوونه کرده.
اليزا: غلو نکن.
اديت: تا مرز جنون، خُب اگه دوست داری می گم با عشق! اين قيافه رو برای من نگير.
اليزا: تو اشتباه می کنی. کاش قضيه اين جوری بود، اما اشتباه می کنی ... ( به ژولی ين) اگه اجازه بدی قضيه رو روشن می کنم. من با آلکس زندگی می کردم ولی اين ناتان بود که تا مرز جنون دوست داشتمش. گفتم که ... بايد قبول کنی اون به کل يه چيز ديگه است.
اديت: تو معشوقه اش بودی؟
اليزا: برای يه شب ...
اديت: آلکس می دونه؟
ایيزا: نه ... فکر نکنم ...
قسمت هايی از نمايش نامه ی فوق العاده ی « گفت و گوهای پس از يک خاک سپاری» نوشته ی ياسمينا رضا.
|
يک پنجرهa
صفحهی اصلی
نوشتههای پیشین
تماس با من
موسيقیa
|