چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۷

شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم

رفتم توی بالکن به گلدون‌ها آب بدم، دیدم اوه چه بادی داره می‌آد و نگران شدم نکنه درخت‌ها بشکنه. بعد تو ذهنم اومد: «در کوچه باد می‌آید» و ناخودآگاه ادامه‌ش: «این ابتدای ویرانی است» و فکرکردم این شاید واقعن هم ابتدای ویرانی باشه. این شرایط رو می‌گم. وضع مملکت و تحریم‌ها و گرون‌شدن دلار و کم‌آبی و ...

من که خودم رو برای بدتر از این آماده کرده‌ام. البته منظورم اصلن این نیست که لزومن اوضاع بدتر می‌شه، از صمیم قلب امیدوارم که نشه. اما خب آدم این شرایط رو که می‌بینه عجیب نیست که به بدترشدنش هم فکرکنه.

چند وقت پیش که یهو دلار دوباره رفت بالا و هر روز صبح یه قیمت جدید و بالاتر می‌اومد و به تبع این التهابات بازار ارز، خیلی چیزها گرون‌تر شد، بعد از چندین روز اعصاب‌خوردی و افسردگی و رسیدن کارم به خوردن کلرودیازپوکساید و سایر آرام‌بخش‌ها، نشستم با خودم فکرکردم خب می‌خوای چی‌کار کنی الان؟

چیزی که برام مشخص بود و هست اینه که هر چی بشه و هر اتفاقی بیفته مملکت و خانواده‌ام رو ول نمی‌کنم برم خارج. البته این یه انتخاب شخصیه و فضیلتی براش قائل نیستم و برای بقیه نسخه نمی‌پیچم اما سال‌هاست که من آدم رفتن نبوده‌ام، الان هم نیستم. حالا ممکنه اوضاع خیلی بدتر شه، فشار تحریم‌ها بیش‌تر حس شه، وضع اقتصادی مردم و خودم بدتر و بدتر شه، دیگه نتونم سفر برم، برق‌ها بیش‌تر بره، آب جیره‌بندی شه، بدتر از همه جنگ شه. در اون صورت هم، من هم مثل هر کدوم از هشتاد میلیون آدم دیگه، می‌مونم، سختی‌ها رو تاب می‌آرم و سعی می‌کنم درست‌ترین رفتار رو داشته باشم.

من نمی‌خوام بدبین باشم. من هم دوست دارم یه معجزه‌ای شه و اوضاع یه‌دفعه تغییر کنه اما ور واقع‌بین ذهنم می‌گه این خبرها نیست. باید خودم رو آماده کنم برای روزهای بدتر. روزهای بدتری که البته حق ما نیست، حق این مردم نیست اما متاسفانه داره اتفاق می‌افته انگار.

از یه طرف ترامپ و عربستان و اسرائیل و ... همه‌ی توان و قدرتشون رو گذاشتن که نه تنها این حکومت رو که به‌نظر من ایران رو به قهقرا ببرن و از این طرف هم که متاسفانه بخش بزرگی از حاکمیت مدام در راه انکاره و سفت و سخت مقاومت می‌کنه در مقابل هر تغییری.

از بازرگان نقل شده که پیش از انقلاب تو دادگاه گفته:  «ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما صحبت می‌کنیم... این حرف را به گوش آن بالایی‌ هم برسانید.» حالا انگار یه بخش مهم تصمیم‌گیر تو جمهوری اسلامی هم می‌خواد سیخ تا ته‌ش بره و ترمزهای این قطاری که همه‌مون توش هستیم رو بکنه و دوربندازه و هیچ هشداری رو نشنوه.

یه امید خیلی اندکی هم البته دارم که مجموعه‌ی حاکمیت شرایط رو درک کنه و تصمیم بگیره روی‌کرد درست‌تری رو پیش بگیره، فساد رو کاهش بده، تلاش بیش‌تری کنه که با استفاده از نظر اقتصاددان‌ها و متخصصین وضعیت اقتصادی رو سامان بده، آزادی‌های سیاسی و اجتماعی رو بیش‌تر کنه، حقوق بشر رو رعایت کنه، دست از دشمنی عجیبش با زن‌ها برداره و تبعیض جنسیتی رو کاهش بده، حرف منتقدین رو بشنوه، محصورین رو آزادکنه و تو این شرایط سخت، دست‌کم به مردمش احترام بیش‌تری بذاره و اجازه بده حکومت و مردم به هم نزدیک‌تر شن که خیلی خیلی نیاز به چنین چیزی حس می‌شه تو این زمان.

تنها کاری هم که تو این شرایط از دست من برمی‌آد اینه که مسئولانه‌تر از قبل زندگی کنم. چه تو زندگی شخصی و چه تو رفتارم به عنوان یه شهروند جامعه. مثلن حواسم بیش‌تر به مصرف درست آب و برق باشه تو این کم‌بودها، تو کارم حرص نزنم، سعی کنم به‌تر از قبل درس بدم و رفتار درست‌تری با شاگردهام داشته باشم، انرژی بیش‌تری بذارم تا کیفیت کتاب‌هایی که می‌نویسم بالاتر بره و به درد آدم‌های بیش‌تری بخوره، به شایعات دامن نزنم، به منفعت خود تنهام فکرنکنم و خودم رو بخشی از جامعه ببینم.

یه چیز هم خیلی روشن و سرراست بگم، من به براندازی هیچ اعتقادی ندارم. هنوز عمیقن بر این باورم که مشی اصلاحگرانه و رفرم کم‌هزینه‌ترین و درست‌ترین راهه. منظورم از اصلاحگری هم کارها و رفتار اصلاح‌طلب‌های فعلی و آدم‌هایی مثل عارف نیستن اصلن، بلکه اصلاحات به عنوان یک منش و یک شیوه است.

حالا شما بیا بهم فحش بده که آره تو طرف‌دار رژیمی و استمرارطلبی و فلان اما من ترجیح می‌دم تو این شرایط و تو هر شرایطی راهی که به‌نظرم درست‌تره رها نکنم و به یه امید واهی بچسبم. ترجیح می‌دم اگه لازم باشه باز هم برم پای صندوق رای تا این‌که شورش کور کنم و مملکت رو ببرم سمت یه آینده‌ی نامعلوم و ترسناک که ده‌ها سناریوی خطرناک براش قابل تصوره. از جنگ داخلی و اوضاعی مثل سوریه بگیر، تا جدایی قومیتی و پاره پاره شدن کشور تا گرفتارشدن دست گروهی مثل فرقه‌ی رجوی که به‌نظر من سگ تندروترین بخش حکومت فعلی هم شرف داره به اون‌ها.

این مملکت روزهای سخت کم نداشته، تا اون‌جایی که من یادم می‌آد و به چشم دیدم ما روزهای سخت جنگ و همه‌ی مشکلات دهه‌ی شصت رو پشت سر گذاشتیم و زنده موندیم. الان هم یه طوری می‌شه دیگه. تلاش می‌کنیم دست‌جمعی و از پسش برمی‌آییم. ماها ممکنه ناراحت باشیم، دل‌گیر باشیم، حتا فحش بدیم، اما شک ندارم تو وجود تک‌تک‌مون یه بخشی هست که عاشق این آب و خاکه. همین جام‌جهانی رو نگاه کنید که چه‌طور با برد تیم‌مون خوش‌حال می‌شدیم و با باختش اشک می‌ریختیم. بابا این‌جا وطنمونه، دوستش داریم و دلمون براش می‌‌تپه. چه‌طور بی‌خیالش شیم؟

اسلاونکا دراکولیچ کتابی داره با عنوان «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتا خندیدیم» که از تجربیاتش بعد از فروپاشی یه نظام ایدئولوژیک می‌گه. من نمی‌دونم کی ولی شک ندارم یه روزی می‌آد که ما هم بتونیم بگیم: آن روزها گذشت، ما ماندیم و حتا خندیدیم.

یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۷

ما با جدول کوچه کردیم یک دو

چه‌قدر خوبه این آهنگ محمد بحرانی برای جام‌جهانی روسیه. چه‌قدر درسته و چه‌قدر قصه‌ی بچگی‌ها و نوجوونی‌هامونه تو دهه‌ی شصت. فوتبال بازی‌کردن صلات ظهر، زیر آفتاب، رو آسفالت داغ، با توپ دو لایه، تیر دروازه‌های آجری، شوت یه ضرب، برنده به جا، یک و دو با جدول.

فوتبال هر جور که حساب کنی، تو خون ما ایرانی‌هاست. کدوم‌مون همین تازگی با قهرمانی تیم فوتسال زنان تو آسیا از ته دل خوش‌حال نشد؟ اصلن تو همین کلیپ که آدم فیلم‌هاشون رو می‌بینه بغضش می‌گیره.

حالا فدراسیون و این ور و اون ور کلی پول بدن به سالار عقیلی و عصار و بقیه براشون آهنگ پرطمطراق درست کنه. نه آقا جون! اون‌ها دو روز دیگه فراموش می‌شن، اون چیزی که تو ذهن و دل‌مون باقی می‌مونه این مدل آهنگ‌هاست. چند بار اون فیلم فرار به سوی پیروزی رو دیدیم و هر بار با برگردون پله و شیرجه‌ی سیلوستر استالونه و مهارش دوباره خوش‌حال شدیم؟



امکانات‌مون کمه، مدیریت فوتبال‌مون افتضاحه، بازی‌های تدارکاتی‌مون لغو می‌شه اما فوتبال هنوز که هنوزه برامون چیزی از جنس عشقه، مثل همون فرار به سوی پیروزی که تیم اسرا به جای این‌که با عقل‌شون تصمیم بگیرن و بین دو نیمه فرارکنن، به حرف دل‌شون گوش دادن و برگشتن تو زمین تا بازی رو ببرن. مگه شوخیه فوتبال، مگه الکیه؟ به قول بیل شنکلی: «بعضی‌ها فکرمی‌کنن فوتبال مسئله‌ی مرگ و زندگیه، در صورتی که این‌طور نیست و چیزی فراتر از اونه.»


هزار سال دیگه هم استادیوم آزادی موقع بازی استقلال پرسپولیس پر می‌شه. تیم‌مون شاید تو روسیه هر سه تا بازیش رو ببازه اما تیم‌ملی‌مونه، دوستش داریم و تا آخرین لحظه ازش حمایت می‌کنیم. من نمی‌دونم کی، اما اگه زیرساخت‌ها درست شه، اگه فساد از فوتبال حذف شه، اگه مدیریت‌مون آدمی‌زادی باشه، اون‌قدر این مردم عاشق فوتبالن و اون‌قدر استعداد تو این مملکت زیاده که اون زمان دغدغه‌مون به جای صعود از گروه، حضور تو نیمه‌نهایی و حتا قهرمانی تو جام‌جهانیه.

جمعه، تیر ۲۵، ۱۳۹۵

کتاب چی؟ فیلم چی؟

گاهی وقت‌ها سر کلاس‌های‌م اسم فیلم‌های خوبی که تازگی دیده‌ام یا کتاب‌های خوبی که خوانده‌ام را پای تخته می‌نویسم و پیش‌نهاد می‌کنم بچه‌ها هم بعد از کنکورشان بخوانند. به همین خاطر خیلی شده که وسط‌های سال تحصیلی بچه‌ها می‌آیند سراغ‌م که چه کتابی بخوانیم یا چه فیلمی ببینیم. من هم پاسخ می‌دهم فعلن بنشینید درس‌تان را بخوانید و بعد از کنکور یک لیست پیش‌نهادی فیلم و کتاب به‌تان می‌دهم. حالا بعد از کنکور شده و الوعده، وفا! اما سه توضیح درباره‌ی آن:

یک: این لیست سلیقه‌ی من است و ممکن است بسیاری دوست‌ش نداشته باشند. 
دو: سعی می‌کنم هر سال این فهرست را به‌روز کنم.
سه: بدیهی است که این احتمال وجود داشته باشد که نام فیلم‌ها و کتاب‌های زیادی در یادم نمانده باشد و در این لیست از قلم افتاده باشند.
رمان و مجموعه داستان غیر ایرانی:

بار هستی (کوندرا)، ناتور دشت (سلینجر)، خداحافظ گری کوپر (رومن گاری)، بازمانده‌ی روز (ایشی گورو)، جنایت و مکافات (داستایوفسکی)، صد سال تنهایی (ماکز)، آناکارنیتا (تولستوی)، خاک غریب (جومپا لاهیری)، مسخ (کافکا)، وداع با اسلحه (همینگوی)، مرشد و مارگاریتا (بولگاکوف)، شوخی (کوندرا)، گزارش یک مرگ (مارکز)، پیرمرد و دریا (همینگوی)، خانه‌ی اشباح (ایزابل آلنده)، بعد زلزله (موراکامی)، موش‌ها و آدم‌ها (استین‌بک)، اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری (کالوینو)، وانهاده (دوبوآر)، وقتی از عشق حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم (کارور)، مرگ در زمان وبا (مارکز)، مترجم دردها (لاهیری)، عشق‌های خنده‌دار (کوندرا)، آمریکایی آرام (گراهام گرین)، زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند (همینگوی)، فرانی و زویی (سلینجر)، کوری (ساراماگو)، بادبادک‌باز (خالد حسینی)، کجا ممکن است پیدایش کنم (موراکامی)، داشتن و نداشتن (همینگوی)، بر باد رفته (مارگارت میچل)، خشم و هیاهو (فاکنر)، در رویای بابل (براتیگان)، عامه‌پسند (بوکوفسکی)، کلیسای جامع (کارور)، گیرنده شناخته نشد (تیلور)، سکورو تازاکی بی‌زنگ و سال‌های زیارت‌ش (موراکامی)، بی‌نام (جاشوا فری)، مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد (یوناس یوناسن)، آمستردام (ایان مک یوون)، مفید در برابر باد شمالی (گلاتائور)، گفت‌گو با مرگ (آرتور کوستلر)،هکلبری فین (تواین)، خرمگس (لیلیان‌ویچ)، زوربای یونانی (کازانتزاکیس)، عقاید یک دلقک (هاینریش بل)، معمای آقای ریپلی (های اسمیت)، گزارش یک آدم‌ربایی (مارکز)، کنسول افتخاری (گرین)، روز شغال (فورسایت)، طاعون (کامو)، تهوع (سارتر)، مهمانی خداحافظی (کوندرا)، سفر به انتهای شب (سلین)، تام سایر(تواین)، مسیح بازمصلوب (کازنتزاکیس)، مقلدها (گرین)، خوشه‌های خشم (استین‌بک)، جاودانگی (کوندرا)، هزار و نه‌صد و هشتاد و چهار (اورول)، درک یک پایان (بارنز)، بچه‌های نیمه‌شب (رشدی)، وزارت ترس (گرین)، جاسوسی که از سردسیر آمد (لوکاره)، پرندگان در پاییز (کسلر)، خواب گران (چندلر)، آس و پاس در پاریس و لندن (اورول)، شکسپیر و شرکا (مرسر)، برادران سیسترز (دوویت)، هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست (میراندا جولای)

نمایش‌نامه‌ی غیرایرانی:

گفت‌گوهای پس از یک خاک‌سپاری (یااسمینا رضا)، مرگ فروشنده (میلر)، گربه روی شیروانی داغ (ویلیامز)، مرغ دریایی (چخوف)، شب به خیر مادر (نورمن)، در انتظار گودو (بکت)، دست‌های آلوده (سارتر)، سقف کلیسای جامع (میلر)، باغ آلبالو (چخوف)، مرگ و دختر جوان (دورفمن)، خیانت (پینتر)، عروسی خون (لورکا)، بالاخره این زندگی مال کیه؟ (کلارک)، نوای اسرارآمیز (اشمیت)، چشم‌اندازی از پل (میلر)، فاسق (پینتر)، اتوبوسی به نام هوس (ویلیامز)، ایوانف (چخوف)، مرد بالشی (مک‌دونا)، خرده جنایت‌های زناشوهری (اشمیت)، باغ‌وحش شیشه‌ای (ویلیامز)، با خشم به یاد آر (آزبرن)، تبعیدی‌ها (جویس)، سه خواهر (چخوف)، گوشه‌نشینان آلتونا (سارتر)، ملاقات بانوی سال‌خورده (دورنمات)، ستوان اینیشمور (مک‌دونا)، مرگ تصادفی یک آنارشیست (داریو فو)، مهمان ناخوانده (اشمیت)، هنر (یاسمینا رضا)، مراسم قطع‌دست در اسپوکن (مک‌دونا)، خشم شدید فیلیپ هوتس (ماکس فریش)، چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟ (آلبی)، لاموزیکا (دوراس)، دایی وانیا (چخوف)، گالیله (برشت)، خانه‌ی برناردا آلبا (لورکا)، دشمن مردم (ایبسن)، مردی برای تمام فصول (رابرت بالت)، سه‌گانه‌ی وانی‌یک (هاول)، دیر راهبان (دوکاسترو)، دایره‌ی بسته (رمارک)، از این آب ننوشید (وودی آلن)، دایره‌ی گچی قفقازی (برشت)، کرگدن (یونسکو)، خانه‌ی عروسک (ایبسن)، مامورهای اعدام (مک‌دونا)، حساب پرداخت نمی‌شه (داریو فو)، سه روایت از زندگی (یاسمینا رضا)، داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست (ویسنی‌یک)، بازی استریندبرگ (دورنمات)، غرب غم‌زده (مک‌دونا)، استثنا و قاعده (برشت)، دست‌های آلوده (سارتر)، آگوست اوسیج‌کانتی (تریسی لتز)، لانه‌ی خرگوش (لیندزی بر)، فیزیک‌دان‌ها (دورنمات)، ننه دلاور (برشت)، ملکه‌ی زیبایی لی‌نین (مک‌دونا)، خدای کشتار (یاسمینا رضا)، اتاقی در هتل پلازا (نیل سایمون)، کمدی سیاه (پیتر شفر)، شام با دوستان (دونالود مارگولیز)، دوباره اون آهنگ رو بزن سم (وودی آلن)، سفارت‌خانه (مروژک)، مرده‌های بی کفن و دفن (سارتر)، واقعن واقن (کالیزو)، آوازه‌خوان تاس (یونسکو)، سه شب با مادوکس (ویسنی‌یک)، دل خر (موزس)، ملودی ورشو (زورین)، شایعات (سایمون)، اسم (دولاپورت - ولاپتولیر)، پیکر زن هم‌چون میدان نبرد (ویسنی‌یک)، زخم‌های عمیق زمین بازی (راجیو جوزف)، دختر یانکی (نیل سایمون)، برهان (اوبورن)، مالی سویینی(فری‌یل)، سیستم گرون هولم (گالچران)، پیک‌نیک در میدان جنگ (آرابال)، یرما (لورکا)، روزهای آخر پاییز (دورنمات)، اولئانا (ممت)، آن‌که گفت آری آن‌که گفت نه (برشت)

رمان و مجموعه داستان ایرانی:

سووشون (دانشور)، یک روز مانده به عید پاک (پیرزاد)، سمفونی مردگان (معروفی)، دایی جان ناپلئون (پزشک‌زاد)، نیمه‌ی غایب (سناپور)، طعم گس خرمالو (پیرزاد)، دست تاریک، دست روشن (گلشیری)، جزیره‌ی سرگردانی (دانشور)، سنگر و قمقمه‌های خالی (صادقی)، پنج گنج (گلشیری)، خاطره‌های پراکنده (ترقی)، پرنده‌ی من (وفی)، دیوان سومنات (خسروی)، واهمه‌های بی نام و نشان (ساعدی)، سه قطره خون (هدایت)، روزها در راه (مس‌کوب) آینه‌های دردار (گلشیری)، طوبا و معنای شب (پارسی‌پور)، عزاداران بیل (ساعدی)، ملکوت (صادقی)، عنتری که لوتی‌ش مرده بود (چوبک)، خروس (گلستان)، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم (پیرزاد)، هم‌سایه‌ها (محمود)، زمستان شصت و دو (فصیح)، رویای تبت (وفی)،‌ هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها (قاسمی)، دکتر نون زن‌ش را بیش‌تر از مصدق دوست دارد (رحیمیان)، سگ ولگرد (هدایت)، خواب زمستانی (ترقی)، آذر ماه آخر پاییز (گلستان)، لکه‌های ته فنجان قهوه (رضا ارژنگ)

نمایش‌نامه‌ی ایرانی:

مرگ یزدگرد (بیضایی)، یک دقیقه سکوت (یعقوبی)، ماه در آب (یعقوبی)، گل‌های شمعدانی (یعقوبی)، تنها راه ممکن (یعقوبی)، زمستان شصت و شش (یعقوبی)، از تاریکی (یعقوبی)، پچپچه‌های پشت خط نبرد (نادری)، هفتاد و هفت (نادری)، مخزن (تهرانی)، هی مرد گنده گریه نکن (تهرانی)، هذا حبیب الله ... (نعل‌بندیان)، خروس (رحمانیان)، مصاحبه (رحمانیان)، شهادت‌خوانی قدم‌شاد مطرب در تهران (رحمانیان)، قهوه‌ی تلخ (طلوعی)، تانگوی تخم‌مرغ داغ (رادی)، رقص روی لیوان‌ها (کوهستانی)، کوارتت (کوهستانی)، پرده‌خانه (بیضایی)، چهار صندوق (بیضایی)، ندبه (بیضایی)، بیوه‌های غمگین سالار جنگ (یار احمدی)، هیولاخوانی (ثمینی)، شکلک (ثمینی)، به مناسبت ورود اشکان (کاکاوند)، فرجام سفر طولانی طوبی (نادری)، شنیدن (کوهستانی)، در خواب دیگران (برهانی مرند)

فیلم:

خوش‌بختانه بخش زیادی از فیلم‌هایی را که دیده‌ام، در سایت کریتیکر امتیاز داده‌ام. لیست فیلم‌ها را می‌توانید این‌جا ببینید. آن‌هایی که امتیازشان بیش‌تر از هفتاد است به نظرم فیلم‌های خوبی بوده‌اند.

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۵

And now the final frame, Love is a losing game*

آخرهای مستند «اِیمی» آن‌جا که دارند بدن بی‌جان اِیمی واین‌هاوس را پیچیده در برزنتی زرشکی رنگ از خانه‌ش در لندن خارج می‌کنند، وقتی یکی از نابغه‌های موسیقی همه‌ی دوران‌ها، پس از چند سال خودویرانگری، در اثر مصرف بیش از اندازه‌ی هروئین، کوکائین و الکل برای همیشه رفت و به باشگاه بیست و هفت پیوست، تصویر می‌رود روی تونی بنت، کسی که اِیمی همیشه او را اسطوره‌اش می‌دانست و یکی از بزرگ‌ترین خواننده‌های بزرگ موسیقی جز در دنیا، و او درباره‌ی اِیمی می‌گوید: «یکی از اصیل‌ترین خواننده‌های جزی بود که تا به حال صداشون رو شنیدم. از نظر من باید با اون مثل الا فیتزجرالد و الی هاردی (دو تن از اسطوره‌های جز دنیا) رفتار می‌شد، اون یه استعداد ذاتی داشت. اگه الان زنده بود به‌ش می‌گفتم حواس‌ت باشه، تو خیلی آدم مهمی هستی. خود زندگی روش درست زندگی‌کردن رو به‌ت یاد می‌ده اگه به اندازه‌ی کافی عمرکنی.»

اِیمی واین‌هاوس هنرمندی شوریده، طغیانگر و عاشق بود و بی‌راه نیست اگر بگوییم زندگی‌اش را به پای عشق گذاشت. عشق عجیب و غریب و بدون شرط‌‌ش به بلیک، دوست‌پسر و هم‌سرش. یک جای همین مستند بلیک با بطری شکسته دست‌ش را می‌برد و اِیمی نیز مثل بلیک دست‌ش را می‌برد: «هر کاری تو بکنی من هم همون کار رو می‌کنم.» در جای دیگری بلیک می‌گوید: «بعد از ازدواج‌مون و بازگشت‌مون از آمریکا، اِیمی خواست هروئین و کوکائین رو امتحان کنه. من می‌کشیدم و اِیمی هم خواست بکشه، بعدش هر دومون معتاد شدیم.»

اگر چه اِیمی چند بار تلاش کرد بر این اعتیاد غلبه کند و در دوره‌هایی نیز موفق شد، مثل وقتی که به‌خاطر آهنگ ری‌هب جایزه‌ی گرمی را برد، و با این‌که به خوبی آگاه بود در اثر ادامه‌ی مصرف جان‌ش را از دست می‌دهد، اما در نهایت وقتی برخلاف نظر او، پدرش و دیگران به‌خاطر قراردادهای مالی او را مجبور کردند که تور کنسرت‌های‌ش را برگزار کند، در اولین آن‌ها در بلگراد، آن‌قدر نشئه و مست روی استیج رفت که نتواند برنامه را اجراکند. 




تصاویر این کنسرت بسیار دردناک است. افول ستاره‌ای که برای ماه‌ها روی جلد همه‌ی نشریات بود و بعد مورد استهزای همه‌شان قرار گرفت. ستاره‌ای که با دست خودش خودش را نابود کرد. چه آهنگ‌های خوبی که می‌توانست بخواند و هیچ‌وقت نخواند. کمی بعد ازاین کنسرت بود که جسدش را درخانه‌اش پیدا کردند. میزان الکلی که در خون‌ش پیدا شد چهار تا پنج برابر بیش‌تر از حد مجاز برای رانندگی بود و احتمالن همان باعث ایستادن قلب‌ش شده بود. پیش از آن پزشک‌ها به او هش‌دار داده بودند که در صورت ادامه‌ی نوشیدن الکل یا مصرف مواد، بدن‌ش تاب نخواهد آورد و خواهد مرد.

آهنگ‌هایی که اِیمی برای ما به جا گذاشته تا ابد شنیدنی‌اند. آهنگ‌هایی پر از درد، پر از عشق و پر از احساسات رهاشده. مهم‌ترین‌شان بازگشت به تاریکی و آن ترانه‌ی بی‌نظیرش. ترانه‌ای که وقتی آن را نوشت که بلیک او را رها کرده بود و پیش دوست‌دخترش برگشته بود:


He left no time to regret
Kept his dick wet

With his same old safe bet
Me and my head high
And my tears dry
Get on without my guy
You went back to what you knew
So far removed from all that we went through
And I tread a troubled track
My odds are stacked
I'll go back to black

We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to
I go back to us

I love you much
It's not enough
You love blow, and I love puff
And life is like a pipe
And I'm a tiny penny rolling up the walls inside

We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to
We only said goodbye with words
I died a hundred times
You go back to her
And I go back to

Black
Black
Black
Black
Black
Black
Black

آهنگی که وقتی برای یکی از نخستین دفعه‌ها اجرای‌ش می‌کرد، بعد از پایان آهنگ رو کرد به مارک رانسون و گفت: «آخرش دیگه خیلی غم‌انگیز شد، نشد؟» درست مثل آخر قصه‌ی خودش.


عکس را در سفرم به لندن از باری در محله‌ی کمدن تاون که پاتوق او بوده است، گرفته‌ام.



* عنوان بخشی است از ترانه‌ی آهنگ Love is a losing game 

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۵

هر کس دگراندیش است دشمن است*

خبر شرم‌‌آور و فاجعه‌بار است: هفت‌هزار پلیس نامحسوس از امروز به عنوان گشت نامحسوس امنیت اخلاقی شروع به کار می‌کنند. من نمی‌دانم آیا مسئولین مملکتی و طراح‌های این ایده‌ی بسیار زشت ذره‌ای به اثرات‌ش فکر کرده‌اند؟ نتیجه‌ی کار اشتازی، بزرگ‌ترین سازمان پرورش مامور مخفی در دنیا چه شد که الان حکومت به فکر آلمان‌شرقی‌سازی ایران افتاده‌؟ چرا مردم را به هم بدبین می‌کنید؟ چرا من باید هر آدمی را در کوچه و خیابان می‌بینم شک کنم مامور است یا نه؟ این حس ناامنی می‌دانید چه اثرات مخربی دارد و تا کجا ریشه می‌دواند؟ آیا با انجام این‌کارها به نام دین، بیش‌تر از پیش مردم را از دین زده نمی‌کنید؟ واقعن این همه هزینه‌ی مالی و  به جامعه وارد کردن به بهانه‌ی مبارزه با بدحجابی رواست؟ این همه تا حالا به روش‌های مختلف مبارزه کرده‌اید، ذره‌ای فایده داشته؟ یا به طور کامل نتیجه‌ی عکس داشته؟ آیا به قول آن بررگ در خیابان‌ها با سایه‌ها نمی‌جنگید؟ یا شاید این‌ها همه انتقام رایی است که به میل شما داده نشده است؟

* شعار سازمان اشتازی

شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۵

تنفر از تماشای سقوط تدریجی

یکم - هفته‌ی سوم لیگ بود و فرزاد دوست پرسپولیسی‌م آمده بود دیدنم. یادم است پرسپولیس شانزدهم بود و ما استقلالی‌ها که بالای جدول بودیم، شروع کرده بودیم کری‌خواندن. فرزاد به من گفت که دیگر دل و دماغ تماشای فوتبال ندارد و خسته شده است بس که هر سال وضع پرسپولیس همین است. همان روز به او گفتم که الان را نگاه نکن، شک ندارم پرسپولیس این لیگ را در جای‌گاه به‌تری از استقلال تمام می‌کند.

هفته‌ی قبل که فرزاد برای تماشای بازی رئال، وولفسبورگ به خانه‌ام آمده بود، حرف آن روز را پیش کشید. گفت تو آن روز گفتی اما من باور نکردم. چه‌طور آن موقع چنین چیزی را پیش‌بینی کردی؟ و پاسخ‌م یک کلمه بود: برانکو!

دوم - پرسپولیس را در دوره‌‌های استیلی، دایی و درخشان به یادآورید. تیمی سردرگم، بی هدف، بدون استراتژی که هیچ‌گاه چهره‌ی یک مدعی به خود نگرفت. نتیجه‌اش هم شد هفت سال پیاپی ناکامی در لیگ. پرسپولیس زمانی راه را درست رفت که برانکو را آورد. بازی این فصل پرسپولیس با فصل‌های قابل قابل مقایسه است؟ هوادارها و مدیرهای پرسپولیس به پای برانکو ایستادند و نتیجه‌اش را هم دیدند و خواهند دید. تاثیری که برانکو در تیم ایجاد کرده انکارناپذیر است. تیمی منسجم، صاحب تاکتیک، جاه‌طلب و با تفکر هجومی. تیم پرسپولیس حالا جا افتاده، مدت‌هاست به هیچ تیمی نباخته و به احتمال فراوان نیز در پایان این فصل قهرمان لیگ خواهد شد. برانکوی جنتلمن، با دانش و باهوش پرسپولیس را خراب کرد و از نو ساخت.

سوم - ما و انگلیسی‌ها در زمینه‌ی فوتبال در یک چیز اشتراک داریم. سال‌هاست هیچ افتخاری در عرصه‌ی ملی کسب نکردیم، از آخرین قهرمانی‌مان مدت‌هاست که می‌گذرد، اما ادعای‌مان و توقع‌مان تا بخواهید زیاد است. حالا انگلیسی‌ها دست‌کم تیم‌های باشگاهی‌شان گاه گاه در اروپا به مرحله‌های نهایی راه پیدا می‌کنند و حتا قهرمان می‌شوند در حالی که در زمان آخرین قهرمانی یک تیم ایرانی در آسیا، هیچ‌کدام از بازیکن‌های تیم امید ایران هنوز به دنیا نیامده بودند. باید قبول کنیم فوتبال ما در باشگاه‌های آسیا به عنوان یک قدرت به حساب نمی‌آید، وضعیت باشگاه‌های‌مان را ببینید، یکی دو تیم به زحمت از گروه‌شان بالا می‌آیند و معمولن خیلی زود و قبل از رسیدن به مراحل پایانی حذف می‌شوند. بازیکن‌های‌مان هم مدت‌هاست از سطح اول فوتبال اروپا دورمانده‌اند.

حالا این وسط کی‌روش پنج سال است که تیم ملی ما را صاحب شخصیت کرده، جام‌جهانی برده، نتایج خوبی گرفته و در رنکینگ فیفا در صدر تیم‌های آسیایی نشانده، آن هم نه برای یک مدت کوتاه. اگر نخواهیم خودمان را گول بزنیم ما این اعتبار را فقط و فقط از کی‌روش داریم. درست، بازیکن‌های ما توانمند هستند اما وقتی به‌ترین نسل فوتبال‌مان، علی دایی، خداداد، علی کریمی و ... زیر دست مربی‌های دور از دانش روز وطنی قرار گرفتند، نتیجه‌اش را دیدیم. در فوتبال باشگاهی‌مان هم داریم می‌بینیم. امثال مظلومی، قلعه‌نوعی، درخشان، مایلی‌کهن، استیلی و... چه گلی بر سر این فوتبال زده‌اند؟

چهارم - هر چه‌قدر این فصل پرسپولیس مسیر را درست رفت، استقلال صد و هشتاد درجه در خلاف جهت گام برداشت. انتخاب مظلومی در اول فصل به عنوان سرمربی به یک شوخی تلخ شبیه بود. مظلومی کجای فوتبال ایران ایستاده است؟ به جز چند برد در دربی که خوش‌بختانه آن‌ها هم پس از این باخت بی‌اثر شدند و یک قهرمانی قضا و قدری و متکی بر شانس در جام حذفی چه افتخار دیگری داشته است؟ بردن مس کرمان به دسته‌ی پایین‌تر؟ بی‌تیم ماندن برای دوره‌ای طولانی؟ به نظر شما بعد از رفتن مظلومی از استقلال تیمی به او پیش‌نهادی برای سرمربیگری خواهد داد؟

همان موقع گفتم و نوشتم آمدن مظلومی اشتباه محض است. تیم ممکن است به خاطر توانایی‌های بازیکن‌های‌ش، دست‌یاری صالح و بی‌حساب و کتاب بودن فوتبال‌مان مدتی نتیجه بگیرد اما این روزها از همان موقع قابل پیش‌بینی بود. یکی از ملی‌پوش‌های استقلال آف د رکورد به یکی از خبرنگارهای ایسنا که بر حسب تصادف دوست پسرعموی من است، گفته بود در تیم ما هیچ‌کس برای  مظلومی تره هم خورد نمی‌کند و هر چه تیم دارد از صالح است. مظلومی فقط بلد است حرف بزند. استقلال در بازی استقلال خوزستان و سپاهان نیز خوش‌شانس بود که نباخت. بعد از بازی گفت که در دربی استقلال متفاوتی را خواهید دید و طرف‌دارها نگران دربی نباشند. هه!

تماشای تدریجی پایین‌رفتن دردناک است، چیزی که استقلالی‌ها ده هفته است تجربه‌ش کرده‌اند. این‌که رقیب آرام آرام بالا بیاید و تو درجا بزنی و منتظر آن لحظه بایستی. لحظه‌ای که بالاخره جا بمانی. متنفرم از دست به دست کردن و کاری نکردن در این شرایط اما انگار مسئولین استقلال باور نمی‌کردند یا نمی‌خواستند باور کنند. تغییر اجتناب‌ناپذیر است. فوتبال ایران نیازمند آدم‌هایی مثل برانکو و کی‌روش است و آدم‌هایی مثل مظلومی، درخشان و ... باید به جای اصلی‌شان بازگردند و بازمی‌گردند. کنج خانه و تماشای فوتبال از صفحه‌ی تلویزیون.

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۹۴

آن پرتقالی که تا ته نخوردم

دل‌م برای مادر تنگ شده است. به مادربزرگ‌م می‌گفتیم مادر. مادر مادرم. آخرین بار توی بیمارستان دیدم‌ش. بیست و چند روز قبل از این‌که بمیرد. بعد از کلاس‌های‌م، حدود هفت شب، رفتم بیمارستان جم که ببینم‌ش. وقت ملاقات نبود. نگهبان را هر طور که بود راضی کردم تا بگذارد بروم ببینم‌ش. حال‌ش خوب نبود اما با همان حال بلند شد و برای‌م یک پرتقال پوست گرفت و اصرارکرد که بخورم. می‌گفت من از کار همه‌ی نوه‌های‌م سردرمی‌آورم به جز تو. چه‌کار می‌کنی؟ معلمی؟ مهندسی؟ اهل تئاتری؟ چرا زن نمی‌گیری؟

مادر را خیلی دوست داشتم. بخش بزرگی از کودکی‌م پیش او گذشت. پدرم جبهه بود و مادرم سر کار و من هر روز تا سه پیش مادر می‌ماندم. اگر می‌دانستم آن بار آخرین بار است، حتمن می‌ماندم و پرتقال را تا ته‌ش می‌خوردم اما حالا فقط حسرت آن شب با من مانده است. از مادر خداحافظی کردم تا بروم پیش دختری که این روزها هیچ جایی در زندگی‌م ندارد‌. مسخره است.

گاهی وقت‌ها مثل الان دل‌م برای مادر خیلی تنگ می‌شود اما کاری‌ش نمی‌شود کرد. دل‌تنگی یک چیز قلنبه‌ی ناجوری است که توی سینه‌ات جمع می‌شود و رهای‌ت نمی‌کند. دل‌تنگی برای آدم مرده درمان ندارد.